
قسمت صد و بیست و سوم
ساعت از نیمه شب گذشته بود. هوا سرد و تاریک بود و سکوت در تمام بیمارستان حاکم بود. نگهبان شیفت شب بی اراده خوابش گرفته بود و رها به تنهایی، در لابی داشت قهوه می نوشید.
ناگهان درب آسانسور باز شد و دکتر بیرون آمد. از چهره ی درهم ریخته اش خستگی موج می زد.
رها با دیدن دکتر ذوق کرد:
_ وقت بخیر دکتر عزیزم.
دکتر پاسخ داد:
_ وقت تو هم بخیر باشه رها جان.
و روبروی رها، بر روی یکی از مبل های دو نفره ی لابی، خودش را ول کرد. سنگینی سر خود را بر روی پهنای تکیه گاه مبل گذاشت و مشغول تماشای سقف لابی بیمارستان شد.
_ قهوه بیارم دکتر؟ خسته ای آخه.
_ بیار لطفا.
رها خوشحال شد:
_ با کمال میل، من زمانی بهترین قهوه های شهر رو درست می کردم.
_ ممنون.
رها رفت به محلی که مخصوص تدارکات و پذیرایی ها بود.
_ حالا چرا اینطوری شدی؟
دکتر گفت:
_ پیرمرد بیچاره، فقط از شنیدن خبر حمله ی ارتش شمالگان به کشور سکته کرد و من نتونستم نجاتش بدم، دقایقی پیش مرد.
رها با قهوه به لابی برگشت و سینی را جلوی دکتر، روی میز گذاشت و گفت:
_ ولی اون فقط یه خبر بوده، چرا باید اونو تا سر حد مرگ ترسونده باشه؟
دکتر بدون اینکه از تماشای سقف چشم بردارد گفت:
_ لابد اخبار جنگ، خاطرات گذشته ی اونو زنده کردن، خاطراتی که درش انفجارها یه طور دیگه ای بودن و قربانی ها با فریاد و درد از جهان می رفتن.
رها نشست کنار دکتر. با احتیاط موهای دکتر را نوازش داد و گفت:
_ پس مشکل، دنیای ذهنی پیرمرد بوده.
_ دنیایی که از تجربه ی زیسته اش می اومده.
رها گفت:
_ دوس ندارم شما رو غمگین ببینم. شما نماد اخلاق و قدرت هستین. اگر شما اینطور ناراحت بمونید، اینطوری فرو بریزید، اوضاع ما دیگه پس معرکه هست.
دکتر لبخند زد و بی آنکه از تماشای سقف چشم بردارد، مکالمه را ادامه داد:
_ اخلاق؟ من اینطور فکر نمی کنم.
_ دکتر؟ مگر نگفته بودید به انسانیت سوگند خورده بودید؟
_ بله، گفته بودم.
_ پس چرا تا گفتم شما نماد اخلاق هستین بدتان آمد؟
_ چون امشب فهمیدم این یک دروغ بزرگ بوده.
_ دکتر، حدس می زنم از مرگ اون بیمار متاثر شدید. اما مطمئنم شما همه ی تلاشتونو کرده اید.
و دکتر گفت:
_ بله اما موضوع این نیست. امشب به یک حقیقت تاریک از خودم پی بردم.
_ چه حقیقتی؟
دکتر اعتراف کرد:
_ من فهمیده ام که بخاطر انسانیت و اخلاق آدم هارو نجات ندادم.
رها گیج شده بود. گفت:
_ اعتبار و پول لابد؟
_ نه.
_ پس چه؟
_ تو جیب پیرمرد یه یادداشت پیدا شد که روش نوشته بود کاش دکتر موفق بشه و مرگ رو شکست بده.
_ آها. فکر می کنید اگر بهتر بودین، می تونستید جلوی مرگ اونو بگیرید، درسته؟
_ نه. من که مطمئن بودم اون شانسی نداشت و با این حال همه ی تلاشمو کردم.
_ پس چه؟
دکتر آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:
_ اون جمله در من چیزی رو نمایان کرد. امشب، امشب فهمیدم که من آدم ها رو نجات نمی دم که واقعا نجات داده باشم.
_ یعنی از روی اخلاق و انسانیت عمل نمی کنید، شما اینو می خواین بگین؟
_ دقیقا.
_ میشه بیشتر توضیح بدین؟
_ فهمیدم که من در یک مبارزه ی پنهانی با حقیقت مرگ بوده ام نه چیزی بیشتر.
رها گفت:
_ دکتر، واقعا اگر در دنیا یک نفر حال شما رو درک بکنه، اون منم نه کس دیگه ای.
اشک در چشمان دکتر حدقه زد:
_ پس می تونی بفهمی سرمای نیمه ی تاریک وجودم، تا چه اندازه تن منو لرزونده.
رها سینی قهوه را به دکتر نزدیک کرد و گفت:
_ لطفا قهوه تونو بنوشید تا بیشتر از این سرد نشده.
دکتر سر خود را بلند کرد. چرخید به طرف محتویات سینی و فنجان قهوه را برداشت و از نزدیک به محتویات فنجان نگاه کرد. او سعی میکرد دوباره خودش را آرام کند.
_ چقدر با سلیقه هستی تو دختر.
_ گفتم که، زمانی بهترین قهوه های این شهر رو درست می کردم.
دکتر قهوه را چشید و او را تحسین کرد:
_ اینکه خیلی عالیه.
_ چند دقیقه ی دیگه بهتر میشی، مطمئنم.
_ امیدوارم.
و رها اضافه کرد:
_ شما مرد بزرگی هستید. در تمام این مدت اگر از لحاظ جسمی و روحی بهبود پیدا کردم، فقط مدیون زحمات شما بودم.
دکتر بلافاصله گفت:
_ تو مدیون من نیستی، تو فقط نتیجه ی ستیزِ پنهانیِ دنیای درونی من با حقیقت مرگ هستی.
_ اما این چیزی از ارزش های شما کم نمی کنه. شما در نهایت چه بخاطر ستیز های پنهانی با حقیقت مرگ، چه بخاطر انسانیت، به هر حال دارید با تلاش هاتون مرگ بیماران رو به تعویق میندازید و جهان انسان ها رو قشنگ می کنید.
_ ممنونم.
_ جائی خواندم که نوشته بود به هر حال شما یک شبه مراحل اخلاقی رو طی نمی کنید، ما درجات اخلاق رو مرحله به مرحله پیش می ریم.
_ تسکین دهنده بود.
ناگهان صدایی بلند سکوت شب را شکست و شدت آن، نگهبان شیفت شب را از خواب بیدار کرد.
_ چی شد؟ چی بود؟
رها با خنده گفت:
_ نترس با تو کاری ندارن، بگیر بخواب.
_ کجارو زدن؟
_صبح اخبارش درمیاد. تو بگیر بخواب، با اینجا کاری ندارن.
با اینکه ساختمان بیمارستان، از محل حملات ارتش شمالگان دور بود، هر بار صدای انفجار می آمد درب و پنجره های بیمارستان می لرزیدند.
نگهبان که اصلا متوجه حضور دکتر در لابی نشده بود، دوباره روی کنسول پذیرش چمباتمه زد. همینکه چشمان خود را بست خرو پف های او بلند شدند.
رها با طعنه به دکتر گفت:
_ تپلو چقدر هم زود خوابش میگیره، خوش بحالش واقعا.
دکتر همانطور که داشت قهوه می نوشید گفت:
_ متعجبم از اینکه نگران هیچ چیزی نشد و راحت خوابش برد.
_ چرا نگران باشه دکتر؟ همه که مثل شما فرصت ندارن در زندگی فلسفی فکر کنن. بدبخت صبح تا شب جون میکنه دو زار دربیاره، آخرم بدهکاره.
_ حداقل بخاطر ترس از مرگ بی خوابی بکشه.
رها شانه بالا انداخت:
_ ارتش شمالگان با مردم کاری ندارن که. هر جا می خواد حمله کنه قبلش اطلاع می ده، بعدشم، تو این چند روز فقط ارازل و اوباش اطراف نخست وزیر رو داره تارومار می کنه.
دکتر اعتراف کرد:
_ ولی برای من ترسناکه.
_ اصلا هم ترسناک نیست. این صداها رو هربار که می شنوم، جونی به جونم اضافه میشه.
_ پس واسه همینه که حالت بهتر از همیشه شده. انگار داری از شر یکی از عمیق ترین نفرت های زندگیت خلاص میشی.
_ پس چی؟ انتقام ما داره گرفته میشه. یه زمانی اونا برای مردم ایجاد ترس و وحشت می کردن، یادت نیست؟ دستور مرگ صادر می کردن و زور میگفتن، تجاوز می کردن و سرکوب می کردن. اما حالا باید تو صد تا سوراخ از ترس جونشون مخفی بشن، تازه آخرشم شکار میشن. این خیلی حس خوبیه واسه من، به نظرم بخشی از عدالت داره اجرا میشه.
دکتر گفت:
_ پس راست است که گفته اند برخی از ستمگران را به برخی دیگر از ستمگران مسلط می کنیم. فکر کنم داره این اتفاق رخ می ده.
رها گفت:
_ اما من به دشمنان نخست وزیر، ستمگر نمیگم چون من روایت اونارو فقط از زبان نخست وزیر شنیدم، مردی که اوضاعش واسمون معلوم الحاله؛ ولی برعکسش، من روایتی که اونا از نخست وزیر می کنن رو بطور کامل زندگی کردم و تمام حرفاشونو با پوست و استخوانم تصدیق می کنم. از روزی که یادمه، اونا همیشه با غرور و اطمینان دستور قتل عام می دادن و کشتار می کردن.
صدای انفجار دوباره آمد. دکتر عرق پیشانی خود را با دستمال گرفت و کمی آب نوشید.
دوباره نگهبان از خواب پرید و غرولندکنان گفت:
_ نمیشد نصف شبی نزنید؟ اَه، بزارید بخوابیم بابا.
دوباره پیشانی خود را بر روی دستانی که روی کنسول چوبی مقابل خودش چمباتمه زده بود قرار داد و مجدد فضا از خرو پف های او پر شد.
رها به مکالمه برگشت:
_ هنوز یادم نرفته شین رو چطور جلوی روم با بی رحمی کامل به قتل رسوندن. هنوز یادم نرفته متجاوزان نیلوفر رو آزاد کردن و سراسر اون روزها به دانشسرا حمله می کردن و خشونت و ترس رو به معترضین این موضوع نمایش می دادن. در تمام اون لحظه ها یادم نرفته رفقای نخست وزیر می گفتن همه تون رو به درک واصل کردیم. گاتریا رو چطور با گلوله زدن و مریم رو چطور کشون کشون به دژ محکومین منتقل کردن. خودم بارها تا یک قدمی مرگ رفتم.
دکتر گفت:
_ من بابت تمام دردهایی که کشیدی متاسفم. اما من آرزو داشتم تنها صدای خنده های بشر را بشنوم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی.
_ بدون اینا به آرزوت می رسی دکتر. فعلا از استیصال اینا لذتشو ببر و اینقدر به نیمه ی تاریک وجودت چنگ نزن. مثل من میشیا، گفته باشم، البته شما استاد مایی.
دکتر گفت:
_ شبیه شما شدن افتخاره خانوم خانوما.
_ لفظ نیاین دکتر، نفرمایید، شما بالا مالا هستین. ما خیلی مخلصیم.
و هر دو هم زمان خندیدند. دکتر گفت:
_ من اعتراف می کنم از صحبت با تو آروم شدم.
رها بیشتر ذوق کرد:
_ واقعا؟
_ تو خیلی خشکل میگی واقعا.
صدای خنده های بلند آنها دوباره در لابی پیچید و نگهبان را بیدار کرد، اما او دیگر جرئت نداشت بخوابد، چون فهمیده بود دکتر آنجا حضور دارد.
_ چایی بیارم دکتر؟
_ دو تا لطفا.
_ چشم آقا.
نگهبان تلویزیون را روشن کرد و رها می دانست این کار او از سر بی حوصلگی و خستگی است. اخبار داشت آخرین وضعیت حملات اخیر ارتش شمالگان را روایت می کرد و از تعداد قربانی ها می گفت، قربانی هایی که همه در یک چیز با هم مشترک بودند؛ آنها صمیمی ترین یاران نخست وزیر بودند که داشتند یکی پس از دیگری توسط حملات ناگهانی ارتش شمالگان ترور می شدند.
مجری به یک ساختمان فرو ریخته اشاره می کرد و می گفت:
_ با دیدن این آوارها نا امید نشوید، چرا که بزودی، عدالت، به شکل دردناکی، خود را بر سر تمام دشمنان نخست وزیر آوار می کند.
این داستان ادامه دارد...