بسماللهالرحمنالرحیم
باران کمی رملهای کانال را خیس کرده بود. گویی آسمان باز هم میخواست ببارد. هوای گرم چذابه با چند دقیقه باریدن باران، تبدیل به سرمایی سخت شده بود. عبور از زمین شیبدار و ناملایم یادمان گردان کمیل با وجود بارش باران کاری غیر ممکن شده بود. زائرانی که برای شنیدن روایتگریِ راویان وارد کانال شده بودند، سراسیمه از این مهمان ناخوانده به بیرون کانال میدویدند و به اتوبوس ها و ماشینهایشان پناه میبردند؛ زمین اما طوری بود که زوار، یکی درمیان زمین میخوردند. پیرهنِ خادمیام خیسِ خیس شده بود. با پر رنگی مسیر خروج را نشان میدادم. شخصی با کاپشن چرم، ریشِ بلند و سیبیلی کلفت و خالکوبی ای روی گردنش که از دور به گل میمانست جلوی ایستگاه صلواتی و زیر یک سایهبان ایستاده بود و سیگار میکشید. لحظهای با خودم گفتم :(حاجابراهیم عجب زائراییم داریا!) در همین فکرها بودم که دیدم از یک گوشه ی یادمان چند تا گونی سنگری برداشته و دارد میرود. آمدم صدا بزنم گونی ها را کجا میبری که با لهجه شیرازی و صدای بلندش فریاد زد :( کاکو یه دقیقه ای بیو اینجو) جلو رفتم.
_کاکو ای گونیا رو بیارش تا بذاریمشون جا پای زائرا پا بذارن روش که لیز نخورن.
با کمک هم گونیها را چیدیم. گونی ها را چیدیم و من هم جوابم را از حاجابراهیم گرفتم. در آن سرما و در آن باران شدید که هر کسی به فکر خودش بود. همانی که روی گردنش خالکوبی بود و سیگار میکشید، آمده بود جلو، زیرِ باران، بدون هیچ حرفی، مخلصانه ی مخلصانه و بدون لباس و علامت خادمی، برای شهدا خادمی میکرد. حالا، لحن صحبتم طور دیگری بود. حاجابراهیم! عجب زائرایی داریا...
ابراهیم: شهید ابراهیم هادی، مدفون در کانال کمیل_چذابه