در دل خاطرات کودکی ام، روستایمان را تصویر می کنم با کوچه های خاکی و دیوارهای کاهگلی، جایی که صدای دار قالی، آهنگ روزمره ی زندگی بود. اتاقی که به نام «کارخانه» میشناختیمش، فضایی کوچک اما سرشار از برکت؛ جایی که دختران نوجوان، کنار مادربزرگ ها و مادران، با ظرافت و صبر، گره هایی بر تار و پود می کوبیدند و نقش های اصیل ایرانی را زنده نگه میداشتند. آن اتاق، نه فقط کارگاه، که دانشگاهی برای آموختن هنر، پشتکار، همدلی و مدیریت زندگی بود. دختران روستا با چشمانی پر از رویا، میان گره های قالی و صفحات کتاب های درسی، هم به تحصیل علم می پرداختند و هم با دسترنج خود، استقلال مالی می آموختند و به گرمی کانون خانواده، امنیت و آرامشی می یافتند که کمتر جایی یافت می شود.
اما به ناگاه، موجی از شعارهای به ظاهر حمایتگرانه، این آرامش را بر هم زد؛ شعارهایی که می گفتند این کار، تحقیر زن است و جای او در بیرون از خانه. کم کم، آن کارگاه های پربرکت تعطیل شدند و زنان و دختران از کنار دار قالی برخاستند تا در فضایی بیرون از خانه، هویتی تازه بیابند. اما این پایان ماجرا نبود؛ موجی دیگر، این بار با تبلیغات مد، آرایش، جراحی های زیبایی و لباس هایی که از هر سو سرازیر شد. رسانه ها و مدعیانِ بهروزی، زن را در قابی تکراری و یکسان محصور کردند: بینی هایی کوچک، لب هایی شتری، اندام هایی که با جراحی تراش خورده، و چهره هایی که با لایه های رنگ و آرایش، از اصالت تهی شده اند.
نکته ی تلخ اینجا بود که این مدل ها و استانداردهای ظاهری، هزینه ای سنگین به همراه داشتند. دختران و زنان برای تأمین مخارج این تجملات تحمیلی، ناگزیر به کارهای سخت و پرفشار بیرون از خانه روی آوردند؛ غافل از اینکه کار در بیرون، با تمام مزایایش، هرگز آن امنیت، آرامش و صمیمیت گرمای خانه و کار در کنار خانواده را ندارد. آنها از حریم امن و تولیدکننده ی «کارخانه ی درون خانه» به مصرف کنندگانی خسته در بیرون تبدیل شدند، بی آنکه کسی به آنها گفته باشد که شاید «پیشرفت» واقعی، در تخریب ارزش های اصیل خانوادگی و تحمیل مدلهای یکسان نیست.
امروز که به گذشته می نگرم، درمی یابم که آن اتاق «کارخانه»، نمادی از هویت، خودباوری و استقلالی سالم و بالنده بود. زن روستا در آن فضا، هم هنرمند بود، هم معلم، هم مدیر و هم مادر؛ و اینگونه بود که هم به اقتصاد خانواده کمک می کرد و هم شخصیت فردی اش را در فضایی سرشار از احترام و امنیت می پروراند. دنیای مدرن، زن را به رقابتی نابرابر برای رسیدن به قالبی از پیش ساخته کشانده و او را از گوهر درونی اش دور کرده است.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیاز به بازنگری در این مسیر داریم؛ بازگشتی نه به عقب، که به سوی ارزش های اصیلی که زن را در جایگاه راستین اش می بیند. حمایت واقعی از زن، آن نیست که او را از خانه و خانواده جدا کند یا در تبلیغات مد و زیبایی به ابزاری مصرفی بدل سازد؛ حمایت واقعی، آن است که به او امکان انتخاب بدهد، به استعدادهایش احترام بگذارد، کرامتش را پاس دارد و فضایی امن، هم در خانه و هم در اجتماع، برای رشد همه جانبه اش فراهم کند. آن اتاق «کارخانه»، فقط یک اتاق نبود؛ کلاس درس زندگی بود، که کاش امروز نیز جای خالی اش را در میان هیاهوی دنیای مدرن، بیش از پیش احساس نکنیم.
با نگاهی به معضلات امروز، نمی توان از نارضایتی گسترده از درآمدها و نبود شغل های پایدار و درخور شأن زنان غافل شد. بسیاری از دختران و زنان امروز، ساعت ها در بیرون از خانه و در مشاغل پرمشغله و فرسایشی کار می کنند، در حالی که اگر سری به آگهی های دیوار بزنیم، میبینیم که قیمت یک تخته قالی دستبافت اصیل و هنرمندانه، چه ارقام چشمگیری دارد. قالی هایی که با ظرافت و عشق بافته می شوند، گاه به قیمت هایی چندین برابر درآمد ماهیانه ی یک کارمند یا کارگر به فروش می رسند و این نشان می دهد که هنر قالیبافی، اگر به درستی دیده شود و بازاریابی شود، نه تنها درآمدی بسیار بالاتر از مشاغل معمولی بیرون دارد، بلکه با آرامش و امنیت کار در کنار خانواده، برکتی دوچندان نیز به همراه می آورد. روزگاری نه چندان دور، دختران روستا با همین دار قالی های ساده، هم درس می خواندند، هم هنر می آموختند و هم درآمدی کسب می کردند که از بسیاری از شغل های امروزی بیشتر بود؛ اما متأسفانه موج های مختلف تغییرات اجتماعی، این مسیر پربار را کمرنگ کرد و امروز شاهدیم که همان دختران، ناچار شده اند برای تأمین هزینه های مدگرایی و استانداردهای تحمیلی، به کارهای سخت و کم ارزش تر روی آورند، در حالی که با هنر قالیبافی، شاید نه تنها استقلال مالی بیشتری داشتند، بلکه آرامش و امنیت کار در آغوش خانواده نیز برایشان حفظ می شد.