مهدی محمدزاده·۹ ساعت پیشداستان «گیتاری که از کوک افتاد»آرش یک مهندس عمرانِ باسابقه بود، اما همیشه در دلش آرزوی نوازندگی گیتار را داشت. یک شب، بعد از دیدن یک ویدیو انگیزشی که میگفت: «پلهای پشت…
مهدی محمدزاده·۹ ساعت پیشداستان «تکیهگاهی که تبر نشد»شش ماه بود که خانهی سهراب و مینا، طعم زندگی نداشت. مینا دچار افسردگی بالینی شده بود؛ پردهها همیشه کشیده، ظرفها انباشته و مینا ساعتها در…
مهدی محمدزاده·۲۰ ساعت پیشداستان «سرابِ سبز»سعید و رامین سالها بود که با هم ورزش میکردند. رامین مدتی بود که برای کنترل فشار خونش، طبق دستور پزشک دارو مصرف میکرد. یک روز صبح، رامین…
مهدی محمدزاده·۲۰ ساعت پیشداستان «طعم تلخ تعریف»سعید همیشه میخواست «مرد مهربان» باشد. از جنجال میترسید و طاقت قهر کردنهای طولانی همسرش، سحر را نداشت...
مهدی محمدزاده·۱ روز پیشداستان «توهمِ تو، دروغِ من»لیلا و رضا ده سال بود زندگی مشترک داشتند. زندگیشان مثل خیلیها؛ نه رویایی، نه جهنمی. چند ماهی بود که رضا عوض شده بود؛ بیشتر با گوشی...
مهدی محمدزاده·۱ روز پیشداستان «سایهی دیوارها»سامان یک طراح ارشد بااستعداد بود. بالاخره فرصتی که سالها برایش دویده بود رسید: پیشنهادی برای کار در یک استارتاپ پیشرو که میتوانست او را…
مهدی محمدزاده·۲ روز پیشداستان «تیتر فرونخورده»حسین، سردبیر یک روزنامهی سراسری بود؛ آدمی میانسال، خسته، اما هنوز حساس به وجدانش. یک عصر، خبرنگارش نفسنفسزنان وارد شد...
مهدی محمدزاده·۲ روز پیشداستان «قمار شبانه»سارا سالها بود که آرزوی کار در یک شرکت بزرگ طراحی را داشت. وقتی آگهی استخدام را دید، میدانست که تنها نقطه ضعفش، عدم تسلط کامل بر نرمافزا…
مهدی محمدزاده·۲ روز پیشداستان «زخمی که لازم نبود باز شود»مینا و آرش پنج سال بود ازدواج کرده بودند. زندگیشان معمولی ولی آرام بود؛ با دعواهای کوچک، خندههای ساده، و برنامههای مشترک برای آینده...
مهدی محمدزاده·۲ روز پیشداستان «جزیرهی آرزوهای معلق»سامان سالها بود که در آپارتمان کوچک و نامرتبش زندگی میکرد. او در یک شرکت معمولی کار میکرد و هر شب با نارضایتی به سقف خیره میشد. توی ذهن…