یاهو
خط مقدم به قلم میثم امیری رمانی منتشر کرده به نام «او». ماجرای کتاب با محوریت یک شخصیت واقعی است. حاج رضوان یا همان شهید پرافتخار حزبالله عماد مغنیه. نویسنده همان اول کتاب اعتراف میکند بنا به نوشتن رمان نداشته و برای یک مستندنگاری کار را شروع کرده. گمان میکنم نویسنده در تحقیقاتش قدّ 30 یا 40 درصد با زندگی و فعالیتهای سوژه آشنا شده و بعد متوجه شده برای چاپ و انتشار فقط اجازه دارد ده درصد از آن آدم را نشان دهد. در نهایت مجبور شده خلا روایتش را با ذهن خودش تکمیل کند تا ماجرا سر و شکل بگیرد. اندکی از تخیل استفاده کرده و مقدار زیادی تحلیل. نتیجه به نظر من شده یک زندگینامه تحلیلی. نه یک زندگینامه داستانی مثل کارهایی که روایت فتح و شهید کاظمی درمیآوردند. ترجیح من همین زندگینامه تحلیلی است تا زندگینامه داستانی. تحلیل را میتوان نتیجه شنیدن چهارتا خاطره واقعی دانست و با ضرب و زور برگرداند به آن آدم. اما صحنهها و حرفهایی که نویسنده خیال میکند و میچسباند به سوژه و تهش اسم زندگینامه داستانی رویش میگذارد را هیچجوره نمیتوانم بپذیرم. غرض این که من این مدل کتابها را برمیدارم تا با آن آدم کتاب آشنا شوم نه خیال نویسنده. اگر قرار بود داستان بخوانم رمان نخوانده توی قفسه زیاد دارم. البته تحلیلی شدن ماجرا بیارتباط به خود میثم هم نیست. آدمی که ریاضی خوانده و در آثار قبلیاش هم فت و فراوان نظریه و فرضیه وجود دارد. یک جورهایی سنت ادبیاش همین است. شیوه قصهگویی میثم پسند من نیست ولی کتابهایش را به عشق همین تحلیلها میخوانم. تلاش عجولانهای در نوشتههایش دارد تا سوالهای خودش را پاسخ دهد. نتیجهاش میشود حرفهای بامزه و متفاوتی که جای دیگر کمتر پیدا میشود. نمونهاش تقلایی که در این کتاب دارد برای فرق گذاشتن میان عملیات انتحاری و استشهادی. علی ایّ حال دوست دارم از میثم سالی حداقل یک سفرنامه یا جستار بخوانم. جایی که دست نویسنده برای تحلیل کردن هر اتفاق و آدمی باز است و کسی نمیتواند به او خرده بگیرد. قصه رمان ولی فرق میکند. رمان برخلاف باور عامیانه که به ولنگاری و رودهدرازی معروف است، قاعدههای خودش را دارد. البته اگر قرار است یک رمان خوب باشد. یک قاعدهاش همین که رمان جای قصه گفتن از یک آدم خیلی خیلی واقعی نیست. نویسنده متوجه این نکته بوده و همان اول ماجرا شهید را تاویل میبرد به «او». ایدهای که در ذهن جذاب به نظر میرسد ولی روی کاغذ تبدیل شده به یک تلاش مذبوحانه. نمیتوان با تبدیل یک آدم واقعی به یک ضمیر مبهم دست خودت را برای تحلیل کردن باز بگذاری ولی همّتت بر این باشد که همان عماد مغنیه واقعی را به مخاطب بشناسانی. نشانه شکست این تاکتیک هم در پایان کتاب هویدا است. جایی که قصه به شهادت نزدیک میشود و مدام «او»ها تبدیل میشوند به حاج رضوان و عماد مغنیه و نویسنده دیگر تلاشی نمیکند تا میان «او» و آن مرد فاصله بگذارد. کاش میثم با ملاتی که در دست داشت واقعا یک شخصیت خیالی خلق میکرد و قصه یک «او»ی واقعی را برای ما تعریف میکرد با یک اسم من درآوردی. هیچ حرفی هم از عماد مغنیه نمیزد. به گمانم این شکلی قهرمان داستانش واقعیتر بود. دستش هم برای تخیل و چپاندن هر حرفی در دهان قهرمان بازتر بود.حداقلش اینکه قصه و قهرمان قصه از یک سنخ بودند.
اگر «او» را میخوانید تا با عماد مغنیه آشنا شوید نتیجه احتمالا مطلوب نخواهد بود. نکته تازه از شهید کم دارد و بسیاری از عملیاتها و حرفهایی که در کتاب نقل شده را این طرف و آن طرف خواندهاید. اگر کتاب را میخوانید تا تحلیل یک آدم تحقیق کرده را داشته باشید بد بهتان نخواهد گذشت. به هر صورت تلاش نشر و نویسنده برای روایت یک انسان بزرگ و مهم که سالها مغفول و مجهول مانده قابل تقدیر است.