صندلی راحتی ام را کشان کشان تا لب دریا میبرم، درست تا آنجا که امواج به ساحل میرسند وبرمیگردند، خودم را روی صندلی رها میکنم، گاهی مثل گهواره تکانش میدهم وگاه می ایستم تا موجهای کف آلود پاهایم را درخود فروبرد، نسیم خنکی پوست صورتم را نوازش می دهد، سرم رابه پشت صندلی تکیه میدهم، صدای خنده وشادی بچه ها و صدای مرغان دریایی درهم آمیخته موزیک زیبایی را به گوش میرساند، نگاهی سمت ویلا می اندازم،دیوارهای سفیدکه درمیان گلهای یاس وکاغذی ونسترن احاطه شده، ازسمت ورودی، روی سایبان شاخه های تردو نازک انگور آویزانند، گنجشک ها در لابلای شاخه ها همدیگر را دنبال میکنند، سقف شیب دار ویلا باشیروانی های دورنگ نارنجی وزرد ترکیب زیبا وچشمنوازی دارند، پرده های گلدار حریر پشت پنجره های طبقه دوم خودنمایی میکند، همه چیز این ویلا در بالاترین درجه ی زیبایی وآرامش است، گوشه ی حیاط وکنار آلاچیق تاب قشنگی زیر سایبان رنگی رنگی قراردارد، که عصرها محل بازی بچه هاست، موجها همچنان پاهایم را نوازش میدهند، بوی ماسه ها ودریا رادوست دارم، چندنفس عمیق میکشم وهمه ی عطر میحط اطرافم را به درون میکشم، چشمانم را می بندم وبه صدای دریا گوش میدهم، یکی از آرامبخش ترین صداهای دنیاست صدای دریا..کم کم خواب درپشت پلکهایم جای خودش را پیدا میکند، نمیدانم چه مدت خوابیده ام، وقتی چشمامو باز میکنم، به ساعت نگاه میکنم،8صبح!،
صدای بوق ماشین همسایه و ویراژ موتور سوارهای بی ملاحظه شروع شده، همین است دیگر، سکونت در خانه ی کنارخیابان این دردسرها را دارد، مانده ام اگر خیالپردازی های شبانه ام کنار دریا را نداشتم حالا در کدام تیمارستان بسر می بردم...!