نمی خواست نفس بکشد. البته بگذارید از همینجا شما را روشن کنم، نه اینکه خودش نخواهد نفس بکشد؛ بلکه بدنش نمی توانست نفس بکشد.
هرچه را ندانم،حداقل این را می دانم.
هر دفعه ای که سعی می کرد آن هوای نمناک را در ریه های خود فرو بدهد به سرفه می افتاد. گویی بدنش می گفت:"نه جانم، فدایت شوم، عزیزکم، این هوا پر از خون است. تو که نمی خواهی طعم طغیان آنرا بچشی، مگر نه؟"
و رَم می کرد؛ همه می دانند بدن ِرم کرده را نمی توان رام کردـ
بنابراین به مرور زمان دیگر تقلایی نکرد. با خودش فکر کرد:"خب اگر بدن من نمی خواهد نفس بکشم، چرا خودم بر خلاف آن عمل کنم؟"
و تسلیم شد. شاید با خود بگویید این چه موجود ضعیفی است!؟ اما دیگر همین است که شده؛ نمیتوانم انکار کنم، قبلاها قوی تر از این حرف ها بود، قوی بودنش کار دستش داده و به درجا زدن افتاده بود.
و من افسوس می خورم بر جان ِ نحیفش؛ می دانم که افسوس خوردن کاری از پیش نمی برد، و من که باشم که حسرت بخورم؟ اما چه کنم؟ احساسات خیلی وقت است که از کنترلم خارج شده اند.
افسوس می خورم که چه می توانست باشد، اگر از بین نمی رفت.
افسوس می خورم که می توانست چه لبخند هایی بزند، لبخند هایی که نور زندگی باشند، لبخند هایی که دیگر وجود ندارند.
افسوس می خورم که شاید می توانست طعم شراب را با زبان خودش بچشد و بوی آن را حس کند، ببیند این چه است که عالمی دنبالش است، به جای آنکه من برایش تعریف کنم...
افسوس می خورم که می توانست چه سخن هایی که بگوید؛ درباره ی هر چیزی که بگویی.
می دانم که می دانست، می دانم هر دفعه که با چشمان مستش ـــــ که فقط با گفتار من پرده ای برداشته بود ـــــ
به من نگاه می کرد؛ در حال سوختن بود.
هیچ گاه نفهمیدم. با وجود تلاشهایی که کردم، هیچ گاه نفهمیدم چرا همه چیز را خطر می دانست.
حدس می زنم، از بدو تولدش تنها چیزی بود که در وجودش حک شده بود...
تنها چیزی که نجاتش داده بود.
و بزرگ ترین چیزی که باعث نابودیش شده بود.
بگذارید حالا که تا اینجا آمده اید، با شما صادق باشم.
می خواستم ناجی اش باشم.
می خواستم دستم را دورش بندازم و التماسش کنم که نسوزد؛ اما تا دستانم را به دورش می انداختم، سوزشش به بدن من هم می رسید.
هردفعه ای که دورش حلقه می زدم و می خواستم از این هوشیاری نصفه و نیمه بیدارش کنم، بیشتر و بیشتر می سوختیم.
بارهای آخر من هم به طور کامل در آتیشش بودم.
به وضوح یادم است. جوری که در آغوشش می گریستم؛ جروی که او در آغوش من می گریست.
دو جسد گریان در حال سوختن بودند؛ با پذیرش چیزی که جلوی رویشان بود.
آخرین سخنانم را می گویم، که سر شما را نیمه شبی به درد آوردم.
می خواهم طلب بخشش کنم.
اگر خود خواهی من نبود، اگر سرخود بودن من نبود، اگر می توانستم زودتر بیایم، اگر می توانستم مثل تو باشم...
اگر، اگر، اگر...
تقصیر من است. من را ببخشید.
به پایان آمد این دفتر، این حکایت همچنان باقی ست...
پی نوشت: عذرخواهی می کنم اگر اشتباهی در متن دیدید. شب است و دلتنگم... حواسم به چیزهای دنیا نمی رود.
خزعبلاتم این دفعه با چاشنی ِ شب همراهند.