
اولین مواجههام با تهران بعد از یک سال، یک ماشین تیربار بود که سر عوارضی پارک شده بود. بعد هم تابلوی کهریزک که زیرش نوشته بود: «شهر آفتاب».
هیچکدامشان ربطی به چیزی که میخواهم بگویم ندارند. فقط از آن تصویرهایی هستند که میآیند، گوشهی ذهن آدم چادر میزنند و حاضر نیستند بروند.
چیزی که میخواهم بگویم این است که بعضی چیزها در آدم از بین نمیروند. مثل میل به زندگی کردن.
تحت هیچ شرایطی، خودت را از خودت نمیگیری.
نه آن امیدی که توی پادکستهای انگیزشی میفروشند. نه آن ناامیدی که وانمود میکند دنیا جای امن و سادهای است. امیدِ واقعی یک موجود لجباز است؛ آن گل سنگی که از میان ترک آسفالت بیرون میزند و انگار اصلاً خبر ندارد قرار بوده آنجا چیزی رشد نکند.
گاهی اخبار را میخوانم و فکر میکنم دنیا زیادی سخت میگیرد. زیادی پر از ترس و خداحافظی و انتظار است. بعد ناگهان میبینم هنوز برای خانهای که ندارم پرده انتخاب میکنم، برای بچههایی که به دنیا نیامدهاند اسم پیدا میکنم، برای کتابی که هنوز ننوشتهام جمله جمع میکنم و برای آدمهایی که دوستشان دارم دل میسوزانم.
و همان لحظه میفهمم مشکل من و زنان دیگر همین است.
ما زیادی زندگی را میخواهیم.
بعد قضیه را گرفتم. زن بودن که فقط یک کلمه نیست، تووی هر جای دنیا شکلی دارد، تووی هر فرهنگی قصهاش فرق میکند، اما برای من قصهاش شده این شیطنت. یعنی عاملیتی که در دلم میگوید «من میخواهم، با تمام جرئت». یعنی استقلالی که توی آن به خودم بگویم «محترمی، حتی وقتی اشتباه میکنی». یعنی مهربانی و مراقبت کردن از هر چیزی که نفس میکشد، یعنی عشق ورزیدن به هر موجود زندهای. از یه رفیق ناراحت، از یه گربهی ولگرد، حتی از اون گیاه خجالتی که کنج نمیدانم کجاآباد افتاده. این است زن بودن من.
دخترانگی برای من پاشنههای پرادا، فرشتههای ویکتوریا سکرت یا ست تابستانهی میومیو نیست. دخترانگی شاید همین توانایی عجیبِ دوباره زندگیوار شدن باشد. همین که بعد از هر گسیخت زمین و شکاف گسلی،

باز هم دلت بخواهد خانهها را بسازی. چیزی یاد بگیری. دنیا را در هشتادوهشت روز بگردی. کسانی را دوست داشته باشی. به دنیای ازپاافتادهی اینجا، بیچشمداشت عشق، مرهم و شانهای برای گریستن بدهی. شنوای سبکساری شوی که همسفر بار زخمها باشد. فردا را روشنتر نقاشی کنی و دری را باز کنی که هنوز مطمئن نیستی پشتش چه خبر است.
همیشه دلم میخواهد درها را باز کنم. نه با جادو و نه با معجزه؛ با همان دلِ سمج و مهربانی که بلد نیست زود تسلیم شود.
شاید دلیلش این باشد که باور دارم بعضی فرداها پشت سادهترین اتفاقها پنهان شدهاند. برای روزهایی که هنوز نرسیدهاند ذوق میکنم، برای رویاهایی که هنوز اتفاق نیفتادهاند جا باز میکنم و گاهی آنقدر واضح تصورشان میکنم که انگار صدای خندههایشان از همین حالا به گوشم میرسد.
من از آن دخترهایی نیستم که جلوی یک درِ بسته بنشینند و بگویند: «خب، ظاهراً همین بود.»
من از آن دخترهایی هستم که سرشان را کمی کج میکنند، لبخند میزنند و میگویند:
«نه، فکر میکنم تازه اولِ قصه باشد.»
بعضی آدمها از سرسختی زنده میمانند. من فکر میکنم از سرِ شیطنت.
از اینکه دلم میخواهد فردا را ببینم.
دلم میخواهد بدانم بعدش چه میشود.
هنوز دلم میخواهد وسط این همه جدیت دنیا، برای خدا بنویسم:
«ببخشید، ولی فکر کنم یکم زیادی دخترانه و خوشبین خلقم کردی.»
و خدا احتمالاً لبخند میزند و چیزی نمیگوید.
چون خودش خوب میداند تمام این شیطنتها اسم دیگری برای زندگی هستند.
و بین خودمان بماند؛ کاش منتقد سختگیری در نوشتن داشتم. کسی که بیرحمانه جملههایم را زیر ذرهبین ببرد، به غرور قلمم ناخن بکشد و نگذارد پشت واژههای قشنگ پنهان شوم. کسی که یادم بدهد نوشتن، بیشتر از زیبا بودن، صادق بودن است.
شاید آن روز بتوانم کتابی را که مدتهاست در ذهنم زندگی میکند، به زبانی غیر از زبان مادریام بنویسم.
تا آن روز اما، اجازه بدهید شیطنت کنم.
بالاخره یکی باید مسئول روشن نگه داشتن چراغهای کوچک دنیا باشد.
پسا تحریر🤧 :
کاش آدمی غذاها را همچون بنفشهها میشد با خودش ببرد؛
هر کجا که خواست!
یک قابلمه قورمهسبزی،
دو کفگیر زرشکپلو،
و کمی عطر برنج ایرانی برای روزهای دلتنگی🍵
برای روزهایی که گربهی دلت رو به خانه خرخر میکند 🍚
برای روزهایی که سفرهی ایرانی برایش پهن کنم 🌿
