
میشود از یک عکس شروع کرد.
از همان عکسهای دونفرهای که آدمها زیرش مینویسند: «ما». همیشه کمی به این «ما» مشکوکم. هر بار که به یک عکس دونفره نگاه میکنم، احساس میکنم دستکم چهار نفر داخل قاب ایستادهاند. دو نفری که دوربین دیده و دو نفری که هیچ دوربینی نمیتواند ببیند.
ما معمولاً عاشق آدمها نمیشویم؛ عاشق روایتمان از آدمها میشویم. وقتی کسی را از دست میدهیم، اغلب چیزی که فرو میریزد خودِ او نیست؛ یک جهان است. جهان داستانی که دربارهاش ساخته بودیم.
ما دربارهی «ما» بیش از حد مطمئن حرف میزنیم. در حالی که «ما» معمولاً یک جمعِ ناپایدار است که هر لحظه از نو نوشته میشود و از نو خط میخورد.
این را ذهن جینکس به من یاد داد. نه، اشتباه میکنم. جینکس چیزی یاد نداد. کاراکترها یاد نمیدهند. فقط ترکهای ذهن را قابل دیدن میکنند.
جینکس را که در آرکین دیدم، بیشتر از خودش به چیزی میاندیشم که از او باقی مانده.

آدم چقدر باید از خودش دور شود تا بتواند ادامه بدهد؟
روانشناسها نامهای دقیقی برایش دارند: بحران هویت، تروما، مکانیسم بقا، چیزی که اجازه داد از آن زمستان رد شود و صبحی که دیگر خودش را نشناخت.
زندگی نه.
میگوید:
«دیگر آن آدم سابق نیست».
اما آن روز کدام روز بود؟ کدام زخم؟ کدام شکست؟ و اگر آدمِ سابق نیست، کدام نسخهی بعدیاش واقعیتر است؟
کاراکتر ساخته نمیشود. از چیزی باقی میماند.
مثل شهری بعد از زلزله. خیابانها مسیر دیگری پیدا کردهاند. بعضی ساختمانها هنوز ایستادهاند. و آدمها، میان آوارها، آنقدر به زندگی ادامه دادهاند که فراموش کردند قرار نبود اینطور ادامه پیدا کند.
جینکس هم همین است. یک «کاراکتر» نیست. شکلی از ادامه دادن است. و همین باعث میشود واقعی به نظر برسد. چون ما هم همینیم. کامل نیستیم. یکپارچه نیستیم. فقط ادامهی چیزهایی هستیم که قبلتر ویران شده است.
فکر میکنم ما دربارهی نوشتن زیادی رمانتیک حرف میزنیم. گاهی هم زیادی مکانیکی به آن میپردازیم. نویسندهها دوست دارند همه چیز را شاعرانهتر از واقعیت تعریف کنند. میگوییم نوشتن نجاتمان داد.
کمتر پیش آمده که بپرسیم:
«از چه چیزی؟»
مهمتر از آن:
«با تبدیل شدن به چه چیزی؟»
چون بعضی نجات یافتنها شبیه در رفتگیاند. بعضی دررفتنها شبیه تکرار. و بعضی تکرارها شبیه زندانهایی هستند که درشان را خودمان ساختهایم. مثلاً «هنر».
«و نجات؟»
نجات برای آنهایی است که هنوز به چیزی امید دارند. نوشتن، فقط یک مشتِ خالی است که به دیوار میکوبی، تا مطمئن شوی که هنوز، استخوانهای دستت نشکستهاند.
و بس.
بوکوفسکی جایی گفته بود نوشتن او را از جنون کامل نجات داده است. اول فکر کردم اغراق است. بعد فکر کردم شاید استعاره است. اما بعدتر، به یک چیز آزاردهنده رسیدم. به دل دوست دارم در خماریاش باقی بمانید. اما جهنّم و ضرر!
نوشتن خلاصَت نمیکند. اتفاقا همزادِ همان چیزیست که از آن فرار میکنیم.
چون نوشتن هم تکرار است. هم وسواس است. هم ناتوانی در رها کردن. مثل جینکس. مثل کسی که آشوب را فقط برای زنده ماندن ادامه میدهد. و این شباهت، مهمتر از رهاییست.
بعضیها آنقدر به سقف خیره میشوند تا که ترکها شروع به حرف زدن میکنند. آن یکی به قدری موسیقی گوش میدهد تا کلمهها در ذهنش محو شوند. دیگری فیتیلهی سیگارش را آتش میزند. هرکس راه خودش را برای ساکت کردن آن چیزِ سمج پیدا کرده.
و بعضیها هم کلمه تولید میکنند. بیوقفه. چون اگر ننویسند، میمیرند. شبیه به کسی که با قاشقی کوچک آب را از قایقی سوراخ بیرون میریزد. میداند دریا بزرگتر از آن است که خالی شود. اما اگر دست بکشد، دیگر فقط آب نیست که بالا میآید.
آدمها فکر میکنند نوشتن فقط در مغز اتفاق میافتد. در حالی که بدن زودتر از همه میفهمد. گردنی که ساعت سهی صبح راست نمیشود. چشمی که از خیره شدن میسوزد. دستی که میان نوشتن و پاک کردن گیر میکند. و پشتِ سطرهایی که فکر میکنیم «ایده» هستند، همیشه یک بدن ایستاده است. هر اعتیادی اول از بدن عبور میکند. حتی اعتیاد به نوشتن.
میگویند هایپرگرافیا وسواسِ نوشتن است، اما اشتباه میکنند. همیشه وسواس نیست؛ گاهی فقط ناتوانی در ننوشتن است؛ و این همان جایی است که دو جمله از هم جدا میشوند:
«میتوانم بنویسم»، «نمیتوانم ننویسم».
ما معمولاً این دو را یکی فرض میکنیم. چرا که تفاوتشان گران تمام میشود.
جایی که نوشتن دیگر انتخابِ تو نیست، فقط تاریکی آفرینش است.

استعداد را تحسین میکنیم. اما کمتر دربارهی اجبارها حرف میزنیم. دربارهی اینکه بعضی آدمها هنر را انتخاب نکردهاند. هنر آنها را انتخاب کرده.
ذهن تابِ خلأ را ندارد.
برای همین به روایتها دل میبندد. به نسخههای ممکن. به آدمهایی که هرگز دقیقاً آنطور که فکر میکردیم نبودند.
واقعیت همیشه چیزی را جا میگذارد. و آنچه جا میماند، اغلب از آنچه باقی مانده واقعیتر میشود.
در آن نتهایی که جان لنون ننوشت،
تخیل، هنرِ زندگی کردن با همان جاماندههاست. نوشتن دقیقاً از این فاصله شروع میشود. از جایی که تجربه کامل نیست. هیچ چیز کامل نیست. عشق. اندوه. حتی خودمان هم کامل نیستیم. لنون میگفت به همهچیز باور دارد تا وقتی که خلافش ثابت شود؛ به پریها، افسانهها، اژدهاها: «همه وجود دارند، حتی اگر فقط در ذهن تو باشند.»
تخیل فقط تلاش میکند آن فاصله را قابل عبور کند. و ما تنها نزدیک میشویم ولی هیچوقت نمیرسیم. وظیفهی ما ساختن پلی موقت روی این فاصله است. پلی که کامل، پلی که مطمئن نیست. تنها سماجتیست به اندازهی عبور دادن چندتایی کلمه.
گاهی فکر میکنم بوکوفسکی با سیگارش، لنون با خیالهایش، و من با کلماتی که تایپ میکنم، همهمان داریم یک سؤال را به هزار شکل میپرسیم: آدم بودن یعنی چه؟ و ترسناکتر از ندانستن جواب، این است که بفهمی قرار نیست جواب واحدی وجود داشته باشد. چون اگر بود، این همه نوشتن ادامه پیدا نمیکرد.
نوشتن تمام نمیشود. برای همین هر شب کسی پشت میزی مینشیند، چراغی روشن میکند، و دوباره از اول شروع میکند. نمیداند قرار است به کجا برسد. اما همین ندانستن، تنها چیزیست که ثابت میماند.
و شاید زیباترین شکل زندگی همین است که آدم نداند. از آنجایی که به بعضیها نمیتوانیم بگوییم «تو یک احمقی»، میگوییم «البته این نظر شماست». جهان که حل شدنی نیست. اما خودت مینویسی تا دوام بیاوری، و مجبوری صادق باشی. چون هیچکس تو را از تاریکی بیرون نخواهد کشید، نه بوکوفسکی، نه لنون، نه حتی آن کسی که بهش میگویی «نظرت محترم است».
شک دارم که نوشتن نجات دهد. دست کم به اندازهی سیگار صادق نیست. سیگار میگوید دارد چه بلایی سرت میآورد. مزهی زهرماری ویسکی هم که ندارد. شباهتهایی هست؛ مثلاً بیدار میماند و کمک میکند مرتب فروبپاشی.
ترکهایی که اول انکارشان میکنی، بعد با آنها سر میکنی، و آخر سر میفهمی اگر آنها را از تو بگیرند، چیز زیادی از خودت باقی نمیماند.
ما و آن چیزهایی که از آنها میگریزیم، یک رگه هستیم. همان تهماندهی لعابی که در تهِ استکان خشکیده. همان جا که آدمی را چهار دیواریاش خفه میکند.
دری نیست. روزنهای نیست. تنها یک برگه کاغذِ آلوده باقیست و یک خودکارِ ناچیز.
پس مینویسی.
مینویسی تا انگشتان رنگ ببازند. تا مزهی عرق به خورد کاغذ برود. و آنگاه... باز مینویسی.
زیرا غیر از این، چه؟
«وقتی کسی را نداری تا صبح بیدارت کند، و شبی نیست که در انتظار تو باشد، وقتی تو توانستی هر کاری که دلت خواست را بکنی...
نام این وضعیت را چه میگذاری؟
آزادی؟
یا تنهایی؟»
حالا میدانم هیچ عکسی دو نفره نیست.
چون هر بار که به عکس نگاه میکنم، دو نفر را میبینم که ایستادهاند، و دو نفر دیگر را که مدتهاست دیگر آن آدمها نیستند.
ما،
که چهار نفر بودیم.
