ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

یه قاب عکس، دو تا کاراکتر و یه افسانه‌ی خواهرانه

توو اتاقمون، درست کنار تخت، یه قاب عکس کوچیک از بچگی‌های منه.

نه ازون عکسایِ جووون بخورمت یا ناز و قشنگِ معمولی... این یکی انگار از کتاب «هزار چهره‌ی اساتید» اومده بیرون، ولی تصمیم گرفته همه‌ی اون هزار تا چهره رو یک‌شبه کُپ بزنه.

هیچ‌کس باور نمی‌کنه، ولی این عکس شب‌ها زندگیِ مستقل خودشو داره.

من و استاد: قابِ عکسِ بزرگ 💁‍♀️

صبح که بیدار می‌شی، خب... منم. ولی هرچی هوا تاریک‌تر می‌شه، کم‌کم تصمیم می‌گیره یه نفر دیگه باشه.

تاریک که می‌شه، وروره جادوی قصه‌ی ما، تووی قاب می‌شینه و تصمیم می‌گیره یه طلسم تازه روش بندازه.

یه شب آفتاب‌پرسته؛ از اونایی که در پسِ سال‌ها اونقدی خودشو همرنگ استانداردای ملّت کرده، یادش رفته اصلِ قیافه‌‌اش چی بوده.

یه شب مارمولکه؛ ازونا که هزار ساله تووی یه صحرای نفرین‌شده گیر افتاده؛ و هنوزم منتظره یه هفته دیگه اینا برن. بعید نیست از لابه‌لای صفحه‌های «کیمیاگر» بیرون پریده باشه. همه‌اش دنبال یه گنجِ پنهونیه که هیچ‌کس نمی‌دونه کجاست

یه شب قورباغه‌ است. همونی که سه قرنه منتظره یه نفر اشتباهی ببوسدش، ولی خودش هم مطمئن نیست بعدش چی می‌شه. حس می‌کنی اگه ببوسیش، شاهزاده که سهله، یه راویِ بدبین مخ‌فرسا از آب درمیاد که کل داستانو لو می‌ده.

یه شب‌هایی جغده؛ از اون جغدهایی که فقط وقتی همه خوابن توو منتهاالیه روحت پلک می‌زنه.

یه شب شبیه آدمیه که تووی مترو کنار دستت می‌شینه، و از قضا همه‌ی رازای «داستان‌های ناتموم» رو می‌دونه، ولی به شرطی که بیشتر از بیست دقیقه به مردمکاش زل بزنی.

یه بار روباهه؛ از اون روباه‌هایی که اگر مؤدبانه هم لبخند بزنن، باز حس می‌کنی کیف پول و گوشیتو بایستی چک کنی.

شایدم گربه‌نره‌ی حیله‌گرِ قصه‌های پریون؛ البته ورژن غول‌بیابونیش که مطمئنی پشت اون لبخندِ «وای سو سیروس!؟»، یه نقشه‌ی ازلی برای فریبِ کل خونواده خوابیده

یه موقع‌هاک شبیه یا ابالفضلیه که اگه فقط از گوشه‌ی چشم بهش نگاه کنی وجود داره.

دوی نصفه‌شب از لابه‌لای خزه‌های یه جنگل مه‌آلود بیرون میاد؛ همون سایه است که همه درباره‌‌اش حرف می‌زنن ولی هیچکی نمی‌تونه ثابت کنه واقعیه.

در ادامه‌ی نصفه‌شب شبیه یه روحِ محترمه؛ از اونایی که اگه سلام کنی، احتمالاً خودشم سلام به قرصِ روی ماهتو برمی‌گردونه.

و بعضی شب‌ها که از توهماتِ سنگین عبور می‌کنه…

یه پیرمرده که انگار از کتاب «پیرمرد و دریا» اومده بیرون، ولی دیگه ماهیگیر نیست؛ فقط نشسته و با نگاهش بهت می‌فهمونه که عمرتو کنارش به باد دادی.

یه همسایه‌ی بددهنه که مثلاً می‌دونه چرا سه ساله بچه‌دار نشدی، باز هر شب با اون دو میلی‌ کنار زدنِ پرده پیداست داره آمارتو درمیاره.

یه راننده تاکسی که قبل از سوار شدنت می‌گه: «پول نداری، پیاده شو»، ولی توو قاب آینه، طوری زهر چشم ازت می‌گیره که انگار مقصرِ گرونیِ دلار و تموم بدبختی‌هاش تویی.

یه معلم بازنشسته که هنوز نمره‌ی انشای کلاسِ سومِ تو رو یادشه، و هر شب با اون نگاهِ شخماتیکش بهت یادآوری می‌کنه که «تو رو نیستمو»، «نَستی منو» نوشتی.

یه فامیلِ درجه‌یک که توو همه‌ی عروسی‌ها پشت سرت تا تونسته زده، ولی توو قاب، اونقدر صادقانه نگات می‌کنه که می‌فهمی حقاش عجب حرفی بوده.

و بعضی شب‌ها... بدترین حالت ممکن.

اصن حیوون خیالی، موجودِ جادویی یا آدمِ معمولی نیست.

یکی از همون فامیل‌هایِ نزدیکه که اسمش رو نمی‌بریم، ولی همه می‌دونیم منظورمون کیه 🤫

از اون شب به بعد، پروژه‌ی خونوادگیِ جدیدمون شروع شد:

هرکی وارد اتاق می‌شد، پنج دقیقه به قاب خیره می‌شد، بعد با حیرت فراوون می‌گفت:

«صب کن… ای دل غافل.. الان فهمیدم شبیهِ کی بود!»

و جالب اینجاست که هر کدوم از ما یه نفر متفاوت می‌بینیم. هیچ‌کس روی یه نفر توافق نداره.

تنها چیزی که همه روش توافق داریم اینه که شب‌ها، اون عکس دیگه شبیه من نیست.

دارم می‌رم سمتش…

این بار می‌خوام از نزدیک‌ ببینم شبیه کی می‌شه.

خواهرم هم چند وقته این ماجرا رو خیلی جدی گرفته.

من و خواهرم قبلِ خواب.

«نرو... کوشتا می‌شی... 💀 .»

.با این حال صبح دوباره می‌شه خودم؛

✍🏻 نازنینِ تخس‌تون.

عکسصبح جادوییخیالهویتدوربین
۰
۱
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید