ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

حافظه‌ای که دیگری نوشت.

پیام، فقط یک متن الهام‌بخش بود. 

دقیقاً به همین دلیل، خطرناک بود.

نگاهش را از صفحه برداشت، شانه‌ای بالا انداخت. کسی که آن را دریافت کرد، همان لحظه چیزی نفهمید. متن را خواند، گوشی را کنار گذاشت و زندگی ادامه پیدا کرد؛ درست مثل هزاران پیام دیگری که می‌آیند و می‌روند. فقط این یکی نرفت. بعدها فهمید چرا.

بعضی متن‌ها را همان روز نمی‌شود فهمید. باید سال‌ها از فرستاده شدنشان بگذرد تا معلوم شود مخاطب واقعی‌شان چه کسی بوده. 

گاهی ما،

فقط صندوق پستی هستیم. همین.

نامه در اصل برای کس دیگری نوشته شده.

او نمی‌توانست مطمئن باشد اولین بار چه زمانی خودش را گیرنده فرض کرده بود.

اتفاق،

در گذشته‌ای دور افتاده بود. هیچ‌کس آن روز را دقیق به یاد نمی‌آورد، حتی خودش.

اتفاق،

هر چقدر هم تلخ، عمر کوتاهی داشت. اما چیزی که بعد از آن آغاز شد، سال‌ها ادامه پیدا کرد. نه خودِ حقیقت. که روایتِ حقیقت. 

هر بار، کمی متفاوت. هر بار، یک قدم جلوتر. یک درجه نرم‌تر. یک پله اخلاقی‌تر. شبیه داستانی که اگر فقط همان را می‌شنیدی، شاید حتی دلت برای راوی می‌سوخت.

یک نفس مکث کرد. همان نفس، تمامِ سکوتِ ممکن را پر کرد؛ حقیقت، یک‌بار زندگی می‌کند؛ روایت، هزار بار. و حافظه، همیشه آخرین روایتی را به خاطر می‌آورد که از خودش مطمئن‌تر حرف زده باشد.

مدت‌ها طول کشید تا بفهمد آنچه از دست داده، فقط اعتماد نبود.

انکارِ حقیقت سخت است، اما از آن سخت‌تر، تردیدی است که هنگام به خاطر آوردنش، در وجودت ریشه می‌دواند.

خاطره هنوز همان خاطره بود. اما هر بار، پیش از آنکه به پایانش برسد، صدایی از لایِ درزِ خاطره می‌جَست:

«اگر این فقط نسخه‌ای باشد که تو دوست داری باورش کنی، چه؟»

آنجا بود که به درستی بعضی آدم‌ها را شناختم، آن‌ها گذشته را از تو نمی‌گیرند. اعتمادت را به حافظه‌ات می‌گیرند.

سال‌ها بعد، همان پیام رسید. متنی درباره‌ی موفقیت. درباره‌ی مهربانی. درباره‌ی بخشیدن. و درباره‌ی اینکه اگر حتی یک نفر، با بودنِ تو، آسان‌تر نفس کشیده باشد، زندگی‌ات بیهوده نبوده است.

جمله‌ی آخر را چند بار خواند. نه برای زیباییِ جمله، که برای چشیدنِ مزه‌ی روزهایِ دور.

همان‌جا، میانِ دو پلک زدن، دریافت تمام این سال‌ها، اشتباهی در آدرس بوده. تمامِ این مدت، خودش را فریب داده بود که این پیام برای اوست. اما نه. این نامه‌ای بود که فرستنده، برای وجدانِ خودش نوشت. فقط اشتباهی، اسمِ او را روی پاکت نوشته بود.

گوشی را روی میز گذاشت. انگشتش هنوز روی لبه‌ی گوشی مانده بود، بعد آرام برداشتش. پیام همان پیام بود؛ اما کلماتی که می‌خواند، کلماتی نبودند که از سال‌ها پیش فرستاده شده. آن شب هیچ‌چیز تمام نشد؛ فقط راویِ آن گذشته عوض شده بود. و پیام، از همان شب، دیگر یک متنِ الهام‌بخش نبود — دقیقاً به همین دلیل، دیگر نمی‌شد آن را بی‌گناه خواند.

اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی؛

اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند؛

اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی و خیانت دشمنان دوست‌نما را تحمل کنی؛

اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی؛

اینکه در دیگران بهترین ویژگی‌ها را ببینی و بیابی؛

اینکه دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی تحویل دهی؛

خواه با فرزندی خوب،

خواه با باغچه‌ای سبز،

خواه با بهبود شرایط اجتماعی،

و اینکه اگر بدانی حتی یک نفر،

با بودنِ تو،

ساده‌تر نفس کشیده است،

تو موفق شده‌ای.

– رالف والدو امرسون  


پ.ن:

یکی از شما تلگرام پرسیده بود. خواستم یادآوری کنم متولد 🌌 برج Cancer نیستم و علاقه‌‌ای هم بهش ندارم. درمانش اگه منظورتونه؟ بله این حوزه‌ی تخصص منه)

پ.ن:

منبع الهام امروزم تو باش. و نقابِ تاکتیکی‌‌ تو. نقابِ منجی رو برای نمایشنامه‌هات نگه دار، مدت‌هاست بیرون از تماشاخانه‌ی شما ایستادم. تا کارگردانی‌‌ت و قید و بندت رو برای زندگی خودت ببینم 💛

جستارادبیاتروایتحقیقتحافظه
۱
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید