ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۷ دقیقه·۸ روز پیش

ما فقط داستانشان را زودتر نوشته بودیم.

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود نصفه دوست داشت. یا باید تمام آشوبشان را پذیرفت، یا اصلاً نزدیکشان نشد. انسان مگر فقط روزهای آرام‌اش است؟ اگر قرار باشد فقط لبخندهایش را دوست داشته باشی، و از ترس‌هایش فرار کنی... از سکوت‌هایش، از زخم‌هایش، از روزهایی که خودش هم خودش را نمی‌شناسد… آن‌وقت آنچه دوست داشته‌ای، یک انسان نبوده. ظرفی بوده که نام او را رویش گذاشته بودی، و خودت آن را پر کرده‌ای.

آدم‌ شب‌ها، وقتی خسته است، عشق نمی‌خواهد؛ یک جای امن و گرم می‌خواهد. جایی که لازم نباشد هر بار نسخه‌ای قابل‌تحمل‌تر از خودش را به دنیا معرفی کند. مجبور نباشد زخم‌هایش را پشت شوخی‌ها، ترس‌هایش را پشت سکوت، و آشوبش را پشت لبخند پنهان کند. کم‌کم آدم می‌فهمد دنبال عشق نبوده است؛ دنبال جایی بوده که بتواند خودش را زمین بگذارد.

بعدها، این آرزو را در جاهای دیگری هم پیدا می‌کند؛ در یک دوست، در خانواده، در آدم‌هایی که روزی اسمشان را «تکیه‌گاه» گذاشته بود. انگار ما در تمام رابطه‌ها، فقط با اسم‌های مختلف، دنبال یک نفر می‌گردیم؛ کسی که وقتی سنگین‌ترین نسخه‌ی خودمان را به او نشان دادیم، تصمیم نگیرد آرام‌آرام عقب برود.

اعتماد، یک تصمیم لحظه‌ای نیست. ذره‌ذره اتفاق می‌افتد. در پیام‌هایی که بی‌جواب نمی‌مانند. در شب‌هایی که یکی بیدار می‌ماند تا مطمئن شود سالم به خانه رسیده‌ای. در حرف‌هایی که خیال می‌کنی فقط بین شما دو نفر خواهند ماند. در روزهایی که آرام‌آرام، بدون آنکه خودت بفهمی، جای یکی را در آینده‌ات باز می‌کنی.

یک‌باره به کسی تکیه نمی‌دهی. بارها وزنش را امتحان می‌کنی. بعد، یک روز، بی‌آنکه متوجه باشی، دیگر هنگام زمین خوردن به خودت فکر نمی‌کنی. با خودت می‌گویی: «اگر روزی از پا بیفتم، این آدم هست.» و همین می‌تواند بزرگ‌ترین سرمایه‌گذاری‌یی باشد که یک انسان روی انسان دیگری انجام می‌دهد.

هیچ رابطه‌ای، یک‌باره فرو نمی‌ریزد. اول فقط چیزهای کوچکی جابه‌جا می‌شوند. آن‌قدر کوچک که آدم حتی اسمش را «مشکل» هم نمی‌گذارد. گاهی سکوت. گاهی توضیحی که دیگر داده نمی‌شود. گاهی جمله‌ای که انگار چیزی از آن کم شده. گاهی حسی که نمی‌توانی برایش کلمه‌ای پیدا کنی، اما آرام‌آرام جایی درونت شعله می‌کشد.

یک بار، دوستی سه ساعت بعد از دیدن جواب می‌دهد. به خودت می‌گویی: «حتماً گرفتار است». یک بار قرارت را لغو کرد. گفتی: «حتماً کار مهمی پیش آمده». یک بار در جمع، حرفی زد که مرا خنداند، اما به چشم‌هایم نگاه نکرد. گفتم: «خسته است».

ما تقریباً همیشه، پیش از آنکه حقیقت را باور کنیم، برایش دلیل می‌تراشیم. «حتماً پروژه‌های فشرده ای دارد.» «حتماً با خانواده‌ی پدری بحثش شده.» «حتماً من زیادی حساس شده‌ام.» آدم، تا آخرین لحظه، بیشتر از آنکه از دیگری محافظت کند، از تصویری محافظت می‌کند که از او در ذهن خودش ساخته است. تصویری که از عشق داشتیم، از دوستی، از آدم‌ها، از خودمان، و در پایان، تصویری که از اویی ساختیم که قرار بود هرگز فرو نریزد.

بعد، یک روز، حافظه شروع می‌کند به شهادت دادن. صحنه‌هایی که سال‌ها بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند، یکی‌یکی برمی‌گردند. حرف‌هایی که از کنارشان گذشته بودی. سکوت‌هایی که برایشان دلیل تراشیده بودی. عَلَم‌های قرمزی که اسمشان را «سوءتفاهم» گذاشته بودی. ناگهان همه کنار هم می‌نشینند. مثل تکه‌های پراکنده‌ی یک پازل که تا دیروز هیچ شباهتی به هم نداشتند، اما حالا تصویری واحد ساخته‌اند.

آنجا، خشم از راه می‌رسد؟ انتخاب با شماست. اما نه فقط برای آنچه دیگری با تو کرد. برای تمام دفعاتی که حقیقت را دیدی، اما ترجیح دادی به تصویری که در ذهنت ساخته بودی وفادار بمانی. 

سنگین‌ترین لحظه، لحظه‌ای که می‌فهمی دیگری چه کرده؟ بعید می‌دانم. اما سخت‌ترینش، لحظه‌ای است که می‌بینی خودت، با دست‌های خودت، چه چیزهایی را نخواسته‌ای ببینی. و آن‌قدر این کار را تکرار کرده‌ای که حالا، دیگر نمی‌دانی این تصویر را تو ساختی، یا او، یا هیچ‌کس؟

از آن سؤال‌هایی که نه می‌شود نادیده‌شان گرفت، نه می‌شود دوستشان داشت. اگر همه‌ی این نشانه‌ها از همان اول وجود داشتند، چرا من ندیده بودم؟ نه... نیکوتر بگویم: «چرا هر بار که حقیقت خودش را نشان می‌داد، من روایت دیگری برایش می‌نوشتم؟ چرا اسمش را سوءتفاهم می‌گذاشتم؟ و چرا آن‌قدر از تصویری که در ذهنم ساخته بودم محافظت می‌کردم، که حاضر بودم واقعیت را قربانی‌اش کنم؟»

بعضی فروپاشی‌ها، لحظه‌ای نیستند. ماه‌ها پیش، در یک جمله‌ی بی‌اهمیت، شروع شده‌اند. از همان روزی که عکس‌ها، برایمان واقعی‌تر از خودِ انسان‌ها می‌شود. تصویر، چیزی است که از آدم‌ها می‌سازیم. روایت، چیزی است که برای حفظ آن تصویر، مدام تعریف می‌کنیم. دست‌هایم را روی چشم‌هایم می‌گذارم و می‌گویم: «این منم که زیادی می‌خواهم.»، «حتماً منظورش این نبود.»، «حتماً من زیادی علّاف شما هستم.» این‌ها واقعیت نیستند. روایت هستند.

رسیدن به مرحله‌ی ناامیدی از تصویری که سال‌های زیاد با دست‌های خودمان ساخته‌ایم، نادر است. انکار کردن آسان‌تر است. تقریباً برای همه.

بیشتر آدم‌ها نه آن‌قدر بدند که بتوان اسم هیولا رویشان گذاشت، نه آن‌قدر بزرگ که بتوان روی شانه‌هایشان جهانی را بنا کرد. آن‌ها فقط همان‌قدرند که هستند. این ما هستیم که گاهی آن‌ها را بزرگ‌تر از ظرفیت واقعی‌شان زندگی می‌کنیم. دردناک‌ترین اشتباه ما این نیست که به آدم اشتباهی اعتماد کرده‌ایم. دردناک‌ترین اشتباه این است که ظرفیت یک انسان معمولی را با نقشی که ذهنمان برای او نوشته بود، اشتباه گرفته‌ایم.

از من می‌پرسید نه دانستن، پناهت می‌دهد، نه نوشتن مأوا. نفرت، زندگی را ساده می‌کند؛ کافی‌ست یک نفر را مقصر بدانی تا جهان دوباره قابل‌فهم شود. اما فهمیدن، هیچ‌وقت این‌قدر مهربان نیست. فهمیدن یعنی قبول کنی که بعضی آدم‌ها، پیش از آنکه به تو زخم بزنند، سال‌ها با زخم‌های خودشان زندگی کرده‌اند. نه رنجی را که به جا گذاشته‌اند انکار کن. و نه مسئولیت انتخاب‌هایشان را از دوششان بردار. بلکه بفهمی جهان، از آن چه که خشم و خشونت تعریف می‌کند، پیچیده‌تر است.

هرچه بیشتر می‌فهمی، کمتر می‌توانی با خیال راحت از کسی متنفر بمانی. از حادثه‌ها فاجعه نساز. این مرز میان «فهمیدن» و «تبرئه کردن» حیاتی است. رنج واقعی بوده. آسیب واقعی بوده. مسئولیت انتخاب‌ها همچنان با همان آدم‌هاست. اما فهمیدن این واقعیت که انسان‌ها محدود، زخمی یا ناتوان‌اند، می‌تواند نگاه ما را به جهان تغییر دهد.

این داستان، هیچ‌وقت فقط درباره‌‌ی یک نفر نمی‌ماند. دیر یا زود، پای همه‌ی ما به میان کشیده می‌شود. ما فقط قربانیِ تصویرهایی که از دیگران ساخته‌ایم نیستیم. خودِ آن تصویر هم می‌شویم. کسی، جایی، روزی، روی شانه‌های ما هم حساب باز کرده است. ما را بزرگ‌تر از ظرفیت واقعی‌مان دیده است. ما را پناهگاهی تصور کرده که هرگز نبوده‌ایم.

بی‌آنکه قصدش را داشته باشیم، همان اندازه که از دیگری زخم خورده‌ایم، زخم هم زده‌ایم. از رنج‌های دانستن اینکه ناگهان می‌فهمی دنیا پر از هیولاها نیست؛ پر از آدم‌های معمولی است؛ آدم‌هایی که گاهی زیر وزنِ تصویری که دیگران از آن‌ها ساخته‌اند، فرو می‌ریزند. و چقدر زیاد، که خودِ ما هم یکی از آن آدم‌ها بوده‌ایم.

سال‌ها فکر می‌کردیم بعضی آدم‌ها به ما زخم می‌زنند چون بی‌رحمند. بیشتر وقت‌ها، حقیقت از این هم سنگین‌تر است. آدم‌ها همیشه آن‌قدرها که فکر می‌کردیم «شرور» نیستند. گاهی فقط کوچک‌تر از رنجی هستند که روی شانه‌هایشان گذاشته‌ایم. کوچک‌تر از اعتمادی که به آن‌ها کرده‌ایم. کوچک‌تر از نقشی که در ذهنمان برایشان نوشته‌ایم. و وقتی زیر بار آن تصویر فرو می‌ریزند، ما اسمش را خیانت می‌گذاریم. در حالی عُریانی حقیقت، از خودِ خیانت هم تلخ‌تر است؛

فروپاشی یک جهان‌بینی.

آن‌ها هرگز آن کسی نبودند که ما فکر می‌کردیم. ما فقط، خیلی زودتر از آنکه آدم‌ها را بشناسیم، داستانشان را نوشته بودیم.

« آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟ ،  ?Are you the one»
« آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟ ، ?Are you the one»

– پ.ن. همه چیز از سوءتفاهم‌های ساده‌ شروع شد. این تصور که آدم‌ها یا می‌مانند، یا می‌روند؛ یا می‌فهمند، یا نمی‌فهمند؛ یا می‌توانند، یا نمی‌توانند. اما زندگی همیشه در این دوگانه‌ها جا نمی‌شود.

بعضی از ما آدم‌ها واقعاً محدودیم. بعضی‌ها هم، بی‌آنکه ادعایی داشته باشند، می‌توانند چیزی بیشتر از آن محدودیت‌ها را حمل کنند. نه به شکل یک منجی! نه به شکل کامل کردن دیگری! فقط به شکلِ «ماندن، وقتی رفتن ساده‌تر است.»‌، به شکل «فهمیدن، حتی وقتی فهمیده شدن ساده نیست.»، به شکل «دیدنِ آدم‌ها، نه جور کردنِشان با روایتِ دلخواهِ ما.».

بعضی حضورها، بعد از تمام تجربه‌های قبلی، شبیه یک تصحیح آرام عمل می‌کنند. نه برای پاک کردن گذشته. بلکه برای نشان دادن اینکه گذشته، همه حقیقت نبوده است.

بعضی حضورها ❤️، زاویه‌ی نگاهمان به گذشته را چنان می‌شکنند که دیگر آن را تمامِ قصه نمی‌بینیم؛ فقط صفحه‌ایست از یک روایتِ بزرگ‌تر.

یک نفر آمد و هیچ‌چیز شگفت‌انگیزی نساخت. فقط نشان داد که آنچه «ناممکن» تصور کرده بودم، همیشه هم ناممکن نبوده است.

برای انکار کردن زخم‌هایمان؟

یا برای کم کردن وزنشان؟

هیچکدام؛

جهان، از آدم‌های محدود و آدم‌های بی‌نهایت ساخته نشده؛ از آدم‌هایی ساخته شده که هرکدام، به شکلی متفاوت، ظرفیت دیدن و دیده شدن دارند.

صد در صد باربط:

جاوید باد زن و زندگی 🌱


– پ.ن۲. منبع الهام امروزم این‌ کلمه‌ها شدند. پس بخوان به نام خالقت ! 👈🏻👉🏻

رشد فردیروابط انسانینویسندگیزندگی سالمعشق واقعی
۱
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید