ویرگول
ورودثبت نام
نازنین
نازنیننویسنده و شاعر
نازنین
نازنین
خواندن ۴ دقیقه·۵ سال پیش

روح خدا

بعد از دو ماه سلام

عصر بود و هوا خیلی گرم، پدرم بر پشت بام خانه فرشی انداخته بود و به مادرم گفته بود که شام را آنجا بخوریم، پتویی پهن کرده بود و ظرف هندوانه ای جلویش بود.

متکا زیر سر گذاشت، رادیو را روشن کرد و از این موج به آن موج می کرد.
بعد از اینکه با برادر و خواهر هایم شوخی و بازی کردیم. مادرم ما را صدا کرد که بیاید کمک کنید. به اندازه سن و سال و توانایی مان ظرف و وسیله به ما داد که ببریم پشت بام، ما هم ذوق کنان از پله ها بالا می آمدیم و خوشحال بودیم که تو این هوای گرم امشب از فضای خانه راحت بودیم.

خنده کنان ظرف ها را به پدر می دادیم و او هم با حوصله وسایل را از ما می گرفت و قربون صدقه مان میرفت.
نگرانی خاصی در چهره اش بود که ما می‌فهمیدیم! اما او با شوخی وخنده سعی میکرد که ما متوجه چیزی نشویم.
خواهر های بزرگترم پیش مادرم بودن و به او کمک میکردن تلویزیون روشن بود اما پدرم همچنان با رادیو ور میرفت.

یادمه اخبار ساعت هفت شب رو که پخش کردن، نفس عمیقی کشید و انگار خیالش از اینکه خبر بدی نشنیده راحت شده بود!
که ناگهان صدایی پیچید! از همه ی خانه ها! یک لحظه دنیا فقط صدا بود!
اخبار ساعت 9 خبر های خوبی نداشت اخبار گو، آقای حیاتی با بغض غم و اندوه که آسمان پر از صدای او بود میگفت روح خدا به خدا پیوست...

https://www.aparat.com/v/9QTKh/%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA

پدرم بعد از شنیدن این صدا انگار یک لحظه بیهوش شده بود، از چشمانش اشک می‌بارید، اما تکان نمیخورد من فقط شش سالم بود. دیدن این صحنه ها برایم عجیب بود! نمیدانستم چه شده! اصلا مگر چه اتفاقی افتاده؟متوجه صدای شیون مادرم از پایین و صورت بهت زده‌ی پدرم شدم، مگر چه عزیزی را از دست دادیم؟
پدرم بعد از چند دقیقه به خودش آمد و بلند بلند گریه میکرد و خدا را صدا میکرد که این چه بلایی بود که بر سر ما نازل شد. میگفت ما که خیلی دعا کردیم پس چرا امام شفا نیافت؟! چرا کشور را بی یار و یاور گذاشتی؟!

از پله ها پایین رفتم و مادرم را دیدم که گوشه ای از اتاق ماتم زده اشک میریزد و خواهر هایم کنارش نشسته بودن و مادر را دلداری میدادند. جلو رفتم نزدیک صورت مادر با دست های کوچکم صورت خیس شده از اشک های مادرم را پاک کردم جلو رفتم و سرم را به سرش چسبانده لب های مادر را بوسیدم با حالت اضطراب و بغض از مادرم پرسیدم مامان چی شده؟ مامان کی مرده؟
از مرگ میدانستم، میدانستم که آدم ها میمیرند اما نمیدانستم چه عزیزی را از دست دادیم که پدرو مادرم را عزا دار کرده مادرم با صدای گرفته گفت: امام! امام رفت!
با دست عکس امام را که به دیوار خانه بود نشانم داد و گفت: امام را که میشناسی؟
گفتم: بله، برای امام گریه میکنید؟
گفت: او رهبر عزیز ما و در بستر بیماری بود. درد میکشید اما با این وجود همیشه خوب بود و صبورانه رفتار میکرد او به هیچ کس بدی نکرد و همه دوستش داشتند برای همین است که مردم ناراحتند!

بی اختیار دوباره به عکس امام نگاه کردم نمیدانم چرا من هم بدون این که بدانم او کیست گریه کردم.

شب با تمام ناراحتی صبح شد، و روز بعد پدرم به همراه عده ای برای تشییع آقا به تهران رفتند. تا چند روز بعد از رحلت امام باز پدرم ساکت و غمگین بود. اما با وجود رهبر فرزانه ی مان سید علی خامنه ای دلش قرص بود و به مادرم میگفت: خداروشکر فرد لایقی رهبر کشورمان شده او هم مسلک روح ا... خمینی است. و کشور را به خوبی اداره میکند و قدم در راه او می‌گذارد او به خوبی و مهربانی امام است.

اما هنوز که هنوز است بعد از این همه مدت عکس آقا را که میبیند گریه میکند مخصوصا روز 14 خرداد و همیشه از زندگی پر از فراز و نشیب امام برای ما میگوید از سختی هایش، از تبعید و دور از خانواده بودن، از جنگیدن با ظلم و از این که او محکم بر روی تصمیمش ایستاد و پا پس نکشید. آن هم بدون هیچ چشم داشتی و بدون این که حتی به رهبری فکر کند.

برای این کشور با جان و دل مایه گذاشت و بعد از اینکه به رهبری انتخاب شد تا خرابی های زمان شاه را برای مردم جبران کند جنگ شد و چه جوانانی فقط به عشق ایشان به جنگ رفتند و برای دفاع از ناموس و خاک میهن جنگیدند و فدایی امام بودند و جانشان را که عزیز تر از همه چیز است را در مقابل کشور و رهبر ناچیز دیدن

خلاصه که با رهبریه متفکرانه امام جنگ پایان یافت و بعد از جنگ هم امام با کلی درد و رنج از پیش ما رفت و هیچ از دنیا نبرد به غیر از دلی آرام و قلبی مطمئن...

او هرگز از پول و ثروت و کاخ نشینی و ظلم به مردم راضی نبود و همیشه به مسئولان این را گوش زد میکرد که مردم را عزیز بدانند و از پول حرام دوری کنند دقیقا همان نصیحتی که رهبر عزیز امروز به مسئولین مدام تاکید میکند اما امان که ای کاش همه مثل روح ا... وسید علی بودند...

ای کاش

خاطره
۸
۱
نازنین
نازنین
نویسنده و شاعر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید