چرا هیچی اونی که میخوام نیس ؟چرا به هر دری میزنم تهش برام نشدنه
شاید چون اونجوری که باید تلاش نمیکنم
شاید زیادی ادمیم که باید همه چی اطرافم پرفکت و عالی باشه تا بتونم تلاش کنم
در حال حاضر که دارم مینویسم حس میکنم انسان بشدت بدرد نخوریم
ترس از خیلی چیزا توی زندگیم دارم حسرت خیلی چیزا به دلم هست
از اینکه لحظه به لحظه زندگیم در حال اشتباه کردنم دلم میخواد بمیمرم
از ۱۵ سالگی تا الان نزدیک ۵ ، ۷ دفتر از اهدافم پر گردم اما دریغ از رسیدن به یکیشون
وقتی میرم اهداف ۱۵ سالگیم رو میخونم فقط میتونم به خودم پوزخند بزنم که چقدر زندگیو ساده میدیدم الان توی سن ۱۹ سالگی ادامه زندگی رو نشدنی میبینم
میترسم از خیلی چیزا
میترسم نتونم اون خونه نقلی کوچیک خودمو داشته باشم
میترسم نتونم اون ازادی که هر روز تصورش رو دارم بهش نرسم
میترسم نتونم به کنسرت ایدل مورد علاقم برم
میترسم نتونم زبان انگلیسی یاد بگیرم
میترسم نتونم یک مهندس کامپیوتر بشم
میترسم نتونم به اون ادم پرتلاشی که ارزومه بشم
میترسم از اینکه ادمی بشم که نتونم به خودم افتخار کنم !!!
با اینکه ۱۹ سالمه اما حس میکنم بشدت از همه چی عقب افتادم ادامه دادن برام سخته

یادمه چند روز پیش داشتم توی دفترم مینوشتم خدایا شکرت برا اینکه بهم قدرت شروع دوباره رو دادی خدایا شکرت که با این همه نشدن ها بازم شجاعت شروع دوباره رو بهم دادی
توی کتاب شجاعت منفور بودن یادمه پروفسور داشت به پسر جوان میگفت هیچوقت به پشت سرت نگا نکن قرار نیس گذشتت تاثیر توی ایندت یا زمان حالت بزارن زمان حال دست خودته خودت تصمیم میگیری که چجوری بسازیش
شاید منم باید دیگه قید ارزوهای گذشتم که بهشون نرسیدم رو بزنم دوباره از نو شروع کنم قبول کنم که قرار نیس مسیرم هموار باشه
نمیدونم ادم سردرگمیم فقط میخام که توی سال ۴۰۵ بهترین خودم باشم
احساسات وحشتناکی دارم توی فکرم هزارجور افکار مختلفه از ناکافی بودن بگیر تا مقایسه خودم با افراد همسن سالم که به خیلی چیزا رسیدن اما من قدمی پیشرفت نمیبنم توی خودم
فقط میتونم بگم خدایا خودت کمکم کن تا بتونم روی پاهام وایسم به اون شخصیت پرتلاشی که میخوام برسم ادمی بشم که دیگه حس ناکافی بودن نداشته باشه