
گمان نکن که از تو بی خبرم. نه. آنقدر ها هم بی معرفت نیستم! همین چند روز پیش بود که باد شدم و رفتم لا به لای موهایت. فنجان چایی شدم که بعد از خستگی، وقتی که از کار باز گشته بودی نوشیدی و خستگیات در رفت. آهنگی شدم که سخت غمگینت کرد. ابروهایت را در هم بُرد و مژه های کوتاهت را خیس نمود.
گمان نکن که از تو دورم. نه. من همینجا هستم. لا به لای تمام روزمرگی هایت. شب هنگام وقتی که خوابی، این من هستم که در خواب های خاکستریات قدم میزنم. سیگاری که دودش را عمیق در ریه هایت فرو میبری و به قصد کشت آن دود را درون سینهات حبس میکنی، آن؛ منم.
من دور نیستم. نزدیکم. خیلی نزدیک. همیشه اینقدر نزدیک بودهام. اما نتوانستی بفهمی. فهمیدنم انقدر سخت بود؟
نه. سخت نبود. اما یادم نبود که موهایت را کوتاه کردهای. سیگار هایت را از پاکت به نخ رسانده ای و خیلی وقت است که دیگر شب ها خواب نمیبینی.
یادم نبود که مرا خیلی وقت است از جهان خودت بیرون کردهای.
یادش بخیر. روز های خوبی بود. مگر نه؟دوست داشتنی تر شده بودم، وقتی دوستم داشتی. انگشتانم ظریف تر شده بود. گونه هایم رو به سرخی میرفت. حتی عیب و نقص های صورتم را هم دوست میداشتم. عشق همیشه یک زن را زیباتر میکند. من حتی عاشق اسمم شده بودم. وقتی صدایم میزدی. انگار که قبل از تو هیچکس؛ هیچکسِ دیگری را اینگونه خطاب نکرده بود. انگار که اسم من زیباترین اسم دنیا بود. میفهمیدی مرا. تمام آهنگ هایی که ناشیانه با گیتار برایت مینواختم. تمام شعر هایی که ناشیانه برایت مینوشتم. تمام حرف هایی که ناشیانه به تو میزدم. تمام احساساتی که ناشیانه بروزشان میدادم. همه را با جان و دل دوست داشتی.
عزیزم. گفته بودم که آدم ها بی هم نمیمیرند. هیچکس با رفتن هیچکس نمرده. اما من این روز ها جنازه ای متحرکم که میخورد ، میخوابد ، دلتنگ میشود و مینویسد. حالا تو به من بگو کجای این دنیای پر هیاهو ایستادهای؟ کجای این دنیایی که همزمان هم در تک تک خیالاتم زندگی میکنی و هم در دنیایم هیچ جایی نداری؟
_نفس، یک خرداد چهارصد و چهار