ویرگول
ورودثبت نام
نفس
نفسرفت عمرم بر سرِ سودای دل !
نفس
نفس
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

خواستم از تو نگویم.

خواستم از تو نگویم، عاقبت بدتر شد
هر نگاهت غزلی بر دل این دفتر شد

ای که با یاد تو سر کردن برایم عادت است
با خیالت بی اراده، چشم هایم تر شد

ای که با اغیار می آید صدای خنده‌ات !
لب من هر چه گذشت، ساکت و ساکت تر شد

خانه را من در نبودت سخت، ویران کرده‌ام
هر چه من را یاد تو انداخت، خاکستر شد

دل سراغ عشق های دیگران را می‌گرفت
هر چه بیشتر گشت، در عشق تو مومن تر شد
_نفس
۱۴ فروردین ۱۴۰۴

۵
۰
نفس
نفس
رفت عمرم بر سرِ سودای دل !
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید