به خودم گفتم باید درباره اش بنویسم. مگر چندبار احتمال دارد که آدم در طول زندگی اش جنگ هم ببیند و اینگونه شد که شروع به نوشتن یک "مغزنوشته ی جدید" کردم.

روزهای عجیب و غریبی را گذراندیم. آنقدر عجیب که اگر از من بخواهید چیزهای بیشتری در موردش برایتان بگویم احتمالا چیزی به یاد نیاورم؛ زیرا تمام آن روزها را مشغول حل و فصل کردن جنگ های درون سرم بودم. جنگ داخل مغز من نیز کم از آن جنگ بیرون نداشت. باید هرجور میشد خودم را به زنده بودن امیدوار میساختم در حالی که خودم هم احساس میکردم دارم چرت و پرت میگویم.
شنیدن خبر و اسکرول آن به صورت مکرر در هر شبکه و سایتی که میشد، دیگر جزوی از فعالیت روزمره ام شده بود و گمان میکردم که هر چه بیشتر بخوانم، بهتر میتوانم اوضاع را کنترل کنم که خدا را شکر بعد از چند روز اینترنت ها هم قطع شد. آنوقت متوجه شدم که ندانستن اخبار اطرافم آنقدرها هم چیز بدی نیست و به این روند هم عادت کردم.
این را فهمیدم که در جنگ، نه کیف لوازم ضروری به کار آمد نه پنبه و باندهای خریداری شده از داروخانه. نه محتواهای کنترل احساسات اینستاگرام میتوانست آراممان کند و نه تماشای فیلم های دانلود شده فکر و خیال را از سرمان دور کرد. در تمام آن روزها یاد گرفتم که باید قبول کنم زندگی هیچ وقت آسان نمیشود، میگذرد و تو را نیز در این تجربه با خود همراه میسازد. یادت میدهد که رویاهایت را درون یک جعبه بچپانی و در گوشه ای از خانه بگذاری، دلخوش به برنامه ریزی های روزانه ات نباشی و با موج روزها همراه شوی. یاد میدهد خوابت را سبک کنی و با هر صدا که از آسمان میگذرد چشم هایت را باز کنی تا مبادا یکی از آن اسمشان نبرها در خواب غافلگیرت کنی.
یاد میگیری عصبانی شوی و به خودت حق بدهی که عصبانی هستی زیرا این زندگی هیچ جایش شبیه به خواسته های تو نبوده است. دیگران را بغل میکنی و شنونده ی اضطرابهایشان میشوی و میگویی "درست میشود" در حالی که در دلت رخت ها را چنگ میزنند.
جنگ برای من یک اتفاق بود؛ اتفاقی هیجان انگیز و غمناک. موضوعی منحصر به فرد برای نوشتن و تجربه ای لایو برای هماهنگ سازی درگیری های درون و بیرون وجودم. در هیچکدام از آن روزهایی که گذشت نتوانستم کلمه ای بنویسم؛ راستش دل و دماغش را نداشتم. اما چگونه از آن روزها توانستم نصف و نیمه زنده در بیایم؟ در هر لحظه که ترس تمام وجودم را بغل گرفت، جمله های توی سرم را ردیف کردم. کنار هم چیدمشان و خودم را در مسیر امیدواری راست و ریست کردم در حالی که حتی توی ذهنم احمقانه به نظر میرسید.
من زنده ماندم یا بهتر است بگویم ما زنده ماندیم؛ همه ی کسانی که در حال خواندن این متن هستیم. اما دیگر شبیه به آدم های قبل از این اتفاق نیستیم؛ با قاطعیت میگویم، هیچکداممان. از صداها میترسیم، از جاهای شلوغ و آدم های عجیب. از زنده ماندن و درعین حال دوام نیاوردن. از هدف های نرسیده و رویاهای چپانده شده ته مغزمان. حالا یک تجربه به زندگیمان اضافه کرده ایم؛ چگونه از روزهای جنگی عبور کنیم؟
امیدوارم این تنها تجربه ای از جنگ باشد که در طی زندگیمان با آن مواجه شدیم . صلح درون و بیرون وجودتان پایدار.