
نه مژه ای در چشمم داخل شده بود و نه تقصیر حساسیتهای فصلی بود، من فقط غمگین بودم. برای رویاهایی که نشدنشان بر روحم سنگینی میکرد. برای تلاشی که گمان میکردم به اندازه نبود. و برای آنچه که میخواستم باشم و نمیتوانستم. بارها این را تجربه کردم، اینکه سنگینی روزها خودش را پشت نگاهم پنهان کند و بگوید هیچ چیز مطابق چیزی که میخواستم پیش نمیرود.
از ناامید ماندن میگریزم، همچنان که از امیدوار بودن هراسانم. از جانِ خودم چه میخواهم؟ اندکی رسیدن؟ ذرهای خیال که به دل واقعیت نشسته؟ و یا... نمیدانم، مثلا هیجانِ رسیدن به خیلی چیزها که مدت ها در ذهن خوش خیالم پروراندهام.
در حالی که چندین ساعت را در خیابان به قدم زدن گذراندهام تا تکانی به افکارم بدهم، از خود میپرسم چرا در مقابل معمولی زیستن، این چنین مقاومم؟ چرا بیخیالِ آن رویاها و خیالبافیها نمیشوم؟ چرا یک بار برای سالها به خودم نمیگویم که« نمیشود، که نمیشود, که نمیشود» و راهم را از فکر کردن بهشان جدا نمیکنم؟ چرا همیشه ذره ای امید وصال به آن فکر و رویاها در گوشه ای تاریک و غیرقابل جستجو از ذهنم جا خوش میکند تا بگوید« شاید هم شد»؟
امان از این امیدواری، که آدم را یک پا در هوا میان واقعیت و هَپَروت نگه میدارد. نه میتوانی خودت را از تردید رسیدن به خیال، رها کنی و نه توان دیدن آنچه حقیقیست را داری. گمان میکنی فرق داری، با خیلیها. گمان میکنی این داستان،نباید برای تو معمولی باشد؛ باید کِش و قوسی از هیجان رسیدن به سرخوشی را در خود جا دهد و تو را در این شادمانی شریک کند.
حقیقت را بگویم، گویی من هم همین را میخواستم؛ اینکه بشوم منبع امید و تلاش ناتمام در مسیر رسیدن. اما از خود میپرسم،در نگاه چه کسی ؟! این همه تلاش برای کیست؟
تمام پیاده راهها را جوری قدم برمیدارم که مثلا برایم مهم نباشد کسی نگاهش به گامهایم هست یا نه. چه تند بروم چه شمرده. اما دروغ میگویم، چون برایم مهم بود. به آدمهای اطرافم نگاهی میاندازم، هیچکس حواسش به قدمهایم نیست. ناامیدکنندهست اما به راهم ادامه میدهم چون« همین هست که هست». کسی چه اهمیتی میدهد که من چگونه به راهم ادامه میدهم، امیدوارم یا نه.
از خود میپرسم« یعنی تمام عمر برای نگاهِ دیگران، اینچنین امیدوار زیستهای؟»
یادداشتی از مجموعه مغز نوشته های نفس جان