ویرگول
ورودثبت نام
نارسیس مهدوی
نارسیس مهدویمن نارسیسم. دانشجوی رشته مدیریت کسب و کار هستم . در حوزه دیجیتال مارکتینگ کار میکنم و عاشق هنر و ادبیاتم.
نارسیس مهدوی
نارسیس مهدوی
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

آخرش چی؟

این روز ها با احساس عجیبی زندگی می‌کنم.

هر شب برنامه فردا را می‌نویسم تا انجام دهم . هر روز دفتر برنامه را باز می‌کنم.

صدر برنامه ها به پادکست گوش بده ، پادکست مورد علاقه ام را گوش می‌کنم و نکته اش را می‌نویسم.

سی دقیقه وقت بزار چیز جدیدی را یادبگیر.

چشم حتما ، سی دقیقه وقت می‌زارم و در دنیای ناشناخته ها و شناخته ها قدم می‌زنم.

خب تا ساعت پنج باید محتوا را تحویل بدهم و آموزش ببینم.

به خودت سخت نگیر تا هرجا که تونستی ادامه بده .

باشه.

آها راستی هر روز گل ها را جلوی پنجره میگذارم تا در اتاقم زندانی نباشند. پشت پنجره جای خوبی نیست .اصلا خوب نیست .از آن شیشه شفاف که نمیگذاردگل ها نور خورشید را با تمام وجودشان حس کنند, خوشم نمی آید.

به موسیقی مورد علاقه این روز هایم گوش می‌دهم :

(چه شود قافله غم رود و از بهشتم جهنم رود و لحظه های کوچه بی هم رود و از تو خالی نشود زندگی ام)

اما در طول روز وقت انجام کارها ، وقت کاشتن گل ها، وقت نوشتن برنامه ها ، وقت آموزش دیدن انگار چیزی درون قلبم فرو می‌ریزد و خالی می‌شود.

احساس عجیبی است انگار روی یک پل چوبی( همان هایی که توی فیلم ها نشون میدن که کلا با طناب و چوب ساخته میشه) و زیرش یک دره عمیقه و دوردست مشخص نیست اونم به خاطر مه سفیدی که مثل یک نگهبان وظیفه شناس میخواد از چیزی محافظت کنه و تمام تلاشش را می‌کنه تا چیزی دیده نشه.

انگار به سختی دست هایم را به طناب پل گره کردم و هر قدم را به سختی بر می‌دارم شاید هم دلم به طنابی خوش است که سفت و سخت به آن چسبیده ام.

خلاصه پایم را روی چوب دیگر پل می‌گذارم و ناگهان پایم پایین می‌رود.

این احساس با من است امروز فکر کردم هیچ ایده ای راجب آینده ندارم نمی‌دونم چی میشه کجا قراره بریم ، چیکار قراره بکنیم کلا معلقیم هیچ چیز مشخص نیست.

اما خب پایم را به هر سختی ای شده از حصار چوب پوسیده بیرون می آورم و باز به حرکت در پلی معلق ادامه می‌دهم.

در هر حال دره مرگ همواره هست هر آن ممکنه که در یک چشم به هم زدن سنگ های ته دره را به آغوش بکشیم.

پس چرا ادامه ندم؟

مگه قرار نیست یک جا، بالاخره تموم بشه؟

هیچ کس از زمان پایانش خبر نداره اما همه می‌دونیم حتمیه.

پس چرا ادامه ندم؟

یک بار فرصت دارم زندگی کنم

شرایط زندگی خوب نیست می‌دونم می‌دونم از حداقل های زندگی محروم شدیم ناخواسته.

اما بالاخره یک جا تموم میشه.

پس حرکت میکنم چون هنوز زنده ام.

ادامه میدم.

شاید روی همین پل تو جلوتر از من باشی شاید کسی پشت .سر من و دورتر از من دارد حرکت می‌کند.

پل معلق است ، ناامن است و انتهایش مشخص نیست معلوم نیست آن طرف پل چه چیزی منتظر ماست اما شاید ادامه دادن های ماست که امید می‌دهد .

جلوتر میبینم کسی هست او توانسته تا آن مسیر را برود پس هنوز می‌شود ادامه داد ، نمی‌دونم صدام رو میشنوی یانه شاید جلوتر از تو هم کسی هست ایده ای ندارم.

آره داد میزنم : لطفا به حرکتت ادامه بده.

ادامه می‌دهم چون در نهایت چه خوشمان بیاید چه نیاید در یک نقطه در یک سکوت سرد فرو خواهیم رفت .

حداقل ظاهرش این است.

و فعلا کاری با اینکه بعدی وجود دارد یا نه ندارم .

فعلا آنچه که نقد است همینجاست. ما اینجا هستیم‌.

زندگیادامه دادنآیندهمرگ
۰
۰
نارسیس مهدوی
نارسیس مهدوی
من نارسیسم. دانشجوی رشته مدیریت کسب و کار هستم . در حوزه دیجیتال مارکتینگ کار میکنم و عاشق هنر و ادبیاتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید