کسی که ترک میشود،کسی که پس زده میشود، کسی که یک عالمه حرف نگفته، غده شده بیخ گلویش،
دوست دارد برگردد به مکانِ مشترکش با معشوق! عین قاتلی که به محل جنایت، بازمیگردد. دوست دارد برگردد به امید معجزهای!
به بهانهی چتری که کنار در جا مانده... کتابی که فراموش کرده از توی کتابخانه بردارد... یا لباسی که روی تخت رها شده...
این ها بهانهاند برای بازگشت... به امید یافتن کورسوی امیدی توی چشمهای یار! به امید این که بگوید: نرو! که مرا از تو گریز نیست! شاملو شود و اقبال تو آن قدر بلند باشد که بتوانی آیدای او باشی! ببرد تو را به بامِ بلندِ همچراغی!
برشی از رمان رنجهای عزیز، نازنین جهانگیری
