درود و ادب🌱
اردیبهشتتون قشنگ🌸
متن چالش رو که در صفحه جناب تاداشی خوندم سعی کردم به بچگیهام خوب فکر کنم و به یاد بیارم دقیقا دلم میخواست چی باشم؟ کی باشم؟ راستش چیزهای زیادی به ذهنم رسید که میخواستم همه همهاش باشم. این کمالگرایی در انتخاب شغل هم همراهم بود؛ از همون بچگی. تمایل به همه چیز بودن!
یادمه با لوازم پزشکیام بازی میکردم و چوب بستنیها رو تا انتها _تا جای ممکن_ در دهان عروسک بیچاره فرو میبردم و با گوشی سفید و آبی پلاستیکی ضربان قلب پارچهایش رو میسنجیدم. از این عروسک به اون عروسک پزشک بودم.
مدتی هم توی جعبه کوچکی ابزارهای شبه دندانپزشکی جمع کرده بودم و به درمان دندانهای نداشتهاشون میپرداختم.

لباسهام رو از کمد بیرون میریختم و روی میز پهن میکردم. با هم ست میکردم و یه فروشنده بودم.
همیشه از ورزش متنفر بودم. هیچ چیزی به اندازه تعطیلی زنگ ورزش چهارشنبه ها خوشحالم نمیکرد. تقریبا همه ورزشها رو هم امتحان کردم اما نشد که نشد. اما جالبه بدونید که بارها توی ذهنم جایزههای ورزشی بردم. عاشق لحظه دریافت مدال بودم. یه ورزشکار حرفهای خیالی!
مخترع بودن هم برام دوستداشتنی بود. اما جز یکی دو تا پنجره جابربنحیانی! کاری نکردم و جز جایزه همون چیز خاصی دستم رو نگرفت.
خلاصه که گاهی دلم میخواست پلیس باشم، گاهی خلبان؛ گاهی مجری کودک، گاهی نقاش. چند روز بانکدار بودم، چند روز معلم و مدتی هم کیمیاگر!
بله. کلی ظرفهای کوچولو میاوردم و توی تراس مشغول کیمیاگری میشدم. آخر سر هم همه جا رو سیل میبرد و شاید اونجا بود که انتخاب کردم یه شیمیست باشم؛ بدون این که بدونم.

توی سایت مدرسه ابتداییام هنوز هم عکس آزمایشهایی که توی کلاس انجام دادم و برای همه توضیح دادم هست. عشق ارائه داشتم. بچهها از یه دونه ارائه هم فرار میکردن اما من خواهش میکردم سه تا ارائه برای من باشه. این عشق به درس دادن هنوز هم هست. ترمهای فرد با ترم یکیها کلاس دارم. البته که زبان انگلیسی و «تیچر» بودن رو دوست داشتم و این یکی رو هستم. :)
گاهی اجرا میکنم. شاید این به اجراهای مراسمات و جشنهای مدرسه ربط داشته باشه. یا به اون متن قلمبه سلمبه که روز معلم، کلاس اول که بودم برای همه مدرسه خوندم و یه شعر بالابلند پشتبندش. یا وقتی که دوست بیچارهام رو مجبور کردم یه شعر بلند رو_البته فقط مصرعهای زوج رو_ حفظ کنه تا با هم سر صف بخونیم. شعری که تم تربیتی بهداشتی داشت و فکر میکردم برای همه مفیده. تأثیرگذار فرهنگی بودم برای خودم.🌚
یادمه با همون دوستم دعوا میکردم که چرا بهم کمک نمیکنه دیوان چهارفصل رو با هم بنویسیم؟ و نمیدونستم جمله «از شعر بدم میاد» دقیقا یعنی چی. شاید برای همون استبداد فرهنگی من بود که از یه جا به بعد راهمون جدا شد. شاید هم لیاقت نداشت. والا.💅🏻



اون یکی دوستم «ماهی» دوست بهتری بود. هنوز هم با هم خیلی صمیمی هستیم. فیلمنامه شفاهی میگفتیم و توی حیاط اجراش میکردیم. خوشحالم. چون به نظرم دیگه کسی دو تا بچه که با لباس فرم صورتی، خاکستری بارها طول حیاط رو میدون و همدیگه رو بغل میکنن تا دیالوگهای تکراری بگن رو به خاطر نداره.
راستی همیشه دلم میخواست یه اسب بالدار داشته باشم. شاید چون باکلاس بود؛ از دیدن جادوی اسب بالدار این آرزو به فهرست آرزوهام افزوده شد. اما من حالا یه اسب بدون بال هم ندارم. موقع نوشتن این چالش با خودم فکر کردم شاید اگه اینجا نبودم احتمالا یکی از همون چیزهایی که نوشتم رو زندگی میکردم. راستش خیلی از قسمتهای زندگی رو اشتباه رفتم. گاهی ایستادم، برگشتم، یا ادامه دادم. بعضی روزها ناامید شدم و بعد دوباره شوق ادامه وجودم رو فراگرفته. خیلی وقتها راضی بودم، خیلی از اوقات ناراضی؛ اما حالا، اینجا که ایستادم و به عقب نگاه میکنم از تموم اون کارها خوشحالم. من انتخابهام رو، کوچک و بزرگ، درست و غلط دوست دارم و خوشحالم که همین جام و همین آدمم. یه شیمیست تازهکار که روی کاغذ خطخطی میکنه، یه چیزهایی درس میده، مجریگری میکنه و هنوز دلش یه اسب بالدار صورتی میخواد.

پ.ن۱: سپاسگزارم بابت راهاندازی چالش.
پ.ن۲: ارتباطم با ویرگول عجیب شده. نه تنها نامهربونه و آفت جونه، بلکه با دیگرون هم هست و قدرم رو هم نمیدونه. بگذریم از دورویی، دورنگی، دلسنگی و در جنگ بودن و اینها.