
شمارو نمیدونم اما من به تازگی با این مفهوم آشنا شدم که برای هر تغییری باید اول از همه ذهنیت یا همون طرز فکرت عوض بشه وگرنه هیچی تغییر نمیکنه و تازه اینجاست که تو متوجه میشی چقدر مغز میتونه عجیب باشه.
یعنی اگر میخوای آدم کتابخونی بشی اول از همه باید ذهنیتت رو تغییر بدی یعنی بیای برای خودت بنویسی که چرا میخوای کتابخون بشی؟ اصلا فایده کتاب خوندن برای تو چیه؟ و خلاصه کلی سوال بپرسی که جوابش فقط بله و خیر نباشه و بتونی کلی درموردش فکر کنی و مغزتو قانع کنی.
مثلا من خودم چندین مدته دغدغهی لاغری رو دارم و تازه الان حس میکنم از نظر ذهنی آمادهام که کمتر بخورم یا فعلا از علاقهمندیم به شیرینی و دسر بزنم و نخورمشون. چیزی که اصلا تو خودم نمیدیدم اما بعدش که قضیه رو برای خودم باز کردم دیدم لاغری فقط به معنی خوش اندام بودن و ظاهری نیست بلکه من با اینکار سلامتم رو هم افزایش میدم چون دوست دارم در کنار بیشتر زندگی کردن سالمتر و بهتر هم زندگی کنم.
یه چیز دیگه هم روی ذهنیت میتونه تاثیر بذاره اونم گفت و گویی که خودمون با خودمون داریم تو خلوت یا تو سرمون مثلا به خودمون میگیم من اصلا نمیتونم لاغر بشم ازپسش برنمیام یا من اصلا توانایی درس خوندن ندارم و خنگم. وقتی همچین جملاتی رو بارها و بارها به خودمون میگیم مغز طبق همون جمله کار میکنه و به قولی اون میشه یه باور سفت و محکم ما و این میشه طرز فکر ثابت یعنی توانایی ما اصلا قابل تغییر و رشد نیستن و هرچی تا حالا شده دیگه همین میمونه.
اما این باور غلطه چون در مقابلش طرز فکر رشد یا ذهنیت رشد میگه توانایی و استعداد با تمرین و تکرار قابل افزایشه و تو هرجوری که با مغزت رفتار کنی اون هم همون بازخورد رو به خودت میده.اینایی که گفتم رو خودم تا الان زندگیشون کردم و فایدهای نداشت جز اینکه وقتی هرجا میرم تو هرجمعی متوجه میشم آدمها کارهای سادهای انجام میدن و به کارهاشون افتخار میکنن اما من چون فکر میکنم قدم اولم رو باید با سختی بردارم و اصلا باید یه کار سخت بکنم و چون همش به خودم میگم ولش کن از پسش برنمیام ولش کن نمیتونم تو این چرخه گیر میکنم و هیچ کاری نمیکنم انوقت حس میکنم از بقیه آدمها عقبترم.
اینارو اینجا نوشتم که برای خودم هم یه شروع جدید بشه که بعدها بیام از این بنویسم که طرز فکرم رو تغییر دادم و تونستم از پس خیلی از کارها بربیام.