
تو داستانک روز چهارم از ترس گفتم و امروز میخوام از شجاعت یا جرات یا همون جسارت بگم انگار تو یه روز تونستم به همشون دست پیدا کنم.
تو پست قبلی از ترس گفتم نه ترس معمولی و طبیعی، یه ترسی که هرچی بگذره تورو ضعیف تر میکنه و سوژه مورد نظر رو بزرگ و بزرگتر.
اما از یه جایی به بعد دیگه نمیخواستم اون آدم ضعیف باشم که هرکسی بتونه فکر کنه چون میترسم قرار نیست حرفی بزنم، ناراحت بشم یا حتی عصبانی بشم.برای همین وقتی قرار بود روز سه شنبه برم جایی خودمو با تموم وجود آماده کرده بودم که حرف بزنم و نترسم، حرف بزنم و نترسم اگر عصبانی شدم اگر دعوایی شد.
پس اینطوری شد که هی با خودم حرفامو مرور کردم هرچند میدونستم شاید نتونم کل حرفامو یادم بمونه اما مغزم آماده باشه و یهو سوپرایز نشم. خلاصه اون روز تونستم بعد چند ماه سکوت اون طوری که دلم میخواد با اون آدم از پشت تلفن حرف بزنم شاید چند دقیقه قبلش قلبم داشت از تو دهنم میومد بیرون و بدنم میلرزید اما همه عزممو جمع کرده بودم تا انجامش بدم و انجامش دادم.
بعد اون روز فهمیدم چقدر خوب میتونم جواب کسی رو بدم و از چیزی نترسم و این مدت همش داشتم اشتباه فکر میکردم که نمیتونم و اصلا بلد نیستم.
خلاصه اون اتفاق باعث شد اعتماد به نفس از دست رفتهام دوباره بهم برگرده و بعد اون روز همش این سه تا کلمه تو گوشم میچرخه: جرات، شجاعت و جسارت