
درسته بحث سر احساسات هست.
همونایی که همیشه نادیده گرفته میشن. توسط آدمای اطرافت، خانواده و خیلی بیشتر خودت.
احساساتی که بر پایه ی حرف های دیگران، نادیده گرفته شدن کم کم باعث میشن که خودت هم بهشون اهمیت ندی. چه جوریش با خودته ولی چه میون زباله های تو ذهنت دورشون بریزی، چه تو یه قسمت از مغزت چالشون کنی یا یه کنج از سرت پرتشون کنی یا در نهایت تو یکی از قفسه های بهم ریخته تو سرت بزاری، رشد میکنن و جونه میدن و میوه هایی که میدن خیلی دردناک تر از خود اون حس هست و ریشه هایی که توی سرت، داخل مغزت می دوانند و دردی که تو حس میکنی خیلی بیشتر میشه.
چند روز داشتم فکر میکردم، کسی توی مسیر کنکور موفق هست که به احساساتش و فکرای درون سرش بها نده در واقع ربات باشه ولی الان میگم اشتباهه هر چیزی که پرتاب بشه با شدت بیشتری بر میگرده حتی اگه برنگرده برای اون قسمت خرابی بوجود میاره. در هر صورت آثارش به جا میمونه و الان نظرم اینکه اونی تو مسیر کنکور موفق میشه که یاد میگیری چه جوری با احساساتش مواجه بشه، اونارو بپیذیره و در نهایت در آغوششون بگیره و بزاره توی یکی از اون قفسه های مرتب شدهی سرش و هر از گاهی تمیزشون کنه و بهشون بگه که اره ببین من حواسم بهت هستااا و تو برام با ارزشی.
به نظرم حرف دوستم ym اشتباه بود نیازی نیست ربات باشم یا مثل اقای شکوری رو میزم بچسبونم من یک دیوار هستم.نه به نظرم قبل از همهی اینا پذیرفتن احساسات که بخش بزرگی از خودته مهم هستش یا همون پذیرفتن تیکه تیکهی خودت.

اینو تو پیش نویس هام پیدا کردم مربوط میشه به پارسال و فکر کنم امتحان سلامت بهداشت(نهایی بودش) هم داشتم.اونقدری که فکر میکردم مزخرف ننوشتم .حتی به این فکر میکنم که چه جوری اینارو نوشتم!من نوشتم اصلا!!!
فکر میکنم این نوشته برای اواخر اردیبهشت بوده و بیشتر از یه سال گذشته ....
و من ....
اگه بخواید راجب من بدونید ،فکر میکنم هنوز نتونستم اون احساسات رو بپذیرم و هنوز درگیر اون کوله باره خشم هستم و هر روز بدون اینکه دیگه متوجه باشم حملش میکنم.تقریبا تبدیل شده به یه عادت برام مثل خوردن و خوابیدن.
شاید وقتشه که یه کوله بارمو مرتب کنم و...
_تو؟؟؟ تو مرتب کنی؟؟
بله من .من آدم بسیار تنبل و سستی هستم اینم میدونم و اینم میدونم بلاخره تا کی می خوام اینجوری ادامه بدم؟!
جدیدا وقتی نوشته های مینای عزیز رو میخونم یا پادکست آدمیزاد رو گوش میدم میترسم .
یه جا تو پادکست آدمیزاد جایی که رها صحبت میکرد می گفت که مثل ما نشید.
و من دقیقا دارم به سوی جنون دیوانگی پیش میرم.
میدونم باید بنویسم میدونم باید به حرف آقای a.g عزیز نوشتن رو شروع کنم.میدونم ولی استمرار نیست و نوشتن راجب اون ها دردناکه. خاطراتی که تو روز سعی میکنم بهشون بها ندم ،هر از چندگاهی یقه ام رو میگیرن.چند سالی هست که درگیرشونم .شاید به قول مامانم زیادی تو گذشته ام ولی هنوزم این موصوع رو انکار میکنم.
(شدیدا پیشنهاد میکنم پادکست آدمیزاد رو گوش بدید.می تونید از کست باکس یا یوتیوب دنبالشون کنید.)
(آقای a.gبسیار عزیز امیدوارم حالتون بسیار خوب باشه:).)
(امیدوارم کسی فکر نکنه قصد توهین به مینای عزیز رو داشتم.اصلا!!!فقط میترسم هیولای تشنهی محبتم کنترلم رو به دست بگیره.هنوز باید یکم زندگی کنم.حتی اگه این جارو بعصیا لجن زار کرده باشن.شاید اینبار توانستم.)
۱۷.تیرماه.۱۴۰۵