یادداشتهای یک دوقطبی·۵ روز پیشدختری در بارانچند روزی میشود که چیزی ننوشتهام. این مسئله من را نگران میکند.استرس این روزها بیشتر از هر احساس دیگری بر من چیره گشته است. مدام احساس گرس…
یادداشتهای یک دوقطبی·۲ ماه پیشبازیچهدو سه روزی بهخاطر بهترشدن احوالات من به سفر رفتیم. سفری که اگر چند ماه پیش بود خیلی برایم هیجانانگیز بود و خیلی خوشگذرانی میکردم.نمیتو…
یادداشتهای یک دوقطبی·۲ ماه پیشارتش اهریمنافکار مرگ در سرم رژه میروند. اهریمن همچون فرماندهای در پشت سر سربازان خود بر مسند قدرت نشسته. جامی از خون به دست دارد و با هر جرعه از آن…
یادداشتهای یک دوقطبی·۲ ماه پیشنامهای به اهریمنمیان خاطرهها و ترسها، نامهای برای تاریکی مینویسم.
یادداشتهای یک دوقطبی·۲ ماه پیشدر انتظار معجزهپنجمین روز آسایشگاه در کنار برادرم و در انتظار معجزه...