یادداشتهای یک دوقطبی·۴ روز پیشغروب جمعهعصر روز دوم است. دلگیری جمعههای اینجا از هرجای این جهان بیشتر است. مرد امروز به دیدنم آمد و من با قلبی فشرده از دلتنگی سخت او را در آغوش ف…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱۰ روز پیشمن و لباس های صورتیعصر اولین روز آسایشگاه است. امروز برایم بسیار غم انگیز و دلگیر بود. صبح برای خودم آخرین قهوه را آماده کردم و به راه افتادیم به اینجا که رسی…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱۹ روز پیش.دوستان عزیزم سلام امروز که این پست رو براتون مینویسم حالم نسبتاً خوبه و یک هفتهای که توی آسایشگاه و بخش مراقبت(همونجایی که هیچ وسیله ای ن…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز آخرپانزدهمین روز لعنتی هم گذشت. امروز برای تعیین تکلیف وضعیت موجود پیش خانم دکتر رفتیم. از دیدن نامه آقای مشاور جا خورده بود. او میگفت حیف اس…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز چهاردهمدوهفته گذشت. چگونه باور کنم که دوهفته گذشت و من برنامه را هر روز عقب انداختم؟ در این دو هفته چیزهای زیادی فهمیدم. مثلاً اینکه مرد چقدر دوست…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز سیزدهمسیزده روز نحس گذشت. سیزده روز بدبختی، سیزده روز بیچارگی، سیزده روز دربدری، سیزده روز جنگ درونی...امروز برایم پر از تناقض بود تناقضی بین مان…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز دوازدهمدوازدهمین روز هم تمام شد. تمام این مدت مرد از ترس اینکه به خودم آسیبی نرسانم حتی ثانیهای مرا تنها نگذاشته. امروز هم به ناچار به مهمانی رفت…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز یازدهمیازده شب گذشت و من هنوز تصمیم جدیای برای خودکشی نگرفتم. نمیدانم رفتن بهتر است یا ماندن؟ نمیدانم باید چه کنم؟ فقط باید کمی به خودم زمان ب…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز دهمنمیدانم امروز چندمین روز بود شاید دهمین روز شاید روزی دیگر اما مهم این است که من هنوز هستم و مینویسم.امروز روز نسبتا خوبی بود برایم اما غم…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز نهم۹ روز گذشت و ما امروز تماماً به دنبال یک مشاور جدید برای ادامه مسیر بودیم مرد یگوید اگر یک بار دیگر افکار آسیبزا به من حمله کنند باید نام…