یادداشتهای یک دوقطبی·۱۰ ساعت پیشطوفان مرگکمتر از یک ساعت تا نیمه شب باقی مانده. خانه در تاریکی مطلق است. اما صدای داریوش در خانه طنین انداز است. امروز بعد از اصرارهای طولانی مدت تن…
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۱۵ ساعت پیشدر آغوش اهریمناهریمن خودکشی من را در آغوش میگیرد.
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۱ روز پیشحتما مطالعه شوددوستان خوبم سلامقصد داشتم این پست رو حوالی ظهر براتون بنویسم، اما فراموش کردم.جسته گریخته اطلاع دارید که حال من بد شده. اما این وضعیت به قد…
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۲ روز پیشکاش اهریمن دوباره بازگردد!از صمیم قلبم خواستم دوباره او را ببینم
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۳ روز پیشاضطراببا دستانی لرزان مینویسم، شاید قلم معجزهای کند!در محل کار هستم. دستهایم به قدری میلرزند که خودکار از بین انگشتانم فرار میکند. نمیدانم…
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۴ روز پیشدنیای این روزای منعلیرضا آذر عزیزم میگوید: حرفهای نگفتهای دارم / گوش خود را به حرف من بدهید
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۵ روز پیشپیمان خواهرانهرفاقت ما از اتاق ۱۰۸ آسایشگاه شروع شد و تا بهشت زهرا ادامه دارد.
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۷ روز پیشخدیجهجمعهای تلخ بر من گذشت. یکی دو روزی میشود که پی بردهام در محل کار جدید، من چون عروسک خیمه شب بازی جملات سرپرستان را تکرار میکنم و مردم ب…
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۸ روز پیششروع زندگی شغلی من!امروز دو هفته است که من شاغل شدم. کارم سخت است اما من همان دختر سخت کوش و فعال گذشته هستم. ساعتها کار میکنم، باشگاه میروم، کلاس میروم،…
یادداشتهای یک دوقطبیدرشبدری در تیمارستان ☘️·۸ روز پیشدر جستجوی محبتدو روزی از تمام شدن مسافرت شمال میگذرد. مادرم همچنان با من سرسنگین است. فقط گهگداری پدرم با من تماسی میگیرد و بعد گوشی را به او میدهد. م…