یادداشتهای یک دوقطبی·۳ روز پیشدوست تاریک منعصر همان شبماه شب ششم آسمان آسایشگاه را روشن کرده و من کنج اتاق ۱۰۸ مشغول نوشتنم. دکتر امروز گفت اگر تا فردا حالت به همینطور بماند میتوانی…
یادداشتهای یک دوقطبی·۶ روز پیشآسمان هنوز آبی استپنجمین شب را میگذرانم. امروز دکتر حرفهای ناامید کنندهای زد. بعد از من پرسید که احساس بهبودی دارم و بی درنگ گفتم خیر! گفت فعلاً باید در ب…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱۷ روز پیشمنِ نفرتانگیزشب سوم هم فرا رسید. دیشب دخترک اتاق ۱۰۵ حرفی به من زد که برایم بسیار دردناک بود.میگفت (بیچاره مرد از دست تو چه میکشد) حرفش مثل پتک بر فرق…
یادداشتهای یک دوقطبی·۲۵ روز پیشغروب جمعهعصر روز دوم است. دلگیری جمعههای اینجا از هرجای این جهان بیشتر است. مرد امروز به دیدنم آمد و من با قلبی فشرده از دلتنگی سخت او را در آغوش ف…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیشمن و لباس های صورتیعصر اولین روز آسایشگاه است. امروز برایم بسیار غم انگیز و دلگیر بود. صبح برای خودم آخرین قهوه را آماده کردم و به راه افتادیم به اینجا که رسی…
یادداشتهای یک دوقطبی·۱ ماه پیش.دوستان عزیزم سلام امروز که این پست رو براتون مینویسم حالم نسبتاً خوبه و یک هفتهای که توی آسایشگاه و بخش مراقبت(همونجایی که هیچ وسیله ای ن…
یادداشتهای یک دوقطبی·۲ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز آخرپانزدهمین روز لعنتی هم گذشت. امروز برای تعیین تکلیف وضعیت موجود پیش خانم دکتر رفتیم. از دیدن نامه آقای مشاور جا خورده بود. او میگفت حیف اس…
یادداشتهای یک دوقطبی·۲ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز چهاردهمدوهفته گذشت. چگونه باور کنم که دوهفته گذشت و من برنامه را هر روز عقب انداختم؟ در این دو هفته چیزهای زیادی فهمیدم. مثلاً اینکه مرد چقدر دوست…
یادداشتهای یک دوقطبی·۲ ماه پیشبرنامه خودکشی: روز سیزدهمسیزده روز نحس گذشت. سیزده روز بدبختی، سیزده روز بیچارگی، سیزده روز دربدری، سیزده روز جنگ درونی...امروز برایم پر از تناقض بود تناقضی بین مان…