این بیست و هفتمین مامان و بابایی بودند که از جلوی درب پرورشگاه رد میشدند و اما داخل نمیشدند تا یکی از آن بچهها را با خودشان ببرند. هر روز صبح زود از خواب بلند میشد و سرسری صبحانهای میخورد و از روی تراس مردم داخل کوچه را نظاره میکرد. فکر میکرد هر چه افراد بیشتری از جلوی درب عبور کنند، شانس اینکه وارد شوند و او را ببینند و بخواهند که مادرش یا پدرش شوند بیشتر است.
با خودش فکر میکرد که چند روز پیش چقدر دوست ۶ سالهاش گریه کردهبود و میگفت: «خونههای آدما ریخته روی سرشون. اونی که قرار بوده مامان من بشه هم توشون بوده. بخاطر همین هیچکس نمیاد تا مامانم بشه». بعد از آن به او قول دادهبود از بین آدمها مادرش را پیدا کند؛ کسی که قرار بود مادرش بشود..
آنقدر ناراحت شدهبود که تصمیم گرفتهبود از آن پس هر کس که خواست او را ببرد، بدون دوست ۶ سالهاش او هم نرود تا شانس دوستش را باطل نکرده باشد.
تقریباً دو ماه شده بود که کسی وارد پرورشگاه نشدهبود. خیال باطل بود که کسی به فکر آنها باشد. قبلاً صبحها همه نان و پنیر و خیار و گوجه میخوردند و گاهی هم مدیر پرورشگاه حال خوشی داشت و گردو هم داشتند، اما الان فقط نان بود و پنیر..
مدیر آرزو میکرد که کسی پیدا میشد و آنها را میبرد و از این مخارج رها میشد. بیشتر سخت میگرفت، کمتر به حرف بچهها گوش میکرد و حتی گاهی از عمد برق را قطع میکرد و بهانه میآورد که دورت قطع کردهاست و کاری از ما برنمیآید.
به تازگی جنگ تمام شدهبود و همۀ صورتهایی که آن کودک از بالای تراس میدید غمزده بودند. آنقدر غمزده که حس میکرد اگر او مادرش شود، بجای اینکه مراقبت بشود باید مراقبت بکند. مطمئن نبود اگر دوست ۶ سالهاش علاقه داشتهباشد چنین مادری داشتهباشد.
بین زمین و هوا گیر کرده بودند. هیچ کجای دنیا آنها را نمیخواستند. در واقع توان اینکه بخواهند را هم نداشتند. آخر جنگ به تازگی تمام شدهبود...
به یاد آورد که تمام لحظاتی که صدای موشک و انفجار میآمد نمیدانست باید به کجا پناه ببرد. سراسیمه زیر تخت پنهان شدهبود و در نهایت دوستش را دیده بود که با بلندترین شکل ممکن گریه میکرد و او را صدا میکرد. آن لحظه که مکان به نسبت ظاهراً امنی پیدا کرده بود و از ترس میلرزید هم باید شجاع میبود تا دوست کوچکترش را در آغوش بگیرد و او را آرام کند
آخر آنها جز خودشان دیگر کسی را نداشتند..
این نوشته را به پاس قراری که با خانم 𝐿𝒾𝒶𝓃 https://virgool.io/@lian_b گذاشتهام نوشتهام و امیدوارم متوجه علاقۀ من به بهبود حال کودکان پرورشگاهی شدهباشید.

