نیلی·۱ روز پیشآیا همه چیز ختــــمـ میشود؟حس میکنم....نه...در خودم میبینم که چندین قدم به مرگ نزدیکتر شدهام...
نیلی·۷ روز پیشزیر خاک دفــن شدمغم عمیقی من را فرا گرفته، قلبم در حال ذوب شدن است، نفسم به تقلا افتاده و نمیتوانم بلند شوم؛.....یا نمیخواهم..انگار که در زیر خاک مدفون شد…
نیلی·۷ روز پیشلایۀ زیرینِ شرمبلاخره آن روز رسید و همه چیز را برملا کردمگفتم هرچیزی رو که حتی روح کسی ازش خبر نداره..، ولی حس خوبی به این موضوع ندارم. احساس میکنم با شر…
نیلی·۱۲ روز پیشیک عنصـرِ پرتـوزا شدمتا چند روز پیش فشار واردشده بهم رو غیرمستقیم مینوشتمنمیدونم چی شد که شروع کردم به بیپرده نوشتن...آزار دادم انگار. چه کسایی متنهامو خوندن…
نیلی·۱۲ روز پیشاصلن نـخونش..وجدانم نذاشت مطلبی که پر از احساس بود رو بنویسماین بار قویتر بود+از چی؟-از مرگمن نمیتونماینجا نهنه تا وقتی هر کس و ناکسی رو که میدونم این…
نیلی·۱۳ روز پیشتعجببرانگیزتریــــنِ تاریــــکتصمیم گرفتم همه چیز رو بدون ملاحظه به درمانگرم بگمهمه چیز رو همیشه میگفتم، اما تاریکترینها رو؟ نه. خودمم نمیدونستم.قصد دارم این بار مقدم…
نیلی·۱۴ روز پیشمِن بابِ احوالات اسمشو نبر🚫نتها برگشته و کسی دیگه به اینجا نگاه نمیکنه، اما من پر از حرفم..میگن جنگ نسبت به قبل قریبالوقوعتر شده. راستش دیگه نمیکشم. از ۲۱ تیر پا…
نیلی·۱۶ روز پیشدرمانگرم نمیداند، وگرنه...چیزهای زیادی هست که پیش خودم توی دفترم مینویسم، ولی جرئت نمیکنم به درمانگرم نشون بدم. چیزهایی که به قول درمانگرها از اهمیت بالینی زیادی برخ…