نیلی·۱۵ روز پیشانتظارِ مادر داشتناین بیست و هفتمین مامان و بابایی بودند که از جلوی درب پرورشگاه رد میشدند و اما داخل نمیشدند تا یکی از آن بچهها را با خودشان ببرند.
نیلی·۲۱ روز پیشآیا همه چیز ختــــمـ میشود؟حس میکنم....نه...در خودم میبینم که چندین قدم به مرگ نزدیکتر شدهام...
نیلی·۱ ماه پیشزیر خاک دفــن شدمغم عمیقی من را فرا گرفته، قلبم در حال ذوب شدن است، نفسم به تقلا افتاده و نمیتوانم بلند شوم؛.....یا نمیخواهم..انگار که در زیر خاک مدفون شد…
نیلی·۱ ماه پیشلایۀ زیرینِ شرمبلاخره آن روز رسید و همه چیز را برملا کردمگفتم هرچیزی رو که حتی روح کسی ازش خبر نداره..، ولی حس خوبی به این موضوع ندارم. احساس میکنم با شر…
نیلی·۱ ماه پیشیک عنصـرِ پرتـوزا شدمتا چند روز پیش فشار واردشده بهم رو غیرمستقیم مینوشتمنمیدونم چی شد که شروع کردم به بیپرده نوشتن...آزار دادم انگار. چه کسایی متنهامو خوندن…
نیلی·۱ ماه پیشاصلن نـخونش..وجدانم نذاشت مطلبی که پر از احساس بود رو بنویسماین بار قویتر بود+از چی؟-از مرگمن نمیتونماینجا نهنه تا وقتی هر کس و ناکسی رو که میدونم این…