چیزهای زیادی هست که پیش خودم توی دفترم مینویسم، ولی جرئت نمیکنم به درمانگرم نشون بدم. چیزهایی که به قول درمانگرها از اهمیت بالینی زیادی برخورداره.
من همه چیز رو میگم، اما مشکل اونجاست که به تازگی دارم متوجه میشم یه نیمۀ دیگه درونمه که برام غریبه، تاریکه، و شوکهکنندهست!
من داشتم در اون چند لحظه عاشق تاریکی درونم میشدم، ولی.....خیلی واقعی بود. اونقدر واقعی بود که تا چند روز حس میکردم موجودیت دیگهای دارم و اون آدم حامی و صادق و رک و راستِ همیشگی فقط یه نقاب بود که زده بودم. من توی شناخت خودم شک کردم و متاسفانه هرچقدر که بهش فکر میکنم فقط تایید بیشتری به شکم میزنم. همهش به هر اونچه که تجربه میکردم مربوطه، فقط شدیدتر
مرگ اون چیزیه که تا به حال توی تمام نوشتههام حداقل اشارهای بهش کردم.....انگار که شیفتهش شدم و هر کاری که میکنم برای مرگه.
اگه درمانگرم از تمام افکارم باخبر بشه، دیگه نمیدونم چطوری توجیهش کنم قرار نیست خودمو بکشم، البته توی همین هم شک کردم...
