غم عمیقی من را فرا گرفته، قلبم در حال ذوب شدن است، نفسم به تقلا افتاده و نمیتوانم بلند شوم؛.....یا نمیخواهم..
انگار که در زیر خاک مدفون شده باشم، خون از رگهایم زدوده شدهباشد، مغزم کار نکند، نفس نکشم....و همچنان در انتظار چوبهای دار نشسته باشم..
نوری جایی نیست، آن کورسوی نور داخل قلبم هم به تازگی به چالش کشیدهشده و زندگی را خاکستری میبینم
فقط یک متن بود پر از احساسات، پر از ترس، پر از تعجب، پر از حیـرت! پر از شرم..
نباید بازگو میشد، نباید از زبان من گفته و علنی میشد، نباید دریچۀ خروجش را باز میکردم. حال انگار در تکاپوی بین احاطهشدن با درد و رنج و اخلاقی بودن گیر کردهام. با خودم میگفتم آنها چیستند که در من میجنگند و غوغا میکنند و هیچیک دست از کار نمینشیند؟
اید و سوپرایگو را میشناسید؟ تمایلاتِ مهارنشدنی و وجدان، کودک و والد.
با هم همخوان نیستند..
خود عقب نشسته و هیـــچ کاری نمیکند
چه کند؟ همۀ دفاعیاتش درهمشکسته؛ من شکستم
همه را به چالش کشیدم و حال هیچ یک منطقی بنظر نمیآید
من هم منطقی نیستم، وجودم نیست و افکار و احساسم نیست
در ماجراجوییهایم تدارکات کم آوردم و زیر خاک دفن شدهام
مثل همین حالا..
از قبل از مردن دار فانی را وداع گفتهام؛ به نوعی، از قبل از تلاش کردن بازایستادم و مسکون شدم
شاید مغزم آرام بگیرد و چند روزی چیزی را به چالش نکشد..
