تا چند روز پیش فشار واردشده بهم رو غیرمستقیم مینوشتم
نمیدونم چی شد که شروع کردم به بیپرده نوشتن...آزار دادم انگار. چه کسایی متنهامو خوندن؟ باهاشون چه کاری کردم؟ چه حسی پیدا کردن؟ چیو درونشون تکون دادم؟
چقدر از وجدانم دور شدم، اون آدمِ وجدانمندِ مقرراتیِ اخلاقمدارِ سفتوسخت حالا کجا رفته؟
من برای زنده موندن نیاز به وجدان دارم..
بروزِ زیاد از حد نوعِ من نیست، فقط تفرقهپراکنی میکنه، وجودمو آشوب میکنه و من از تراز خارج میشم..
من دفترمو پیش خودم داشتم دیگه چرا اینجا حزب تاریکی راه بندازم؟؟
جسارتهای من رو تا به امروز ببخشید که موجب تلخیِ اوقاتتون شدم؛ زیادهروی کردم..
