هاروکی موراکامی را دیگر اینروزها همه میشناسند. اگر کتابی از او نخوانده باشند، حتماً اسمش را شنیدهاند. در این کتاب او در مورد تجربۀ دویدن خود مینویسد. البته دویدن برای او صرفاً تفریح نیست، او یک دونده است و حتی در بخشی از کتاب میگوید "روزی اگر سنگ قبری داشته باشم و بتوانم چیزی بر آن حک کنم، اینها را خواهم نوشت: هاروکی موراکامی ، 1949 تا ؟؟، نویسنده (و دونده)، کسی که تا توانست راه نرفت."
من شخصاً تعلق ویژهای نسبت به این کتاب حس میکنم. شاید چون در موقعیتی خواندم که به شنیدن این حرفها نیاز داشتم. دویدن اگرچه رشتۀ پیونددهندۀ مطالب در کتاب است، یک جور استعاره است، برای تمام زندگی. اگر هاروکی یک پیامبر بود، کسی چه میداند، شاید به او ایمان میآوردم!

او شوخطبعی نهفتهای در وجودش دارد که بارها در طول کتاب لبخند به لبم آورده است. نمونههایی از آن را در ادامه نوشتهام. البته خود او نیز به این ویژگیاش اذعان دارد. در جایی از کتاب میگوید:"آنچه من نیاز دارم، نگاه کردن به درون خود است. خیره شدن به درون چاهی عمیق. آیا آنجا رحمتی یافت میشود؟ نه، هیچچیز نمیبینم جز سرشت خود. همان سرشت تنها، یکدنده، تکرو و اغلب خودمدار که در عین حال به خود مشکوک است. همان که تا به مشکلی برمیخورد، میکوشد از دل آن وضعیت نکتهای طنزآمیز، یا کمابیش طنزآمیز، بیرون بکشد."
یک آدم شریف و نجیب نباید هر کجا رسید داد سخن سر بدهد که چه و چه برای سلامت مزاج و تناسب اندام انجام داده است. دست کم، از نظر من که چنین است.
من آدم نجیبی نیستم، همه میدانند، و شاید به همین دلیل نباید از پرداختن به موضوعی از این دست چندان نگران باشم.
یا در جایی میگوید:
مهمترین نکتهای که در مدرسه یاد میگیریم آن است که مهمترین نکتهها را در مدرسه نمیتوان یاد گرفت.
:)))
سامرست موام زمانی گفته بود که در پس هر اصلاح صورت، فلسفهای نهفته است. از این بهتر چه می توان گفت. مهم نیست که عمل چه اندازه عادی و پیشپاافتاده به نظر بیاید، بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به صورت عملی تفکربرانگیز و حتی تأملبرانگیز درآید.
در جای دیگری از کتاب میگوید اغلب میپرسند حین دویدن به چه چیزی فکر میکنم، و پاسخی برایش ندارم. ادامه میدهد:
فقط میدوم، دویدن در خلأ. شاید هم بتوان آن را طور دیگری مطرح کرد: میدوم تا خلأی به دست آورم.
نگاهش به جزئیات زندگی، چیزهای ارزشمند به نظر پیشپاافتاده، به نظر من خیلی زیباست. مثلاً در جایی در مورد خاطرات میگوید:
با شنیدن آن نواهای آرامشبخش بسیاری از خاطرات دهۀ شصت برایم زنده میشوند. خاطراتی که البته چندان هم برجسته و بارز نیستند. اگر برفرض مثال قرار بود فیلمی از روی زندگی من ساخته شود(که حتی فکر آن هم لرزه بر اندامم میاندازد( صحنههای مربوط به این خاطرات از جمله بخشهایی میبودند که در اتاق تدوین دورشان میریختند و تدوینگر در مقام توضیح کار خود میگفت:«این تکهها را میتوانیم حذف کنیم. بد نیستند. ولی خیلی معمولیاند و ارزش چندانی ندارند.»
خاطراتی پیشپاافتاده و حقیرند اما تکتکشان برای من ارزشمند و معنادار هستند. تا یکی از آنها به یادم میافتد ناخودآگاه لبخندی بر لبانم مینشیند و یا اخم میکنم. شاید شبیه خاطرات دیگران باشند ولی از برایند آنها یک نتیجه حاصل میشود:
من؛ من در اینجا و اکنون در ساحل شمالی کائوآئی. گاهی که به زندگی فکر میکنم، احساس میکنم تکه چوبی هستم که آب با خود به ساحل آورده باشد.
البته خود او هم از این ویژگیاش آگاه است و در جای دیگری میگوید:
یکی از تواناییهایم ارائۀ تصاویر و گوشههایی از یک ماجراست که از چشم دیگران پنهان میماند و نیز احساسات و کلماتی که با سایرین تفاوت دارد.
و خب، شاید همین از او یک نویسنده ساخته است! او معنای تکههای کوچک زندگی را در مییابد و به تحریر میآورد.
با چند دوندۀ معروف مصاحبه کرده بودند و از آنان پرسیده بودند که در طول مسابقه چه مانترا، ورد یا عبارت خاصی به آنان انگیزه میدهد تا کار را دنبال کنند. [...] هرکس که مانترایی نداشت تا زیر لب زمزمه کند بیشک از پا درمیآمد. یکی از دوندگان از مانترایی سخن به میان آورده بود که از برادر بزرگترش، او هم دونده، شنیده بود و از ابتدای کار دوندگی آن را به کار بسته بود. مانترا این بود:«درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.»
او معتقد است باید تا جایی دوید که شور و نشاط دویدن حفظ شده و به روز بعد منتقل شود، یعنی قبل از آنکه تمام قوای خود را صرف دویدن کرده باشیم. البته در نوشتن هم همین عقیده را دارد و میگوید:"هرروز موقعی از نوشتن دست میکشم که احساس میکنم باز هم توان نوشتن دارم."
و تا آنجایی تلاش میکند که بداند بیش از آن ممکن نبوده. مثلاً وقتی میخواسته کلوبی راه بیندازد، اطرافیانش اغلب پیشبینی منفی دارند. با اینحال او میگوید:
واقعیتش، خودم هم چندان مطمئن نبودم و فکر نمیکردم در این زمینه استعداد خاصی داشته باشم. فقط به خود میگفتم در کار من شکست معنایی ندارد پس باید تا سرحدامکان تلاش کنم. در طول زندگی پیوسته این قدرت را داشتهام که سخت کار کنم و حسابی از جسمم کار بکشم. بیشتر به یک اسب بارکش شباهت دارم تا یک اسب مسابقه.
"تا سرحد امکان" یعنی حتی وقتی حوصله ندارد هم به کارش میپردازد. در جایی میگوید:
هرقدر با دویدن دمخور باشم باز نافی آن نیست که برخی روزها دچار رخوت و سستی نشوم و حال و حوصلۀ دویدن نداشته باشم. از شما چه پنهان، بسیاری روزها همین حال را دارم. در آن موقع به هر توجیهی متوسل میشوم تا برنامۀ دویدن را تعطیل کنم. یک بار با توشیهیکو سکو، دوندۀ المپیک، مصاحبه میکردم. تازه بازنشسته شده بود و او را مربی تیم S&B کرده بودند. از او پرسیدم:«تا به حال پیش آمده دوندهای در سطح شما روزی نخواهد بدود و به جایش دوست داشته باشد در خانه بخوابد؟»
لحظاتی خیره نگاهم کرد و سپس با صدایی که از طنینش پیدا بود چه سوال احمقانهای را باید جواب دهد، گفت:«مسلماً، هرروز!»
بخشی از کتاب در مورد وجه رقابتی دویدن نوشته است و اینکه چرا به رقابت در این رشته علاقهای ندارد. این قسمت را بارها خواندهام و از تک تک کلماتش لذت میبرم.
واقعیت آن است که من با ورزش های گروهی چندان میانه ای ندارم و در این مورد به خصوص کاری هم از دستم بر نمی آید. طبیعت من چنین است. هربار که به فوتبال یا بسکتبال رو می آورم - که البته در دوران بزرگسالی به ندرت چنین اتفاقی افتاده است- حتی یکی لحظه هم احساس راحتی نمی کنم. نمی دانم به دلیل بی برادری بوده است یا چیزی دیگر، به هر حال هیچ وقت با بازی های گروهی کنار نیامده ام.
از طرفی در ورزش های تک به تک هم، مانند تنیس، کارایی خوبی ندارم. از بازی اسکواش لذت می برم ولی هربار که قرار می شود با کسی بازی کنم، وجه رقابت مایه ی آزارم می شود. اگر هم بحث ورزش های رزمی به میان بیاید به راحتی می توان دور نام مرا خط کشید.
سوءتفاهم نشود، من آنقدرها هم غیررقابتی نیستم. قضیه فقط آن است که بنا به هر دلیلی غلبه بر دیگران یا شکست از آنان هیچ اهمیتی برایم ندارد. احساسی است که از دوره نوجوانی داشته ام و در طول سالها تغییر چندانی نکرده است. بحثی نیست که به حوزه یا رشته خاصی محدود باشد، اصولاً موضوع غلبه بر دیگران در اندیشه من جایگاهی ندارد. علاقه من بیشتر به دستیابی به هدفی است که برای خودم ترسیم کرده ام و از این قرار، دو استقامت ورزشی ایده آل و کامل برای انسانی با ساختار ذهنی من است.
دوندگان ماراتن حرف مرا درک می کنند. برای ما چندان مهم نیست که دونده ای دیگر را شکست دهیم. البته دوندگان تراز اول دوست دارند از نزدیک ترین رقبایشان جلو بزنند و بر آنان غلبه کنند ولی در مجموع، محور اصلی کار یک دونده که هرروز تمرین می کند، رقابت فردی نیست. بی شک دوندگانی هم پیدا می شوند که برای چیره شدن بر رقیبی خاص تن به تمرینات سخت می دهند، ولی سوال این است که اگر بنا به هر دلیلی آن فرد نتواند در رقابت شرکت کند آنان چه کار خواهند کرد؟ در چنین مواقعی یا انگیزه شان را به طور کلی از دست می دهند و یا دست کم میل و رغبتشان فروکش می کند. چنین افرادی در این رشته زیاد دوام نخواهند آورد.
عاملی که بیش از هرچیز دیگر به اکثر دوندگان انگیزه می دهد، هدف شخصی است: برای نمونه، رسیدن به یک حد نصاب تازه و شکستن رکورد خود. مادامی که یک دونده بتواند دست به رکوردشکنی بزند از کار خود خشنود خواهد بود. در غیر اینصورت، چنین احساسی سراغ او نخواهد آمد. حتی اگر نتواند به حدنصاب مورد نظر خود برسد، تا زمانی که از نتیجه کار و نهایت تلاش خود رضایت داشته باشد - که شاید در جریان مسابقه هم منجر به کشفی مهم در مورد خود او شده باشد - به هدف خود رسیده است و احساسی امیدوارانه و خوشایند تا مسابقه بعد به او انگیزه خواهد داد.
این قاعده در حرفه خود من نیز مصداق دارد. در رمان نویسی نیز، تا جایی که من می دانم، مسئله ای به نام برد و باخت مطرح نیست. شاید فروش نسخه های فراوان از یک رمان، اهدای جایزه هایی به آن و ستایش منتقدان، ملاک هایی برای موفقیت آن کتاب در جهان ادبیات تلقی شوند ولی در نهایت هیچ یک از این موارد اهمیت ندارند. نکته اساسی آن است که آیا نوشتار به ملاک هایی که نویسنده برای خود تعیین کرده است دست یافته است یا نه.
ناکامی در دستیابی به ملاک ها و معیارها موضوعی نیست که بتوان به راحتی توضیحش داد. وقتی پای دیگران در میان باشد، آدم همیشه می تواند یک توضیح مجاب کننده ارائه دهد. ولی او که نمی تواند سر خودش کلاه بگذارد. از این منظر، نوشتن یک رمان و دویدن تا آخر خط مسابقه ماراتن شباهت های بسیاری با یکدیگر دارند. اساساً یک نویسنده محرکی درونی و خاموش دارد و در پی کسب تایید از جهان بیرون نیست.
دویدن از دید من، هم تمرین است و هم یک استعاره. من با دویدن هرروزه و شرکت در مسابقات مختلف ذره ذره ملاک ها را بالاتر می برم، و با شفاف کردن هر مرحله از کار در واقع خود را ارتقا می دهم. دلیل تلاش هرروزه من دست کم همین بوده است که سطح کار خود را بالاتر ببرم. خودم می دانم که دونده بزرگی نیستم، از هیچ نظر. معمولی هستم یا شاید بتوان گفت متوسط. ولی مسئله آن نیست. بلکه نکته مهم این است که آیا می توانم از دیروز بهتر باشم یا نه.
در دوهای استقامتی تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد "خود" است؛ کسی که قبلاً بوده اید.
من از آن آدمهایی هستم که تنهایی را دوست دارند. صریحتر بگویم: من تنهایی را رنجآور نمیدانم. هرروز یکی دو ساعت از وقتم صرف دویدن میشود، بیآنکه کلمهای با کسی حرف بزنم، و چهار پنج ساعت را نیز پشت میز تحریرم میگذرانم و هیچ یک از این دو کار نه برایم دشوار است و نه کسالت بار. از همان نوجوانی گرایش به گوشهنشینی داشتم، زمانی که اگر قرار به انتخاب کردن بود، ترجیح میدادم کتاب بخوانم و یا به موسیقی گوش بدهم تا آنکه با کسی همراه شوم. همیشه به فکر کارهایی بودم که به تنهایی انجامشان بدهم.
این رویه ادامه داشت تا ازدواج زودهنگامم (در 22 سالگی.) از آن پس رفته رفته به همنشینی با کسی دیگر خو گرفتم. کالج را که به پایان رساندم کافهای باز کردم و از آن طریق به اهمیت معاشرت با دیگران پی بردم و این نکتۀ آشکار را دریافتم که نمیتوان صرفاً با تکیه بر خود در زندگی دوام آورد.
نمیدانم چطور تأکید کنم که چقدر این نگاه هاروکی را دوست دارم. مثل این میماند که به سنگریزهای در سرازیری زندگی با پا ضربه میزند و به راه خود ادامه میدهد. بیاعتنا. مثلاً در جایی میگوید:
نمیتوانم به صراحت بگویم که آیا خوشبخت هستم یا نه. شاید هم اهمیتی ندارد.
[...] همین است که هست. چه کاری از دستم بر میآید؟ در حال حاضر فقط یک کار از من برمیآید: هرگونه قضاوتی را کنار بگذارم و پدیدهها را به همان صورتی که وجود دارند باور کنم. همانگونه که آسمان، ابرها و رودخانه را باور میکنم. اما بعد دیگر قضیه این است که تمامی این مسائل یک وجه طنز آمیز دارند، وجهی که انسان نمیتواند نادیدهاش بگیرد.
در مورد درس خواندن نیز همین سیاق را پیش میگیرد:
از کلاس اول ابتدایی تا دانشگاه علاقهای به درس خواندن اجباری نداشتم ولی مدام به خودم نهیب میزدم که چارهای جز آن نیست.
دیدگاه او در مورد تفاوت انسانها و لازم بودن این تفاوتها برای بروز استقلال شنیدنی است:
جهان از آدمهای جورواجور با سلیقههای مختلف شکل گرفته است. هرکس معیارهایی برای زندگی خود دارد و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم. تفاوتها به ناسازگاریها دامن میزند و مجموعۀ ناسازگاریها میتواند منجر به بروز سوءتفاهمهایی بزرگ شود. نتیجه آنکه عدهای در این میان ممکن است به طرزی غیرمنصفانه زیر تیغ نقد بروند.
همه از این قضایا خبر داریم. باید توجه داشت که نقد یا کجفهمی عملی سرگرمکننده نیست بلکه تجربهای دردناک است که تا اعماق جان آدمی اثر میگذارد. ولی هرچه پیرتر میشوم بیشتر ایمان میآورم که چنین درد و آسیبی، جزء حیاتی زندگی انسان است.
فکرش را که بکنید متوجه خواهید شد که افراد صرفاً به لحاظ تفاوتهایشان میتوانند شخصیتی مستقل از خود ارائه دهند.[...] بنابراین درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب میشود. لطمۀ روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.
در جایی از کتاب در مورد این صحبت میکند که اگر لحظهای غافل شود اضافه وزن پیدا میکند و دویدن هم یکی از راههایی است که برای مقابله با آن پیش گرفته است. ولی نکتهای را در قالب طنز اضافه میکند که:
همسرم درست عکس من است. هرچه دلش بخواهد میخورد(پرخور نیست ولی به هیچ خوراکی شیرینی نه نمیگوید)، اصلاً هم تمرین نمیکند و در عوض یک گرم هم به وزن بدنش اضافه نمیشود. حتی یک ذره چربی ندارد. تنها یک توضیح برای آن دارم: انصاف ندارد زندگی!
بعضیها تا پای جان تلاش میکنند و به خواستهشان نمیرسند. در حالی که عدهای بی آن که سرسوزنی زحمت بکشند به آن دست مییابند.
البته در ادامه میگوید که وزن اضافه کردن هم خودش یک موهبت است، چون مثل چراغ خطر به انسان هشدار میدهد که کجا دارد زیاده روی میکند. و نتیجه میگیرد:
زندگی اساساً ناعادلانه است اما حتی در آن صورت نیز امکان یافتن شکلی از عدالت در آن وجود دارد.
چنین جستجویی البته، شاید وقت ببرد و تلاش و کوشش بخواهد. شاید هم اصلاً بیفایده بنماید. فقط خود شخص است که میتواند تصمیم نهایی را بگیرد و یکی از دو راه را برگزیند.
در جای جای کتاب گاهی احساس همذاتپنداری عمیقی با او در من شکل میگرفت. همان اول کتاب که گفت:"من بدون نوشتن افکارم بر کاغذ درک درستی از امور نخواهم داشت" برای دلدادگی به کتاب کافی بود :))
اگر بخواهم تکههای دوستداشتنیام از کتاب را یکی یکی نقل قول کنم فکر کنم چیزی حدود نصف خود کتاب بشود. و راستش، دستهایم در این لحظه خستهاند و حس میکنم آنچه از دستم میآمده برای معرفی کتاب نوشتهام. نمیدانم روزانه چند ساعت به تایپ مشغولم، این متنها را هم برای خودم ثبت میکنم که گاهی کتابهای خوانده شده را مرور کنم و یادم نرود که فلان کتاب اصلاً در مورد چه بود؟ و هم شاید به بقیه در انتخاب کتاب کمک کند. البته که، با نوشتن، درک تازهای از خواندهها پیدا میکنم و هر بار نوشتههای سالها قبل را دوباره میخوانم به خود میگویم "پس برای همین است که امروز اینطور فکر میکنی."
امیدوارم همین حد کافی باشد :) اگر شما هم این کتاب را خواندهاید از شنیدن نظرتان خوشحال خواهم شد.