سلام فاطمه عزیزم. سلام دلیل دل گمگشتهم. در این روزهای سهمگین که با دیدن صادقانهترین محبتها و معرفتها ترس وجودم را میگیرد که نکند در انتها از دستدادنها مرا از پای بیاندازد، با خواندن این نامه قطرههای اشک از سویدای وجودم جاری شدند و ترس از دست دادنت تمام وجودم را در بر گرفت. اما راستش را بخواهی یادم آمد که حافظ این دوستی و خواهرانهگی کسیست که آقای آزادههاست. تو علت وصل ماندن من به خاندان نوری. همیشه دریچهای بودی که در تیرهترین روزها، نور و حب این خانواده را در زندگیم جاری کردی. من امشب با خواندن این نامه، یکی از خواستههای قلبیم براورده شد. شاید برایت عجیب باشد اما همیشه جایی در عمیقترین گوشههای قلبم خواهان این بودم که یک روز به جایی برسم که دوستی و رفاقت به اوج قله رسیده باشد و خواهرانهگی به بیان برسد. عزیز من، تو حبلالمتین زندگی من با کسانی هستی که نور را معنا میکنند و چه چیزی از این شریفتر و بزرگتر؟
فاطمه، همنام شریف و عزیز من. شنوای غمها و همراه روزهای سخت و غریب و شاد و غمگین بودنم. همخنده و همگریه من، قلب گرم و عزیز تو را در آغوش میکشم و محبت بیدریغت را همیشه با خود به همراه دارم.
دلیل زندگی در روزهای مرگخواهی! «تو خود حدیث مفصل بخوان..»
عزیزترین داشته ما در این جهان سیاه، خانهایست که با چنگ و دندان ساختیم و تو از سالهای دور واصل من به جهان و نور تابنده آن بودی. خانه من؟ خانه ما؟ این خانه، متعلق به کسانیست که حافظ ما یودند و تو هسته اصلی وصلی. این خانه، خانه توست و غم تو، غم ماست و شادیت شادیآور این منزل.
اشکهای امشب را با نام حسین(ع) و تنها یک خواسته به پایان رساندم:« که حفظ کند این خواهرانهگی را در سایهسار کرم و رحمت و محبتش.»
آشفتهگی قلمم را ببخش، روح آشفتهم اجازه نداد.
آشفتگی قلمم را ببخشی، روح آشفتهم اجازه نداد.