Javadi·۱۲ ساعت پیشبغض بیصدا (۸)هوای خانه، امروز بهتر از همیشه است. غبار دلتنگی از کنج کنج این خانه کنار رفته. چای داخل قوری، عطر و رنگ دیگری دارد؛ انگار برگهایش همین امر…
نوشین·۲ روز پیشپارت چهارمورودی خانه – شبصدای زنگ در، را زدباران شدیدتر شد صدای رعد برق در آسمان پیچیدسام، با چمدانی در دست، خیره به در ایستاده بود، با چهره ای خسته…
Hamid·۳ روز پیشایممی مادرم خاله ای داشت که خدا بهش اولادی نداده بود دائم موهایش نارنجیه حنا بود همه آن رنگ را قرمز میدیدند ولی به نظر من شبیه نارنجی بودو سیگا…
Habib Karimi·۴ روز پیششعله قانونامتحانات شروع شده بود. دانشآموزان همه سخت مشغول مرور و مطالعه درسها بودند. بعضی از همکلاسیها خانه را برای درس خواندن ترجیح میدادند، ام…
Javadi·۷ روز پیشبغض بیصدا (۳)بالاخره صبح شد؛ شبی که گویی تا سپیدهدم، هزار سال به درازا کشید. هزار بار چشم گشودم، ساعت را نگریستم و دوباره سر بر بالش نهادم. گاهی از رخت…
هانیل·۸ روز پیشمگر مادر ها می میرند؟دخترک دیگر چیزی نفهمید.انگار صداها از دور میآمدند. انگار کسی ناگهان تمام رنگهای دنیا را پاک کرده بود.به پنجره خیره مانده بود، اما چیزی نم…
آبی·۹ روز پیشمیدونم باید شروع کنم ولیبی توجه به صدای تلفن اش از چاله بیرون آمد و به بیرون گاراژ رفت.به دستانش نگاه کرد، دستانش را هم تار میدیدروغن دستانش را به پیراهنش مالید و…
سبا بابائی·۹ روز پیشخیابانخوشحالم که میشود آمد به خیابان و از میزان مزاحمتهایی که تا مدتی قبل بود کاسته شده است.کمی گرم است، اما نه آنقدر که نشود پیادهروی کرد. نر…
Hamid·۹ روز پیشسارا و دکترشخوب حالا دوست دارم یک قصه کوچک از محله خودمان بنویسم. یک دختر هست که اسمش سارا است بیست سالش هست مهربان و قشنگ و ریزه و باهوش هم هست او در…