عسل ایمانی زاده·۷ ساعت پیشداستان ترسناک عروسکلیندا با دقت عروسک رو نگاه کرد و وقتی به پشت عروسک نگاه کرد نخ سفید قدیمی دید .نخ رو کشید و کاغذی همراه با همان نخ بیرون اومد .لیندا با ترس…
عسل ایمانی زاده·۱۱ ساعت پیشداستان ترسناک عروسکموضوع داستان ما از اونجایی شروع میشه که خانواده ی لیندا میخواستن اسباب کشی کنند .روز اسباب کشی لیندا پاس به چیزی خورد و افتاد زمین لیندا می…
Kanao·۱ روز پیش،. غیر منتظرهشب آرامی بود و باد ملایمی از میان کوچههای خاکی میگذشت. وانیا کنار پنجره نشسته بود و به چراغهای دوردست نگاه میکرد. چیزی در دلش سنگینی می…
Hamid·۳ روز پیشمختصر از کودکیخوب حالا من میخواهم خیلی خلاصه از کودکیم بگویم. از یک سالگیم تصویری در خاطرم مانده محله خیلی تنگ و تاریکی بود زن نیمه دیوانه ای به اسم عزیز…
امین ظاهری amin zaheri·۳ روز پیشغریبه ای در خانهغریبهای که در اتاق خواب ما نشسته استهمه «عمه» صداش میزدند؛ انگار اسمِ واقعیاش در میان غبارِ سالیانِ دراز، در همان دههی پنجاه که زمان هم…
Habib Karimi·۵ روز پیشاسکناس تا خورده.آخر شب بود. راننده در دفتر آژانس منتظر زنگ بود تا آخرین سرویس را انجام دهد و بعد به خانه برگردد.خسته بود. کنار مدیر آژانس نشسته بود و اگر…
همزاد مه·۸ روز پیشاسطوره ی فصل هاتا حالا به احساسات فصل ها فکر کرده ای؟ افرادی پاییز را غمگین ترین فصل میدانند . عده ای زمستان را سرد تصور میکنند . بعضی ها بهار را به سبب ز…
آذردخت حمیدی·۹ روز پیشنعنای دشت بادها۱. ایندفه از خانه ی کرمی اینها صدای دعوا می آمد . پسرشان بود ، همانکه در ناوگان دریایی کار می کند ، چند ماه رو عرشه هست و چند ماهِ کمتر می…
Mahsa·۱۱ روز پیشگاهی به آسمان نگاه کن.در خانه ای مادری با کودکانش مشغول بود.آرام، مثل آرامش برکه ای قبل از پرتاب سنگی در آن.دیوارهای خانه از نور بود ،نه نوری که چشم را اذیت کند…