آن روز گذشت،فاطمه بهم گفت که املایش را خودش نوشته و آن را در خانه رو نویسی نکرده است.حس رقابتی که بینمان بود شور و ذوق عجیبی را به وجود می آورد،نا گفته نماند حس حسادت های بچگانه هم بود،اینکه سر کلاس معلم کتاب چه کسی را بر می داشت یا برای کداممان خودش سوال ها را می نوشت،دستخط معلمان خیلی خوب بود و دستخط ما بچگانه دوست داشتیم در کتابمان چیزی بنویسید ،بعد از اینکه معلم آمد و کتاب یکی دیگر را برداشت حس بدی وجودم را فرا گرفت و پوزخندی بر لب همکلاسیم نشست.بعدظهر آن روز که به خانه آمدم کتاب و مدادم را برداشت و آن را به دختر همسایه دادم تا سوال های کتاب را برایم بنویسد و اوهم سوال ها را برایم نوشت .و به خانه آمدم ،همبازی هم سن و سال نداشتم و مادرمم هم نمی گذاشت که بیرون بروم،کارهای خانه را انجام میدادم ،ظرف های را می شستم ،خانه را جارو میزدم ،لباس هایم را خودم می شستم بعد از اینکه این کارها را انجام میدادم کتاب و دفترم را برمیداشتم و میرفتم جلوی تلویزیون، هم درس هایم را می نوشتم و میخواندم هم کارتون می دیدم ،وابستگی و علاقه ای خاص به کارتون و انیمیشن داشتم،
با اینکه در خانه کمک دست مادرم بودم ،ولی هیچوقت مادرم ازم تعریف نمی کرد گاهی آنقدر با حرف هایش اذیتم می کرد که ساعت ها می نشستم و فقط گریه می کردم .پایه اول و دومم را زیاد به یاد نمی آورم ولی کتک زدن ها پدرم را هیچوقت فراموش نمیکنم،پدرم معتاد بود،وقتی مادرم به پدرم گفت که در درس هایم ضعیفم و نمیتوانم بخوانم و بنویسم آنچنان کتکم میزد که جا آن ها تا چند روز باقی می ماند،پدرم از وقتی فهمید که ضعیفم هر شب با من کار میکرد و اگر جایی را بلد نبودم عصبانی می شد و کتکم میزد .گاهی تا ساعت ۱۲یا ۱شب مرا بیدار نگه میداشت تا برایش بخوانم و بنویسم.
از آن پس من در درس هایم پیشرفت کردم و شاگرد اول می شدم .ابتدایی را که تمام می کردیم باید برای ادامه تحصیل به روستای دیگر میرفتیم تا آنجا ادامه تحصیل بدیم .دیگر خیلی خوشحال بودم که از دست اذیت های مادرم و کنایه هایش راحت می شدم از طرفی هم دلم برایش تنگ می شد.