نورا·۱۳ روز پیشپشت لبخندهایش گریه بودآن روز گذشت،فاطمه بهم گفت که املایش را خودش نوشته و آن را در خانه رو نویسی نکرده است.حس رقابتی که بینمان بود شور و ذوق عجیبی را به وجود می…
نورا·۱۶ روز پیشپشت لبخندهایش گریه بودمامان:دخترم بیدار شو ،دیرت نشه مدرسه ات،دختر:نه مامان الان بیدار میشم. خونمون دوتا ،اتاق بیشتر نداشت ،سقف اتاقمان چوبی بود،یادمه فصل زمستان…