چشمانم که به گلبرگ های لطیفش خورد، برق زد.

موقع برگشتن، پا تند کردم و دویدم سمتش، گوشی را گرفتم جلویش و تا توانستم از ظرافتش عکس گرفتم و لطافتش را میان صفحه های گوشی دزدیم و با خودم بردم. گوشی را خاموش کردم و روی زانو نشستم و برای چند دقیقهای زل زدم به رگ هایش، سرخیاش به اندازهی خونی بود که رگهایم میدوید، همان خونی که حالا در وجود« او» خشک شده، وقتی به خاک میسپردنش، او دیگر مال من نبود، مال ما نبود، او از آن خاک بود. میشد خاک و در گل ها میدمید، میشد خاک با گل ها میرویید، جوری به شقایق ها زل زدم که انگار او جلویم است، وجودش را به گلها بخشیده و جسمش را در آغوش خاک انداخته، دست دراز کردم تا یکی از آنها را ببرم، «او» را دوباره از خاک پس بگیرم، کردم، کندم و بردم ولی گل مال خاک است، از اول هم مال ما نبود، خاک نمیخواست عزیزم را پس بدهد، نمیتوانستم پس بگیرمش، توی دستان خودم، با آن گلبرگ های ظریفش، سرخیاش به سیاهی کشید و جان داد. پژمرده شد. از آن به بعد دیگر هیچ گلی را نکندم، فقط از دور بوییدم تا وجودش در وجودش بدمد.