برای چالش Gin

مردم برایم سرود میسازند و نامم را در گوشِ کودکانشان نجوا میکنند: رابینهود، بخشندهی جنگلِ شروود. اما اگر بدانید پسِ این نقابِ سبز و تیرهای نشانه رفتهام چه وسواسِ خطرناکی پنهان شده، شاید دیگر برایم هورا نکشید.
همه فکر میکنند من از سرِ دلسوزی، کیسههای طلا را به کلبههای گِلیِ شما میاندازم. اما حقیقت تلختر از این حرفهاست. من به فقرِ شما احتیاج دارم. من به گرسنگیِ شما محتاجم تا بتوانم نقشِ ناجی را بازی کنم. با هر سکهای که از کاروانِ یک بازرگان میدزدم و به دستانِ لرزانِ یک پیرمردِ فقیر میدهم، در واقع دارم زنجیرِ وابستگی او را به خودم محکمتر میکنم. من به شما ماهی نمیدهم، من فقط شما را به طعمِ گوشتِ دزدی عادت میدهم تا دیگر هرگز به فکرِ کاشتنِ گندم نیفتید.
من جادهها را ناامن کردم، تجارت را به زانو درآوردم و باعث شدم نانوایی که با زحمت نان میپخت، ورشکست شود؛ چون من نانِ مفت توزیع میکردم. من نه برای عدالت، بلکه برای قدرت میجنگم. قدرتی که از قانون نمیآید، بلکه از هرجومرج تغذیه میکند. در دنیایِ منظمی که پادشاه عادل باشد و مردم در رفاه باشند، من دیگر هیچکس نیستم؛ فقط یک تیراندازِ ولگرد در میانِ جنگل. پس من به این بیعدالتی دامن میزنم تا همیشه تنها امیدِ شما باقی بمانم.
من محبوبترینِ شما هستم، چون به شما یاد دادم که به جای ساختن، به غارتِ دیگران افتخار کنید. من فرشتهی نجاتِ شما نیستم؛ من همان ویرانی هستم که لباسِ بخشندگی به تن کرده است. مرا ستایش کنید، اما بدانید که هر بار سکهای از من میگیرید، تکهای از آیندهی این سرزمین را به من میفروشید.»