ویرگول
ورودثبت نام
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخواریادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

ما غریبه بودیم؛ اما سکوت انگار ما را می‌شناخت

آن شب کنار یک غریبه نشستم.

هیچ‌کداممان حرفی نزدیم.

و عجیب اینکه، همان سکوت از هر گفت‌وگویی صمیمی‌تر بود.

شب آرامی بود. از آن شب‌هایی که شهر کمی آهسته‌تر نفس می‌کشد. چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن شده بودند و بادی ملایم میان درختان پارک می‌چرخید؛ نه آن‌قدر سرد که آزار بدهد، نه آن‌قدر گرم که حضورش حس نشود.

فقط بود.

من روی نیمکت چوبی نشسته بودم. دست‌هایم را در جیب پالتو فرو برده بودم و نگاهم جایی دورتر از مسیرهای سنگ‌فرش گم شده بود. آدم‌ها از کنارم عبور می‌کردند؛ بعضی با عجله، بعضی آرام، بعضی در حال حرف زدن، بعضی غرق در صفحه‌های روشن تلفنشان.

چند دقیقه بعد، زنی آمد و در همان نیمکت، با فاصله‌ای کوتاه کنارم نشست.

نه سلامی رد و بدل شد، نه سؤالی پرسیده شد. فقط دو غریبه بودیم که به‌طور اتفاقی در یک نقطه از شهر، در یک لحظه از شب، کنار هم قرار گرفته بودیم.

آدم‌ها معمولاً از سکوت می‌ترسند.

برای همین همیشه چیزی برای گفتن پیدا می‌کنند؛ حتی اگر آن چیز فقط حرفی ساده درباره هوا باشد.

اما آن شب، هیچ‌کداممان عجله‌ای برای شکستن سکوت نداشتیم.

چند دقیقه گذشت. صدای قدم‌های عابری روی برگ‌های خشک پیچید و دور شد. چراغی در ساختمانی روبه‌رو خاموش شد. پارک آرام‌تر شد.

زن آهسته نفس عمیقی کشید.

بی‌اختیار نگاه کوتاهی به او انداختم.

در صورتش چیزی بود که شبیه خستگی معمولی نبود؛ بیشتر شبیه کسی که مدت‌ها در شلوغیِ جهان راه رفته و حالا تازه جایی پیدا کرده تا کمی بنشیند.

باز هم چیزی نگفتیم.

اما سکوت میانمان کم‌کم شکل گرفت.

نه مثل خلأ، بلکه مثل موجودی زنده که آرام میان دو نفر حرکت می‌کند.

گاهی سکوت میان دو انسان، صمیمی‌تر از طولانی‌ترین گفت‌وگوهاست.

نگاه کوتاهی میانمان رد شد. این بار هیچ‌کدام نگاهمان را پس نکشیدیم. نه لبخندی بود، نه حرکتی خاص؛ فقط مکثی کوتاه که انگار چیزی را منتقل می‌کرد.

شاید فهمیدنِ دیگری، همیشه به کلمه احتیاج ندارد.

باد آرام‌تری وزید و شاخه‌های درخت بالای سرمان تکان خورد. نور زرد چراغ روی زمین افتاده بود و سایه‌ها را کشیده‌تر کرده بود. اگر کسی از دور نگاه می‌کرد، فقط دو آدم ساکت روی یک نیمکت می‌دید.

اما میان ما چیزی شبیه یک رقص آرام جریان داشت:

رقص سکوت.

نه موسیقی‌ای بود و نه حرکتی آشکار. فقط مکث‌ها، نگاه‌ها و حضور دو انسانی که برای لحظه‌ای کوتاه، مجبور نبودند چیزی توضیح بدهند.گاهی بزرگ‌ترین آرامش این است که کنار کسی بنشینی که از تو هیچ چیز نمی‌پرسد.

چند دقیقه بعد، زن آرام از جا بلند شد. گرد کوچکی از روی پالتویش تکاند. من سرم را بالا آوردم. نگاه‌مان برای آخرین بار به هم رسید.

این بار لبخند کوچکی زد؛ لبخندی کوتاه، درست به اندازه‌ای که سکوت را نشکند.

بعد راهش را گرفت و در مسیر سنگ‌فرش پارک دور شد.

من هنوز روی نیمکت نشسته بودم و به جایی نگاه می‌کردم که چند لحظه پیش در آن ایستاده بود. حس عجیبی داشتم؛ نه اندوه، نه شادی. چیزی شبیه احساسی که بعد از تمام شدن یک موسیقی آرام در دل می‌ماند.

آن شب فهمیدم همه دیدارها قرار نیست به آشنایی ختم شوند،بعضی دیدارها فقط برای این‌اند که برای چند دقیقه، در میان شلوغی جهان، سکوت فرصتی پیدا کند تا رقصِ خودش را نشان بدهد.

شما هم تا حالا لحظه‌ای را تجربه کرده‌اید که در آن، بدون هیچ کلمه‌ای، احساس کنید کسی شما را فهمیده است؟

:::

سکوت
۰
۰
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
یادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید