پست آخر

این پست هم دلنوشته است.

چیزهایی که تا کنون نوشتم با این فکر بود:

نمی نویسم تا لزوما کسی بخواند، مینویسم چون جای خوبی برای ثبت است. نمیخواهم لابه لای صدها کاغذ دیگر در اتاقم گم شود.

خیلی سعی کردم باز ذهنم را متمرکز کنم تا دوباره بتوانم بنویسم ولی اصلا در شرایط روحی روانی خوبی نیستم. یکی از دلایلی که کارم به اینجا رسید خواندن و فکر کردن بود. شاید اگر مثل اکثر هم سن و سال هایم روتین جامعه را انجام میدادم شرایط بهتری داشتم.

نمیدانم، بگذریم.

فعلا قصد دارم فقط بپذیرم و دیگر به چیزی فکر نکنم. از ناکامی قرار گرفتن در مسیر درست زندگی ام تا عشقی که دل تنگ او هستم ولی هیچ شانسی برای زندگی با او ندارم.

زندگی سراسر خوشبختی و پویایی را برای همه شما عزیزان آرزو میکنم.