ویرگول
ورودثبت نام
Papoury
Papouryدانشجوی روانشناسی | در جست‌وجوی حقیقت... با ذهنی ناقص و قلمی شکسته!
Papoury
Papoury
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

تعفن

آهسته چشمانم را باز می‌کنم. جنازه‌ای میبینم که رو به صورت افتاده و تعفنِ تن عریان باد کرده‌اش، لانه‌ی پشه ها و مگس‌‌ها شده است. کارد و چنگال و بشقابی کنارش، خونین و چرکین، رها شده و نانی خشکیده، اندوده به خون و کتابی که از لای ورق‌هایش، خون می‌چکد، هوای گرگ و میش پس زمینه‌‌ی نعش را دوچندان خوف‌ناک مینمایاند. به سمت جنازه قدم برمیدارم. فاصله‌ام کم نمی‌شود. قدم‌‌‌‍‌ها را تندتر میکنم. جنازه به همان سرعت از من دور می‌‌شود. بشقاب و نان و کتاب هم. با سرعت هرچه تمام‌تر می‌دوم. ناگهان جنازه متوقف می‌شود. نمیتوانم خود را کنترل کنم و پا روی جنازه گذاشته و رد می‌شوم. پشه‌ها از منافذی که در بدن هست، داخل محیط، پراکنده می‌شوند. جنازه قهقهه‌ای سر میکشد. خنده‌ای زننده و گوش‌خراش که با لرزیدن بدنش همراه است. خنده، رفته رفته آرامتر شده و جای خود را به گریه‌ای با شانه‌های لرزان می‌دهد. با هر تکان در بدنش، پشه‌ها و مگس‌هایی رو به هوا از تنش در می‌روند. نزدیکتر میشوم. صدایش آشناست. با لفظ آهای مُرده، رویش را برمیگرداند و دست پر پهلوی بریده شده به بشقاب اشاره می‌کند. کبدش در بشقاب است. سرش به سمت من میچرخد. میشناسم او را. جایی دیده‌ام چهره‌ی جنازه را. شاید هم جاهایی. در فکر فرو میروم که شاید بازشناسمش. چندباری دیده‌ام او را. درجاهای مختلف. آری! دیده‌ام او را.

فکر کنم در آینه زندگی می‌کند.

جنازه
۴
۳
Papoury
Papoury
دانشجوی روانشناسی | در جست‌وجوی حقیقت... با ذهنی ناقص و قلمی شکسته!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید