وقتی هیچکس نمیتونه درکت کنه که چی داری میگی و چی داری مینویسی، به خودت شک میکنی که واقعا خودت حالیته که چیکار داری میکنی؟
اینجوریاس که بنده، هرکاری میکنم فکر میکنم که چقدر منیت داره این کار و من بودن من چقدر تو این کار اثر داشته؟ من کلا ادمیام که همه چیز رو خیال میبینه و چیزی رو واقعیت تلقی نمیکنه... و تنها چیزی که میدونم وجود داره خودمم.
وقتی دانشگاهم، حس میکنم خانوادهام نقش و خیالی بیش نبوده و وقتی خونهام، همین حس رو نسبت به دانشگاه دارم. چندباری تلاش برای تغییر این کار کردهام ولی هیچوقت به نتیجهای نرسیدم. تنها زمانی میفهمم دنیا واقعیعه که واقعیت رو میخوام فراموش کنم و شروع میکنم به گریه کردن.
نمیدونم الان چی دارم مینویسم و شاید اصلا انسجام درونی و معنایی نداشته باشه ولی خب. من دارم مینویسم که نوشته باشم که شاید دل تنگم یخورده اروم شه و بتونم راحتتر حرف بزنم. از مادربهخطا هایی که زندگیمو به گا دادن تشکر میکنم که تونستن به حد اعلا ب گام بدن.
واقعیت هیچوقت به اندازهای امن نبوده که بتونم توش بمونم. من آدم خیالپردازی نیستم. صرفا کنار واقعیت احساس راحتی نمیکنم و حرفام برا خودمم قابل ترجمه نیست.