اسم مادر بزرگم ایران است. ایران خانم.
ایران خانم دعانویس و رمال است. البته از اول اینطور نبود. قبلا بروبیایی داشت و دیپلمه است. دوبار ازدواج کرده. وقتی شوهر اولش فوت کرد تازه دیپلمش را گرفته بود و قصد ادامه تحصیل هم داشت. خدابیامرز شوهرش به مدرسه فرستاده بودش.
ایران میخواست برود دانشگاه که شوهرش مرد. فکر کنم اسم شوهرش همایون بود. وقتی همایون مرد، بالاجبار ایران را فرستادند خانهی پدرش. پدرش شوهرش داد. دادش به یک عطار. عطاری که طبابت را تجربی و در دشت آموخته بود. ایران هم از خدا خواسته دانشگاه نرفت و طبابت را پیش پدربزرگمان فیضی یاد گرفت.
بعد از آن هم از این در و آن در، دعانویسی یاد گرفت و رمالی را هم در کنارش ادامه داد. الان فهمیدهاند رمال بودنش را و عطاریاش را میخواهند ببندند. به نظرتان چکار کند؟