ویرگول
ورودثبت نام
Papoury
Papouryدانشجوی روانشناسی | در جست‌وجوی حقیقت... با ذهنی ناقص و قلمی شکسته!
Papoury
Papoury
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

ساز شهریار

"تابستان که می‌شود آفتاب، تبریز و یزد نمی‌شناسد که! همه جا را مثل کوره‌ی آجر می‌کند." مخاطب حرفش که عطاری تکیه داده به دیوار بین دو حجره است، سرش را به نشانه‌ی تایید تکانی می‌دهد و با سر اشاره به آن سمت بازار می‌کند. "برو مشهدی... برو که مشتری‌ها را می‌پرانی!" پیرمرد، لنگ‌لنگان از نگاه حجره‌دار گم می‌شود.

می‌پیچد در تیمچه‌ مظفری. قرارشان آنجاست. آخرین بار که آنجا همدیگر را دیده بودند، به امید دیداری غریب، با روبوسی از هم جدا شده بودند. قبای روی دوشش هم یادگاری از آن روز‌ها است. قبای نخ‌کش و کهنه و گلی.

حاج غلام‌حسین تشکچه‌ی همیشگی پیرمرد را سمتش می‌گیرد. "بنشین."

پیرمرد چهارزانو می‌نشیند. ساز را طوری در دست می‌گیرد که انگار اگر لحظه‌ای غفلت کند، چیزی از آن فرو می‌ریزد؛ نه فقط چوب و سیم، بلکه چیزی شبیه خاطره.

دستش که روی پرده‌ها می‌لغزد، انگار اول دارد به خودش یادآوری می‌کند کجا ایستاده. صدا هنوز بیرون نیامده، اما فضا عوض شده. بازار انگار عقب می‌کشد.

حاج غلام‌حسین چیزی نمی‌گوید. فقط نگاه می‌کند. نگاهش از آن نگاه‌هایی است که نه سؤال می‌پرسد، نه جواب می‌خواهد؛ فقط حضور را نگه می‌دارد.

پیرمرد آرام شروع می‌کند. نت اول که می‌آید، انگار چیزی در هوا باز می‌شود؛ نه شادی است، نه اندوه، چیزی بین این دو، چیزی که اسم ندارد اما وزن دارد.

حاج غلام‌حسین زیر لب می‌گوید: "هنوز زنده‌ست…"

پیرمرد چیزی نمی‌شنود یا خود را به نشنیدن می‌زند. انگشت‌هایش جلوتر می‌روند، اما نگاهش جایی دیگر است؛ انگار دارد از ساز عبور می‌کند و به پشت آن می‌رسد، به جایی که صدا از آنجا می‌آید، نه از چوب.

حاج غلام‌حسین کمی جلوتر می‌آید. "از کیه گفتی؟" پیرمرد مکث می‌کند. صدا را قطع نمی‌کند، اما نرم‌تر می‌زند.

"از کسی که فکر می‌کرد صدا را می‌شود شکست…"

اسم شهریار را نمی‌آورد. لازم هم نیست. انگار اسم‌ها در اینجا کار نمی‌کنند؛ فقط خاطره‌ها هستند که کار می‌کنند. ساز یک لحظه می‌لرزد. یا شاید دست پیرمرد. یا شاید هر دو. حاج غلام‌حسین نگاهش را از صورت پیرمرد نمی‌گیرد. "و شکست؟"

پیرمرد لبخند نمی‌زند. حتی اخم هم نمی‌کند. فقط انگار چیزی درونش جا به جا می‌شود.

"شکست… اما صدا نه."

بعد، دوباره می‌نوازد. این بار محکم‌تر. نه برای اجرا، برای اینکه مطمئن شود هنوز چیزی از آن روزها در او مانده.

در پس‌زمینه، صدای بازار دوباره برمی‌گردد. اما حالا دیگر مثل قبل نیست؛ انگار از پشت شیشه شنیده می‌شود.

حاج غلام‌حسین آرام عقب می‌نشیند. تشکچه را درست می‌کند. "پس هنوز هم دنبال صاحبشی؟"

پیرمرد این بار جواب نمی‌دهد. فقط نگاهش را برای اولین بار مستقیم به حاج غلام‌حسین می‌دهد. نگاهی که نه تأیید است، نه انکار. ساز را کمی پایین می‌آورد.

"صاحب… یا چیزی که ازش مونده؟" و دوباره شروع می‌کند به نواختن. اما این بار، صدا دیگر فقط صدا نیست؛ انگار دارد چیزی را صدا می‌زند که معلوم نیست هنوز وجود دارد یا نه

سازصدا
۴
۰
Papoury
Papoury
دانشجوی روانشناسی | در جست‌وجوی حقیقت... با ذهنی ناقص و قلمی شکسته!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید