ماموریت زندگی من ، چیزی که تو پست قبلی راجع بهش صحبت کردم ، اینکه هر کسی برای چیزی خاص خلق شده
البه چیز هایی هستند که حداقل زندگی انسانی هستند ،کوچک های بزرگی مثل لذت بردن از تک تک رویداد های زندگی حتی کوچیکترینشون ، مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک تو ظهر گرم تابستون ، مثل لذت رازداری ، مثل لذت دیدن جزئیات بدن و حرکت یک موجود زنده دیگه مثل مورچه ...
ما آدم های کوچکی هستیم به تنهایی ، دایره اثر گذاریمون مثل نقطه ای با اتد 0.5 رو کاغذ A1 هست ، ولی وقتی از این دایره تنهایی خارج می شویم و متصل می شویم به کل ، به خدا ، به الله ، به مادر طبیعت ، به کارما یا دست سرنوشت یا شانس یا هر چیزی دیگه ای که اسمش رو بذاریم(که نمی دونیم چیه فقط می دونیم که هست ) اونجا میشه که :
«بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم»
صحبت از شکفتن سقف فلکه ، مناعت طبع به این بزرگی و همت به این بلندی،این قدرت دریاست ، و ما قطره ایم که چون به دریا پیوسته شدیم ، دریا شدیم که :
«چو ذَرِّه گرچه حقیرم ببین به دولتِ عشق
که در هوایِ رُخَت چون به مِهر پیوستم»
یه زمانی دوست داشتم پزشک بشم نشد و قسمت نبود ، ولی الان من رسالت وجودی خودم رو اینطور تعریف کرده ام
پزشک روح ، رواندرمانگری هستم که معنای منحصر به فرد زندگی رو برای این قطره های سرگردان اطرافمون پیدا کنم ، استعداد هاشون رو بهشون نشون بدهم و
«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان به در کنم»
از شیر تا جان ، باید تمام زندگی کرد جسور و پر شور ،
«بی درد و بی غم است چیدن رسیده را
خامیم و درد ما از کال چیدن است»
مهم نیست چه سن و سالی داریم ، این حق هر انسانی هستش که از اینجا به بعد زندگی اش رو پر شور زندگی کنه ، که هر روز با نهایت اشتیاق از خواب بیدار بده و شب نفهمه چطور خوابش برد مگه تموم عمر چند تا بهاره ؟؟؟
و من در آغاز این راه مقدس واقع شدم ، راه نجات جان های مسخ شده از غفلت مرگبار و روزمرگی
و اینجا هستم تا هم زمان هر قدم و تلاشم رو ثبت کنم ، تا فانوسی باشم برای کاوشگران دریای خودشناسی بعد از خودم
نقطه مقابل زندگی مرگ نیست ، زندگی نکردنه ، رخوت و بی عملی است که
«هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید»