اتاقم را شب ها به یک انفرادی تشبیه میکنم.
میشینم وسط تختم به تاریکی نگاه میکنم ،اونقدری نگاه میکنم تا چشمانم عادت میکند ،میخندم اینقدر آرام میخندم تا به یک باره اشک از چشمانم سرازیر میشود .
خودم نمیدانم چرا در این سلول قرار گرفته ام شاید ….شاید به خاطر غم زیاد است
الیته این غم وجودی من از محضر خیلی از دوستانم کاذب است اما من چنین باوری ندارم.
خودم، خودم را مسلوب کرده ام ،مسلوب این غم، مسلوب این دنیا …..شایدم افسردگی من را مسلوب به خود کرده است.
کسی به معاضدت من نمی آید …. چون هیچ کس را در باطن خود ندارم ،ولی در ظاهر شاید !
آن ها بازیگرانی خوب هستند .