وقتی میرقصی، نگاهت میکنم. وقتی غرق کتاب شدی، وقتی چشمات درگیر عشقبازی با آسمون شده، وقتی حالت خوبه و با اشتها غذا میخوری یا معدود دفعاتی که از حال بد، به جای غذا، بغضهات رو قورت دادی و به جای نوشیدن آب، اشک ریختی. تموم مدت حواسم پیش توعه. از سادهترین لحظات تا پرتنشترین روزها. تمام وقتهایی که خودت نمیفهمی ولی یه گوشهی نامعلوم و پرت رو برای خیره شدن انتخاب میکنی و با تموم سرعت توی تونل افکارت میرونی. گاهی توی سکوت، گاهی با صداهای درهم و برهم، گاهی با زمزمههای قدردانی یا حتی فریادهای از سر خشم.
همهی اون ساعتهایی رو که صرف نوشتن روزمرگیهات میکنی، انگار که هیچ چیزی توی این دنیا مهمتر از ثبت اون لحظات، حس و حالش و درونیاتت وجود نداره، من نشستم به تماشای تئاتر زندگیت و هر جور که بازی کنی، باز هم برام زیباست، جذابه و تازهست!
تموم این لحظهها کنارتم و از تماشای تو سیر نمیشم. حتی اگه یادت رفته باشه اینجام. حتی روزایی که به نظر خودت بیشتر از این نمیتونی بیحوصله و نچسب باشی، من هنوز دوستت دارم، به نگاه کردنت ادامه میدم و منتظرم صدام کنی، منتظرم کمک بخوای، تا نشونت بدم چقدر دوستت دارم و چقدر مواظبتم.
حتی اون لحظههایی که بیحرکت زیر دوش آب میشینی و غرق فکر میشی و توی ترافیک ذهنت، چندتا از اون ماشینها به مقصد من میرسن. اونموقعهاست که پُزت رو به بقیه میدم. بیشتر از اون، وقتهایی که برای آدمهای غریبه یا آشنای زندگیت، بدون چشمداشت خیر میکنی. وقتایی که از غم بقیه، دردت میگیره. وقتی نگرانشون میشی، از ته قلبت حال خوب و موفقیتشون رو میخوای.
۱۴۰۴/۷/۱۵

دوستام که دیلیام رو دارن، در جریانن که چند شب پیش، چقدر تو سیاهچالهی وجودم فرو رفته بودم و واقعا داشتم توی مرداب فرو میرفتم. حرفاشون، صداشون و اون بودنِ بهموقعشون، منو از غرق شدن کامل توی اون تاریکی نجات داد. اون شب واقعا مثل یه کابوس بود. سه ساعت گریهی بیوقفه باعث شده بود چشمام مثل کسایی که تو فیلمای اکشن کتک میخورن، پف کنه.. در نتیجه به توصیهی رفیقم بطری خنک گذاشتم روشون تا فرداش که رفتم دانشگاه، ضایع نباشه. هر چند فرداش به قول مامانم شبیه کرهایا شده بودم(هر چند ایشون معتقدن از بس نگاهشون میکنم اینطوری شدم)
بههرحال... نزدیک به نصف روز تو هالهی بیحسی فرو رفته بودم و تو خنثیترین حالت ممکن بودم. از اونجایی که بنده هیجاناتم خیلی بالا پایین میشن، خنثی بودن، نادرترین حالتیِ که ممکنه تجربه کنم. این میتونه عمق فاجعه باشه. از رسیدن به اوج خستگیهای روانی و بیحوصلگیهای زیاد خبر بده. ولی خب، واقعا نمیخوام بهش فکر کنم(فعلا!)

میدونین، یه سری زمانهایی هستن که حاضر نیستم با چیزی عوضشون کنم. مثل امروز که از دانشگاه برگشتم و تنها احساسم، خوشحالی و راحتی بود؛ از آرامش خونه و تموم شدن چالشبرانگیزترین روزهای هفته و سه تا ارائهای که دادم و راحت شدم. تقریبا تموم روز تا همین حالا، یا دراز کشیدم، یا روی مبل رها شدم و استراحت کردم! به جای آدمها، سکوت بود. به جای سروصداهای سرسامآور، باز هم سکوت بود و این یعنی آرامش روان....
بستهای که یک هفته منتظرش بودم، به دستم رسید و امیدوارم هیچوقت ذوقتون به شدتی که تجربه کردم، کور نشه! نمیدونستم توی اون کاغذ کادوی طلایی رنگ چه کتابی هست و چه روزهایی رو که با انتظار و ذوق واسش، به شب رسونده بودم؛ اما اون کتاب رو قبلا خونده بودم.... و یه بادکنک پرباد توی دلم ترکید... هعی. ولی خب، اون دفترچه با طرح درخت، هایلایتر بنفش رنگ و پوستر کوشولو از جونگکوکی، میزانی از ذوق از دست رفته رو بهم برگردوند. این هدیه رو برای خودم سفارش داده بودم چون خیلی دختر خوبی بودم. داره یک ماه از پاییز میگذره و من مثل سالهای قبل باهاش مشکلی ندارم، خیلی خوب دارم میگذرونمش، خبری از حسهایی که قبلا سراغم میومدن، نیست و برعکس، دارم لذت میبرم!

*کی میدونه من تو رو انقدر میخوامت عشقم؟...*نمیخوابیدی شبا تا خوابم بگیره من... اونموقعی که با رفیقم رفتیم کنسرت مجید رضوی این آهنگش رو تازه منتشر کرده بود و از اونموقع رو این تِرَکش کراشم... * من دلشو ندارم ببینم رو صورتت اشک، تو خنده بهت میاد فقط بخند!
این روزا عمیقا دوقطبی شدم. مامانمم متوجهش شد و تعجب کرده بود بندهخدا و من اینطوری بودم که: ^^مدتی هست که خوددرگیری دارم عزیزم. این مدلیه که: دلم میخواد به رفیقم زنگ بزنم بریم بیرون؛ ولی بعد نمیتونم از اتاقم دل بکنم. دوست دارم با دوستام گپ بزنم؛ ولی بعد با خودم میگم حوصله معاشرت کردن و ریکت دادن ندارم. سریال میخوام ببینم؛ ولی یک دقیقه نگذشته میبندمش و میگم حوصله ندارم... از دلم میگذره آهنگ گوش بدم؛ بعد میگم نه، سکوت رو ترجیح میدم!
ولی شروع کردم love in the moonlight میبینم. آخ که پارک بوگوم>>> *دست گذاشتن روی قلب.. با این حال هنوزم میگم آقای ملکه یه چیز دیگه بود...
کتابی که تابستون درگیرش بودم رو هفتهی گذشته تموم کردم؛ ولی هنوز نتونستم سمت کتاب جدید برم... یکی از دلایل واضحشم این بود که منتظر بلایند بوکم بودم:( اما احتمال بسیار، برم سراغ کوری...

دلم تنگ شده بود واسه روزمرهنویسی:( حتی شده نوشتن چرت و پرت... یمدت زیادی خودسانسوری کردم و احساس مریضی دارم...
دارم تمرین میکنم که آروم ماشین برونم... و حوصلهی بیشتری به خرج بدم و کمتر سبقت بگیرم یا لایی بکشم... خصوصا سعی کردم کمتر پشت فرمون ضبط رو روشن کنم. چون آروم یا هیجانی بودن آهنگ تاثیر مستقیمی رو میزان سرعتم داره. خلاصه که چند واحد صبر دارم پاس میکنم.... ولی امروز که عجله داشتم، لایی کشیدم و پشت چراغ قرمز ماشینه اومد وایساد بغلم و حرفایی که بهم زد منو یاد دوران راهنمایی انداخت که معلمم سرزنشم کرد چون بازیگوشی کرده بودم... مَرده تهدیدم کرد که منم میگیرم جلوت ترمز میکنم که بخوری بهم خسارت بدی:] خلاصه لحظهی ناجوری بود. نه میتونستم ضبطمو روشن کنم و بیاعتنایی کنم؛ چون مردم بیاعصابن و شاید یهو پیاده میشد از ماشین *تصورش خنده داره ولی اونموقع بد بود قطعا... و انقدر معذب شدم و به کارای بدم فکر کردم که حتی نتونستم شیشه رو بدم پایین عذرخواهی کنم. به هر حال از اونجایی که قلب مهربونی دارم، تو باقیِ مسیر، براش دعا کردم که روز خوبی داشته باشه چون بنده ریده بودم به صبحشون:] و بعد با خودم گفتم پریسا حرف مامان بابا رو گوش بده و با احتیاط برون:] وگرنه همونجوری که میگن، میری تو جامعه از بقیه حرف میشنوی و اون سنگینتره:] *چرا آهنگ go f**k urself پلی شده *خندیدن به میزان زیاد

در نهایت توی کلاس اول، استادمون انقدر بامزه درس داد و خندیدم که یادم رفت چیشده بود. استاد خیلی مود داشت میگفت: تا حالا شده برین جایی و بعد برگردین خونه و بگین کاش نمیرفتم؟ یا یه حرفی بزنین که دعوا بشه و با خودتون بگین چه اشتباهی کردم گفتم؟ توی این موقعیتها و مشابهش احساس پشیمونی کردین؛ ولی آیا ما از این اتفاقات درس میگیریم؟ نه، باز تکرارشون میکنيم. چرا؟ چون مرض داریم... *ترکیدم اینجا. جالبه خودشم خندید... (دقیقا شرح حال من بود که هر روز به خودم میگم پریسا یکم آروم ماشین برون؛ ولی به خودم میام میبینم سرعتم ۸۰ رو رد کرده...) لطفا این پست رو مامانم نبینه *دعا کردن
میدونین تقصیر من نیست که عاشق سرعتم... یه بار بابام خیلی آرتیستی تو جاده میرفت و بهم گفتی نترسی...
من: دارم لذت میبرم... *تو فقط گاز بده^^
بهترین سریالهایی که این چندماه دیدم: پسر خوب(۱۰/۱۰)، بخشش برای هیچکس(۱۰/۱۰)، آقای ملکه(۱۰/۱۰)، بدترین شیطان(۸/۱۰)، روی پنهان گانگنام(۷/۱۰)، موکلهای روحی من(۸/۱۰)
دوست کیدرامرم گفت دارم به یه کیدرامر تبدیل میشم و نمیدونم چرا از حرفش ذوق کردم *خندیدن

ولی بخشش برای هیچکس(Mercy for none) بینظیر بود... خیلی وقت بود از این بکش بکشهای لعنتی ندیده بودم. روحم به آرامش رسید...
آره خلاصه... جرقهی این نوشتهی کوتاه، بیهدف و رندوم، از مرور پستهای قبلیم خورد و دلم برای ورژن قبلیم که بیخیال مینوشت و پست میکرد تنگ شده بود. در نتیجه این شما و این "از این روزها"