ویرگول
ورودثبت نام
پَری‌زاد،
پَری‌زاد،نگفتیم، نگفتیم و نگفتیم.
پَری‌زاد،
پَری‌زاد،
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

عاشقانهء کوتاه .

یادم میاد پاییز بود ؛

با این‌که سال‌ها هم رو می‌شناختیم ،

اون شب اولین‌بار هم‌مسیر شده بودیم و

باهمدیگه توی راه حرف زده بودیم .

قدش کوتاه بود ، موهاش طلایی بود ، چشماش که ،

بذار نگم براتون ؛ از شب‌های کویر پر ستاره‌تر بود !

توی مسیر به برگ زرد درختا نگاه می‌کرد ، می‌گفت :

به نظر توأم ، پاییز که میشه درخت‌ها عاشق نمیشن ؟

آخه انگار از دیدنِ کسی که دوستش دارن ،

رنگ‌شون پریده .

می‌خندیدم و شونه بالا می‌نداختم ،

انقدر ظریف صحبت می‌کرد نمی‌خواستم حرف‌هاش تموم شه .

از یه جا به بعد پاتوقش اتاقِ من شده بود .

فقط ... فقط یادمه انقدر گیرِ زندگی شده بودم ،

یادم می‌رفت چقدر نازک و ظریفه .

وقتی می‌گفتم بره و بهش توجهی نمی‌کردم ،

دستشو مشت می‌کرد ، سرشو کج می‌کرد ،

موهای طلاییش از رو کمرش سُر می‌خورد .

می‌گفت : نگاه کن ،

قلب من همین‌قدره بیشتر نیستا ،

سرد می‌شی یخ می‌زنه .

قند تو دلم از دیدنش آب می‌شد ولی به روی خوودم نمیاوردم .

تا این‌که یه شب ،

دیگه وقتی گفتم برو با غمِ تو چشمش نخندید .

وقتی گفتم برو ، اون ساکشو بسته بود ‌.

البته چیزی نداشت که ببره ،

راست می‌گفت ؛ از دنیا فقط من رو فقط داشت .

یه شب توی زمستون ، دلم تنگش شد .

شال و کلاه کردم و از خونه زدم بیرون ،

نشونی‌شو از هرکسی که می‌شد گرفتم ؛

همه می‌گفتن دیدن که رفته ،

بهش گفتن که نره سرده ، و گفته که

جایی از قلبِ من سردتر ندیده .

امیدم به این بود که شنیده بودم امروز آخرین‌بار ،

یه مسیر طولانی رو سمت زمین‌های دور و برفی ادامه داده .

انقدر راه رفتم ، بالاخره بهش رسیدم .

زمین خورده بود ، بغلش کردم ، پالتومو دورش پیچیدم .

توی بغلم محکم گرفتم و سعی کردم تنش رو گرم کنم .

تنش گرم نمی‌شد ، از برف سردتر بود .

قلب من آب می‌شد و می‌سوخت ، برف های دورمون همه آب می‌شدن .

فقط اون بود که گرم نمی‌شد ،

نه به آغوش و نه به بوسه .

نگاهش کردم ، چشم‌هاشو بسته بود و باز نمی‌کرد .

گمونم از کارام که خسته شده بود ، خوابیده بود .

ولی اون‌قدر خسته بود که دیگه بیدار نمی‌خواست بشه .

دستش رو گرفتم توی دستمو مشت کردم ،

صداش توی سرم پیچید :

قلب من همین‌قدره بیشتر نیستا ،

سرد می‌شی یخ می‌زنه .

این‌بار قند تو دلم آب نشد ، دلم سوخت و خاکستر شد .

دیر رسیده بودم .

می‌خواستم خودمو با خودش خاک کنم ،

می‌خواستم جای کفن سرتاپاش گل بریزم ،

می‌خواستم بیدارش کنم ،

بیدارش کنم و دوباره بخنده ،

دوباره ستاره‌های چشماش بدرخشن ...

تقصیر من بود .

انقدر ستاره‌های دلِ ستاره‌مو خاموش کردم ،

که سقوط کرد و آسمونمو تاریک کرد .

سرمو کنار گوشش گذاشتم :

ببخشید که اذیتت می‌کردم عزیز من ،

می‌بخشی دیگه ؟

میدونم ؛ همه‌چیزتو گرفتم ازت اما ،

می‌شه همه‌چیزمو بگیری ازم و خودت برگردی ؟

نمیشه ... نه .

دیدار به قیامت، بهارِ از دست‌رفته زندگیم.

دیدار به قیامت ، بهارِ رفتنیِ زندگیم .

آبقلب
۴
۰
پَری‌زاد،
پَری‌زاد،
نگفتیم، نگفتیم و نگفتیم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید