یادم میاد پاییز بود ؛
با اینکه سالها هم رو میشناختیم ،
اون شب اولینبار هممسیر شده بودیم و
باهمدیگه توی راه حرف زده بودیم .
قدش کوتاه بود ، موهاش طلایی بود ، چشماش که ،
بذار نگم براتون ؛ از شبهای کویر پر ستارهتر بود !
توی مسیر به برگ زرد درختا نگاه میکرد ، میگفت :
به نظر توأم ، پاییز که میشه درختها عاشق نمیشن ؟
آخه انگار از دیدنِ کسی که دوستش دارن ،
رنگشون پریده .
میخندیدم و شونه بالا مینداختم ،
انقدر ظریف صحبت میکرد نمیخواستم حرفهاش تموم شه .
از یه جا به بعد پاتوقش اتاقِ من شده بود .
فقط ... فقط یادمه انقدر گیرِ زندگی شده بودم ،
یادم میرفت چقدر نازک و ظریفه .
وقتی میگفتم بره و بهش توجهی نمیکردم ،
دستشو مشت میکرد ، سرشو کج میکرد ،
موهای طلاییش از رو کمرش سُر میخورد .
میگفت : نگاه کن ،
قلب من همینقدره بیشتر نیستا ،
سرد میشی یخ میزنه .
قند تو دلم از دیدنش آب میشد ولی به روی خوودم نمیاوردم .
تا اینکه یه شب ،
دیگه وقتی گفتم برو با غمِ تو چشمش نخندید .
وقتی گفتم برو ، اون ساکشو بسته بود .
البته چیزی نداشت که ببره ،
راست میگفت ؛ از دنیا فقط من رو فقط داشت .
یه شب توی زمستون ، دلم تنگش شد .
شال و کلاه کردم و از خونه زدم بیرون ،
نشونیشو از هرکسی که میشد گرفتم ؛
همه میگفتن دیدن که رفته ،
بهش گفتن که نره سرده ، و گفته که
جایی از قلبِ من سردتر ندیده .
امیدم به این بود که شنیده بودم امروز آخرینبار ،
یه مسیر طولانی رو سمت زمینهای دور و برفی ادامه داده .
انقدر راه رفتم ، بالاخره بهش رسیدم .
زمین خورده بود ، بغلش کردم ، پالتومو دورش پیچیدم .
توی بغلم محکم گرفتم و سعی کردم تنش رو گرم کنم .
تنش گرم نمیشد ، از برف سردتر بود .
قلب من آب میشد و میسوخت ، برف های دورمون همه آب میشدن .
فقط اون بود که گرم نمیشد ،
نه به آغوش و نه به بوسه .
نگاهش کردم ، چشمهاشو بسته بود و باز نمیکرد .
گمونم از کارام که خسته شده بود ، خوابیده بود .
ولی اونقدر خسته بود که دیگه بیدار نمیخواست بشه .
دستش رو گرفتم توی دستمو مشت کردم ،
صداش توی سرم پیچید :
قلب من همینقدره بیشتر نیستا ،
سرد میشی یخ میزنه .
اینبار قند تو دلم آب نشد ، دلم سوخت و خاکستر شد .
دیر رسیده بودم .
میخواستم خودمو با خودش خاک کنم ،
میخواستم جای کفن سرتاپاش گل بریزم ،
میخواستم بیدارش کنم ،
بیدارش کنم و دوباره بخنده ،
دوباره ستارههای چشماش بدرخشن ...
تقصیر من بود .
انقدر ستارههای دلِ ستارهمو خاموش کردم ،
که سقوط کرد و آسمونمو تاریک کرد .
سرمو کنار گوشش گذاشتم :
ببخشید که اذیتت میکردم عزیز من ،
میبخشی دیگه ؟
میدونم ؛ همهچیزتو گرفتم ازت اما ،
میشه همهچیزمو بگیری ازم و خودت برگردی ؟
نمیشه ... نه .
دیدار به قیامت، بهارِ از دسترفته زندگیم.

دیدار به قیامت ، بهارِ رفتنیِ زندگیم .