
نمیدانم با دستهام چه کنم بوکوفسکی. نمیدانم بعد از نوشتن این کلمات، کجا بگذارمشان یا به چه کاری وادارمشان. وقتی به دستهام فکر میکنم، مضطرب میشوم. به آن دو تا استخوان دراز که تا آنجا که ژن مجال داده کش آمدهاند و حالا در این تن، جایی ندارند. میخواهم دستهام برای خودشان مغز داشته باشند. مغزی که موتورش به من و مغزم مرتبط نباشد. میخواهم آن مغز برای دستهام تصمیم بگیرد. بهشان بگوید حالا بلند شوید، حالا بروید لای موها، حالا وقت نوشتن تمام است بروید برای خودتان یک کاری بکنید. حالا وقت نوشتن تمام است بروید برای خودتان یک کاری بکنید! میبینی؟ دارم به نوشتن ادامه میدهم. چون عزیزم، آن دستها حرف من را نمیفهمند. چون دست داشتن یک چیز است و مغزی برای دستها داشتن، یک چیز دیگر. من با آن دومی متولد نشدهام. یا دستهام برای آن دومی طراحی نشدهاند. یا اینکه من هم مثل تو، آنها را حرام کردهام و دارند با نافرمانیشان انتقام میگیرند. هر چه که هست، من و این غریبههای از تمدن تنْ جدا، قبلهی یکسانی نداریم. آنها میتوانستند دستهای زنی سفیدپوش باشند که کعبه را طواف میکند. میتوانستند سنگی بردارند و به آن ابلیس موهوم ضربه بزنند. میتوانستند چوگان بازی کنند یا کلمپلوهای خوشطعمی بپزند. میتوانستند به کتف تو چسبیده باشند بوکوفسکی! قمارباز را نوشته باشند، روی میز ادارهی پست لسآنجلس ضرب گرفته باشند، پیشانیات را خارانده باشند، لیندا را نوازش کرده باشند، میتوانستند زیر سنگ سیاهرنگ حاوی نوشته "Don't try" تجزیه شده باشند. میتوانستند نباشند بوکوفسکی. میتوانستید نباشید، دستها! میتوانستم نداشته باشمتان. شما که نمیدانم کجا بگذارمتان، به چه کاری وادارمتان، میتوانستید دستهای پیرمردی مُرده باشید. پیرمردی نویسنده که برای مدیریت آن انگشتهای قلمفرسا به مغز جداگانهای نیاز نداشت. اما حالا که اینجایید، حالا که مال منید و من مال شما، حالا که چسبیدهایم به این زمین خالی و دستهای هیچ پیرمرد خردمندی که از قضا خالق این جهان هم هست، به دادمان نمیرسد و به گواه قلمموی میکل آنژ نمیچسبدمان، شما را به حال خود رها میکنم. روی همین زمین ماسهای که سالهای کودکیمان را صرف ساخت تشکیلاتی عظیم مثل برج و قلعه بر روی آن کردیم و بعد، موج آمد و آنها را بلعید. آن وقت دستهای کوچکی بودید. نمیخواستید خانه را مرتب کنید، لباسها را به ماشین لباسشویی بسپارید و کتابهای درسی را ورق بزنید. نمیخواستید در هیچ کجای خانه استراحت کنید، روی شکمم باشید، زیر سرم یا لای موهایم یا روی زانوهایم در انتظار رسیدن دکترها به مطب. میخواستید مال خودتان باشید، مال همین زمین مرطوب. جداییتان از خاک، از دریا، از زمین و آسمان و آن پیرمرد لمیده بر روی مغز، خشمگینتان کرد. شما را من به این روز انداختم. به اسارت در این تنِ از یکجانشینی بیزار.