ویرگول
ورودثبت نام
Parmis
Parmisتوی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
Parmis
Parmis
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

مشق درخت توت

درخت توتی که دایی کاشته، فروردین ۰۵
درخت توتی که دایی کاشته، فروردین ۰۵

دل سپرده‌ بودی به شاخه‌ای پربار از درخت توت. به سرخی دل‌انگیزش در بهار پربارش. می‌خواستی به سرعت باد، قد بکشی و دستت به سرشاخه برسد و پیراهنت را پر کنی از توت‌های لذیذ و آب‌دار‌. می‌خواستی تمام هم‌محله‌ای ها را مهمان کنی به آن توت‌های عاریه‌ای. می‌خواستی مثل مردی امیدوار در فیلم کیارستمی بگویی "یک توت مرا نجات داد" ولی تو آدم قصه‌ها نبودی. کودک خُردی بودی، پای یک دیوار بلند که تک‌شاخه‌ی درختی از آن بیرون زده بود و آب می‌کرد دل کوچکت را‌. آن توت‌های خوش‌‌رنگ، قله‌ای بودند که توان فتح‌شان را نداشتی. اینکه هربار به مادر می‌گفتی ظرف غذایت را گنبدی‌تر کند، به قد پاها نمی‌افزود. دست‌ کوچکت، کوه بود و هرچه کش‌ می‌آمد، باز هم از خورشید توت‌ها فاصله داشت. در کلاس‌های درس، مشق درخت توت می‌نوشتی. خط به خط آن شاخ و برگ‌ها را انشا می‌کردی و با صدای دلداده‌ای بی‌قرار، کنار تخته‌سیاه می‌خواندی‌اش. همه تشویقت می‌کردند‌. معلمت می‌گفت چقدر زیبا می‌نویسی و برچسب‌های هزارآفرین به دفترهای مشقت روانه می‌شدند ولی تو هیچکدام را نمی‌خواستی‌. تنها خواسته‌ات یک نردبان چوبی بود. یک نردبان که افسانه‌ی دوری‌ات از آن توت‌ها را به دست باد می‌سپرد. تمام روز را کشیک دادی تا پدر که از پیچ کوچه گم شد، بتوانی از انباری برش‌داری. آن پلکان نامتقارن را که چفت و بستش متعلق بود به سی سال پیش. برایت مهم نبود. کشان‌‌کشان بردی‌اش تا دیواری خشتی که بین تو و آرزوی بزرگت قد علم کرده بود. به دیوار که تکیه‌اش دادی، تازه ارتفاع آن درخت به چشمت آمد. انگار باران تمام آسمان‌ها پای آن درخت‌ می‌بارید. تمام چشمه‌های زمین راه به آن‌سوی دیوار باز کرده بود و اشک تمام چشم‌ها روی خاک آن باغچه می‌ریخت. آب دهانت را که قورت دادی، دیدی نیمی از پله‌‌ها را رد کردی. زیر پایت می‌جنبید و چشم‌های تو‌ به توت‌ها بود. آن‌ توت‌هایی که در خیالاتت بارها چیده بودی‌شان و یک‌نفس دویده‌بودی تا خانه. بعد، در خفای غروب انباری، که ذره‌ ذره‌ی آفتاب از پنجره‌اش می‌ریخت، طعم ترش و شیرین‌شان را چشیده بودی. توت‌ها در دهانت آب می‌شد و لب‌های کوچکت رنگ‌شان را تصاحب می‌کرد. حتی در خیال هم می‌ترسیدی کسی سر برسد و تند و تند با سرآستین سفیدت دهانت را پاک می‌کردی. هنوز هم نمی‌دانی میخ زنگ‌زده از تن کدام تکه‌چوب رها شد. نمی‌دانی آنچه دست کبودت را سرخ کرد، توت بود یا که نه. یا که خون. نمی‌دانی به جز آن تک‌شاخه، کسی شاهد سقوطت بوده یا نه. نمی‌دانی با تن خونین و خاکی، چطور نردبان را کشاندی تا به انباری‌. ولی خوب می‌دانی انگشت قرمزی که مکیدی، طعم توت می‌‌داد. طعم توت و خاکی که بهای جرأتت بود. آن غروبی که در هیچ‌کدام از خیالاتت پیش‌بینی‌اش نکرده بودی، بزرگ‌ترین غنیمت را به قامت کوچکت بخشید. روی آن نردبان مرتفع، روی آن زمین خاکی، میان اسباب کهنه‌ در انباری، لحظه‌ی مکیدن انگشت دستت، امید را یافته بودی. امید به جثه‌ی کوچک و دست‌هایی که دیگر در نظرت کم‌توان نبود. دستت به شاخه می‌رسید، هرچند به قدرِ یک لحظه‌ چشیدن طعم توت.

درخت توتتوتامید
۱۸
۰
Parmis
Parmis
توی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید