
اِس عزیز برایم نوشته که خودم را و غمی که صاحبم شده را در آغوش بکشم. غم کنار کتابخانهام ایستاده که کامنتش را میخوانم. به دنبال کتابیست که هرگز نخریدهام. به دنبال کتابیست که نشریهاش کلمه را به قیمت خون میفروخت و نشد که کتاب مال من شود. آن روز وقتی به خانه رسیدم، غم بود که به من سرکوفت زد و گفت به هیچ دردی نمیخورم. غم بود که یک اکسل درست کرد از قیمت صعودی کتاب در این مملکت و گفت دیگه هیچوقت نمیتونی بخری. آن شب که تا صبح اشک ریختم، او داشت متن ارائهاش را برای صبحانه آماده میکرد که حین هورت کشیدن چای شیرین بگوید مثل بچگیات فقط گریه میکنی. بعد یک عکس از مهدکودکم که داشتم به پهنای صورت اشک میریختم را نشانم دهد برای نمونه. بعد من بگویم حق با توست. من ضعیفم ولی کتاب را تو میخواستی. اگر به من بود که سراغ اینها نمیرفتم. اگر به من بود که کلمههای خودم را میدادم به ناشرها تا چاپش کنند. تو خواستی باور کنم که نمیتوانم بنویسم غم. اینجای مکالمه باید تلفنی زنگ بخورد یا پردهای را باد به هوا برد. باید سکوتی باشد تا خشمم راه باز کند به گریه. به سرخی گونهها و هقهقی طولانی پای سفرهی صبحانه. او مرا به زنی تبدیل کرده که مربا روی نان میریزد و لقمه را با اشک میبلعد. مرا به زنی تبدیل کرده که اگر کتابی را نیافت، آدم به درد نخوریست. غمم آغوش کشیدنی نیست. پس زدنی نیست. غمم تمام نمیشود اِس عزیز. حل نمیشود در چای صبحانه. نمیتوانم با خروارِ کاغذها در آتش بیندازمش و دودی شود در آسمان. خاکستری شود بر زمین. غمم شناسنامهدار شده. اگر روزی گم و گور شود (مثل همهی غمها که روزی میروند و دلت را خالی میکنند)، پلیس خبردار میشود و برای یافتنش گروه تجسس را خبر میکند. بیمارستانها را میگردند. در هتلها جستوجو میکنند. عکس غمم را که شبیه من است، به در و دیوار میچسبانند و با فونت درشت مینویسند: گمشده. غمم اگر روزی گم شود، پشت کتابخانه پیدایش میکنم. جایی که برای اولینبار فهمید از پس کاری برنمیآیم. و بعد آینهای خرید تا هربار نگاهش میکنم، بگوید از پس هیچکاری برنمیآیی. آن کتاب زپرتی را که یادت هست؟